به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد پی افگندم از نظم کاخی بلند کز باد و باران نیابد گزند پـــــــور تــــــوس
X
تبلیغات
رایتل
جمعه 28 مرداد‌ماه سال 1390
پروفسور جان هوین نین، لی شان استاد بخش پارسی دانشگاه پکن

 با آن که مردم چین از راه اروپا با این شاعر و اثرش آشنا شدند، امروز در چین در میان محفل‌های ادبی، فردوسی و شاهنامه‌اش نه تنها مقام والایی دارد، بلکه در سطح بسیار گسترده مورد مطالعه و بررسی است. ما می‌خواهیم رقمی را در اختیار دوستان گرامی بگذاریم:‌ اکنون در چین در بیش از 100 مدرسه‌ی عالی درباره‌ی شاهنامه‌ی فردوسی توضیح داده می‌شود. این مدارس عالی، بخشی به عنوان بخش ادبیات خارجی (یا شرقی) دارند و شاهنامه‌ی فردوسی یکی از آثاری است که در این بخش مورد توجه قرار می‌گیرد.

56 سال پیش هنگامی که در سراسر جهان، بنا به دعوت دولت وقت ایران، هزاره‌ی فردوسی برقرار می‌شد، در چین نیز انعکاس یافت. در یکی از مجله‌های وزین آن وقت چین به نام ]ادبیات[ (شماره‌ی پنجم، سال سوم) ‌نویسنده‌‌ای به نام ]اووشی[ نوشتاری چاپ کرد و در آن، شاهنامه و فردوسی را بسیار گسترده، معرفی کرد و در پی آن، داستان ]جمشید و ضحاک[ را آورد. این داستان را، «اووشی» از زبان انگلیس به چینی ترجمه کرده بود. «اووشی» در این نوشتار خود نوشت: «قبل از هر چیز ما باید مقام بلند شاعر و اهمیت بزرگی اثرش را در ادبیات جهانی درک کنیم؛ فردوسی شاعر یک ملت نیست، بلکه وی یکی از چند نماینده‌ی شاعران جهانی است.»

در همان زمان، یکی از استادان مشهور چینی به نام «جین جیددو» در کتاب خود با نام «تاریخ ادبیات جهانی»، 27 شاعر ایرانی را به مردم چین معرفی کرد؛ و فردوسی و اثرش در سرلوحه‌ی آن بخش بود. این دانشمند درباره‌ی فردوسی نوشت: «فردوسی از شهرت بسیار بالایی برخوردار است و شاید وی اولین کسی از شاعران ایرانی است که برای خوانندگان اروپایی آشنا باشد. مقام این شاعر در نظر فرهنگی‌ها مانند شاعر بزرگ یونان، هومر است.«در سال 1946 یک دانشمند چینی به نام ]پان چین لی[ داستان «رستم و سهراب» شاهنامه‌ی فردوسی را از زبان روسی به زبان چینی ترجمه کرد.

ما با خوش‌حالی تمام می‌خواهیم به دوستان گرامی مژده‌ای بدهیم و آن این است که اکنون در چین بخشی از شاهنامه‌ی فردوسی شامل چهار تراژدی ایرج، سهراب، سیاوش و اسفندیار و به وسیله‌ی استاد ]جان هون نین[، از زبان فارسی به زبان چینی ترجمه شده و انتشار یافته است.

ما هم‌چنین در ضمن تدریس «در دانشگاه پکن»، درباره‌ی شاهنامه سمینار تشکیل می‌دادیم و تجربه نشان داده است که این شکل برای شناسایی این اثر نفیس و درخشان بسیار مفید واقع شده است. دانش‌جویان قبل از تشکیل سمینار، با دقت اثر را می‌خواندند و طرح‌های بیانیه‌ی خود را می‌نوشتند و در جلسه با شور و شوق نظرات خود را بیان می‌کردند و حتا درباره‌ی مواردی مربوط به متن، به گرمی بحث می‌کردند. پس از این سمینارها که دانش‌جویان درک و آشنایی آن‌ها با این اثر بزرگ بیش‌تر گردید، آن‌ها به این نتیجه رسیدند که شاهنامه‌ی فردوسی یکی از آثار نفیس در ادبیات جهانی است و چه از نظر ژرفای اندیشه و میهن‌پرستی آن و چه از نظره شیوه‌ی بیان و هنرمندی شاعر در آن، در میان آثار ادبیات جهانی بی‌نظیر است.


شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1390
دیرینه شناسان دانشگاه دوبلین و دانشگاه پیستبورگ با بررسی بقایای فسیلی پرنده ای عظیم که بیش از ۳ متر طول و بیش از ۵۰ کیلوگرم وزن داشته است دریافتند که این فسیلها مربوط به بزرگترین پرنده ای بوده که تاکنون بر روی زمین خرامیده است.گروهی از دیرینه شناسان ایرلندی و انگلیسی دریافتند که پرنده غول پیکری که اواخر دوره کرتاسه می زیسته الهام بخش "سیمرغ افسانه ای" بوده است.

به گزارش خبرگزاری مهر، دیرینه شناسان دانشگاه دوبلین و دانشگاه پیستبورگ با بررسی بقایای فسیلی پرنده ای عظیم که بیش از ۳ متر طول و بیش از ۵۰ کیلوگرم وزن داشته است دریافتند که این فسیلها مربوط به بزرگترین پرنده ای بوده که تاکنون بر روی زمین خرامیده است.

این فسیلها در طول اکتشافات یک تیم آلمانی در سال ۱۹۷۰ در شمال قزاقستان کشف و سپس با استفاده از گچ، چسب و نقاشی بازسازی و در موزه ای در بلژیک نگهداری شدند. اکنون محققان دانشگاه دوبلین با استفاده از مواد حلال، چسبها و گچها را از روی این استخوانها پاک کردند و به نتایج جالبی در مورد این پرنده رسیدند.

این بررسیها نشان می دهد که این پرنده در اواخر دوره کرتاسه در ۸۵ میلیون سال قبل در کنار دایناسورهای آسیای مرکزی زندگی می کرده است.

به نظر می رسد این پرنده الهام بخش سیمرغ افسانه ای بوده است که در داستانهای شاهنامه فردوسی از آن یاد شده است و به همین دلیل اسم علمی Samrukia nessovi را برای آن برگزیده اند.

این فسیلها مربوط به دو طرف آرواره زیرین این پرنده است. اندازه این استخوانها بیش از ۲۷ سانتیمتر و طول جمجمه آن ۳۰ سانتیمتر است. ارتفاع این سیمرغ دوره کرتاسه به دو تا سه متر و طول بالهای آن در حالت پرواز به چهار متر می رسیده است.

این دانشمندان در این خصوص توضیح دادند: این یکی از بزرگترین پرندگانی است که تاکنون زیسته اند. ما چیز زیادی درباره آن نمی دانیم اما می دانیم که آرواره پایینی این پرنده چندان بزرگتر از آرواره پایینی یک شترمرغ امروزی نبوده است.

براساس گزارش گاردین، در سال ۱۹۹۰ فسیلهای پرنده بزرگ دیگری به نام Gargantuavis کشف شد که در حدود ۷۰ میلیون سال قبل در شمال فرانسه امروزی می زیسته است.

پنج‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1390

جلال خالقی مطلق

شاه‎نامه فردوسی دارای یک کشش و برد ایران گرایی است که بررسی و دریافت دقیق آن‏، دشوار است، چون ایران‎گرایی در این اثر مانند خونی است که تا کوچک‎ترین اندام‎های پیکر آن دویده است و با تار و پود آن، چنان در آمیخته که گزارش درست آن نیاز به پژوهشی گسترده دارد که در توان این گفتار کوتاه نیست و از این و به چند نکته‎ کلی بسنده می‎کنم.

ایران گرایی شاه‎‎نامه را می‎توان زیر چهار عنوان اصلی برشمرد :
1ـ نگهداشت فرهنگ ایران : از آن جایی که خدای‎‎نامه و تقریبا همه متون تاریخی و ادبی در زبان پهلوی و نیز برگردان‎های فارسی و عربی آن‎ها از دست رفته‎اند، شاه‎نامه مهم‎ترین چشمه‏ی آگاهی ما در بسیاری از زمینه‎ها، چون تاریخ و جغرافی و ادب و هنر و رسم‎های خانوادگی و اجتماعی و آیین‎های اداری و کشوری در ایران باستان به شمار می‎رود .
2ـ آرمان‎ معنوی شاه‎نامه : این آرمان‎ها را می‎توان در شعار نبرد نیکی یا بدی خلاصه کرد. نبرد با بدی یعنی کاربست آرمان‎های اخلاق ایرانی، هم‌چون یکتا‎پرستی، خداترسی، دین‏داری، میهن دوستی، مهر به زن و فرزند، دستگیری از درماندگان، خردمندی، داد‎خواهی، دور‎اندیشی، میانه‎روی، آداب دانی، مهمان‎نوازی، جوان‎مردی، بخشش، سپاس‎گذاری، خشنودی، خرسندی، کوشایی، نرمش یا مدارا، وفاداری، راستی، پیمان‎داری، شرم و آهستگی، خاموشی، دانش‎آموزی، سخن‎رانی، و دیگر و دیگر. در ستایش هر یک از این آرمان‎های اخلاقی یا نکوهش صفت‎های عکس آن، چون : دروغ، آز، خشم، کینه، بی‏داد، کاهلی، پیمان‎شکنی، نیاز، رشک، شتاب ... می‎توان از شاه‎نامه مثال‎های فراوان برشمرد.
اخلاق شاهنامه، ساخته و پرداخته فردوسی نیست، بلکه بخشی از میراث معنونی ایران باستان است که از از آموزش‎های زرتشت و پی شاز او، ریشه گرفته و در زمان ساسانیان گسترش یافته و با عنوان فرهنگ یا آیین صورت منظم و مدون پذیرفته و سپس از آن جا زیر عنوان ادب به آثار فارسی و عربی راه یافته است. ولی دو نفر در این انتقال اخلاق ایرانی ـ و اصولا کل فرهنگ ایران ـ به دوره اسلامی، سهم به سزایی دارند. یکی عبدالله ابن مقفع (روزبه دادویه) در انتقال آن به فرهنگ عرب. و دیگر فردوسی طوسی، در انتقال آن به ایران به بعد از اسلام، فردوسی با این انتقال، آن آسیبی را که از پیروزی تا‏زیان بر پیوستگی فرهنگ ایران رسیده بود، تا حد بسیاری بازسازی کرد.
3ـ پاسداری زبان فارسی: شاه‎نامه چه از نگاه گنجینه واژگان و دستور زبان، چه از نگاه شیوایی بیان و چه از نگه محتوای پرسویه آن، ستبرترین ستون زبان فارسی است. به ویژه نیاز بزرگی که پس از سرایش شاه‎نامه در گروه‎های گوناگون مردم از درباریان و مورخان و سرایندگان و نویسندگان و هنرمندان تا برسد به توده‎های مردم به این کتاب پیدا شد، زبان فارسی را که در آن روزگار سخت در خطر نابودی بود، برای همیشه پایه‎ای نیرومند و استوار بخشید.
4ـ پیام ملی شاهنامه: خلاف آن چه گمان می‎رود، پیام ملی شاهنامه تنها به پاسداری از مرز و بوم ایران محدود نمی‎گردد، بلکه این پیام عبارت است از: دعوی ایرانی در رهبری جهان. فردوسی، خود آورنده این دعوی نیست، بلکه وارث و ناقل آن است:
بنابر باور داشت کهن ایرانی، زمین به هفت کشور بخش شده است و بخش میانی که ایران باشد از همه آباد‎تر و مردمان آن که از آنان به نام آزادگان یاد شده است، بهترین آفریدگار ایزد‎ند. نام آریایی که در اوستا و سنگ‎نوشته‎های هخامنشی آمده است و صورت کهن‎تر ایرانی است نیز به همین معنای آزاده است. بر عکس ایران، کشور‎های دیکر سرزمین‎های تباه و مردمان آن بی‎مایه‎اند که از آنان ـ به ویژه از ترکان و تازیان ـ به نام بندگان یاد رفته است. عنوان پادشاهان ایران « شاه جهان» بود و آن‌ها رسما دعوی رهبری جهان را داشتند. این ملی گرایی که امروزه بدان ناسیونالیسم می‎گویند، و گویا نتیجه هزار سال فرمانروایی بر بخش بزرگی از جهان آن روز بوده باشد، پس از پیروزی تازیان و نژاد‏‎پرستی امویان، ناچار دوباره در مفاخرات نهضت شعوبیه نمودار گردید. شاهنامه فردوسی که نقطه اوج این نهضت در زبان فارسی است، چه به علت وابستگی و امانت‎داری سراینده آن به ماخذ خود و چه به علت وضعیت سیاسی زمان او ـ که ایران هنوز از تازیان رهایی نیافته، گرفتار ترکان گردید بود ـ خواه ناخواه نمی‎توانست به کلی از رگه‎های ناسیو‎نالیسم کهن ایرانی پالوده گردد. این تاثیر نه تنها در شاه‎نامه، و نه تنها در آثار حماسی پس از شاه‎نامه هست، بلکه پی آن را در آثار بسیاری از سرایندگان و نویسندگان پس از فردوسی نیز می‎توان گرفت. این که در آثار کسانی چون غزالی و نظام‎الملک و سعدی که از گمان هرگونه ناسیو‎نالیسم برکنارند، پادشاهان ایران، به ویژه انوشیروان، نمونه‎ی فرمانروای دادگر به شمار می‎روند، نهایت چیزی جز بقایای همان دعوی ایرانی در رهبری جهان نیست. و به طور کلی بیش‎تر جنبش‎های مذهبی و فلسفی و اجتماعی و ملی در ایران، از دورترین زمان مهر‎پرستی تا به امروز و حتی تصوف با همه تبلیغ جهان میهنی خود ـ و به تعبیری درست از همین رو ـ از این دعوی ایرانی در رهبری جهان، کم یا بیش تاثیر پذیرفته‎اند.
با این همه، فرزانه طوس به کمک آن مایه‎های پرتوان مردم دوستی که در او بوده، از یک سو توانسته است از آن بیگانه ستیزی کهن بکاهد و از سوی دیگر، ایران‎گرایی را معنویت دیگری بخشد، بی آن که دعوی ایرانی رهبری جهان را فراموش کند:
بیا تا جهان را به بد نسپریم!
و :
جهان را به ایران نیاز آوریم!
همین معنویت شاهنامه است که عارفان پشمینه‎پوش که دلی سازگار با جهان‎پهلوانی ندارند، گاه زبان به ستایش فردوسی و کارنامه او گشوده‎اند و ایران گرایی شاه‎نامه است که در زمانی که ایران چون بقچه‎ی چل‏تکه‎ای به فرمانروایی‎های ریز و درست وصله خورده بود، سخنوران این سرزمین در هر کجا که زندگی می‎کردند، هنوز سخن از ایران می‎راندند و احساس همبستگی ملی را قلم به قلم به زمان ما رسانیدند. و همین ایران‎گرایی شاهنامه است که جهان افسانه‎ای آن، سرچشمه‏ی الهام سرایندگان و نقاشان می‎گردد و نام زنان و مردان دلاور آن را بر روی نوزادان می‎گذارند. باز همین ایران‎گرایی شاهنامه است که سده‎های پی‎درپی توده‎های مردم را برای شنیدن افسانه‎های دل‎انگیزش به پای هنگامه‏ی نقالان می‎برد و داستان پهلوانی‎های رستم و اسفندیار، مرگ دل‏خراش سهراب و سیاوش، ناجوانمردی‎های گرسیوز و کینه‎توزی‎های افراسیاب را، سینه به سینه به روزگار ما می‎کشاند.
به رسم شگون، سخن را با بیتی چند از استاد طوس در سفارش پاسداری از ایران به پایان می‎بریم:
 


که ایران چو باغی‏ست خرم بهار،
شکفته همیشه گل کامگار،
پر از نرگس و نار و سیب و بهی؛
چو پالیز گردد ز مردم تهی،
سپر غم یکایک ز بن برکنند،
همه شاخ نار و بهی بشکنند
سپاه و سلیحست دیوار اوی
به پرچینش و بر نیزه‎ها، خار اوی
اگر بفگنی خیره دیوار باغ
چه باغ و چه دشت و چه دریا، چه راغ
نگر تا تو دیوار او نفگنی،
دل و پشت ایرانیان نشکنی،
کزان پس بود غارت و تاختن
خروش سواران و کین آختن
زن و کودک و بوم ایرانیان
به اندیشه‎ی بد منه در میان !

سه‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1390
بنا به شهادت شاهنامه ظهور زرتشت و آیین او در قلمرو ایران زمین در عهد پادشاهی گوشتاسب صورت پذیرفت. زرتشت خود به دربار آمد و پیغمبری خویش را در حضور شاه کشور رسما اعلام داشت:
به شاه جــــــــهان گفت پیغمبرم           تو را سوی یزدان همی رهبرم .....
زگوینده بپذیر به دیـــــــن اوی                بیــــــــــاموز از راه و آییـــــن اوی
بیـــــــاموز آیین دیـــن بـــــهی               بـــی دین نه خوب است شاهنشهی
چنین به نظر میرسد که جمع آمد دربار که زرتشت در آن پیغمبری خود را اعلان کرد محفل نمایش نبود. برای اعلان قبول دین بهی یعنی آیین زرتشتی قبلا بزرگان و اشراف را جمع آورده بودند و در آن جمع آمد کتاب اوستا را از نظر می گذرانیدند و نظریه رد و قبول دین تازه در همان محفل فیصله شده بود.
مناسب حال باید خاطر نشان ساخت که علاوه بر حمد و سنا و اظهار اخلاص و احترام فراوان خود فردوسی به پیشگاه زرتشت٬ چهره این پیمبر٬ خصلت و خصوصیات خاص این ابرمرد دین و آیین٬ بنیانگذار دین بهی٬ پاکی٬ آزادی و آزادگی از زبان قهرمانان شاهنامه هنگام شرح و تفسیر این و یا آن حادثه و واقعه رخ داده یا بررسی و ارزیابی مسائل امری یا سفارشی آشکارتر٬ پر فر و پر شکوهتر و پر درخش و جلای دیگر می گردد.
زرتشت به قبول و تایید قهرمانان شاهنامه مردی روشن روان٬ دانشمند٬ سخنگوی ماهر٬ دانا و داننده٬ با رای و تدبیر٬ کلید در راز و نیازها در مجمع مظهر همه نکویی ها می باشد. او آبادگر٬ ایجادگر است٬ کتاب دارد یعنی پیغمبر صاحب کتاب است٬خداوند مقام ومنزلت٬ حرمت و ارجمندی است. وی نه با امر و فرمان٬ معجزه یا وسیله دیگر بلکه مستقیما در امور دینی و فرهنگی و کارهای هر روزه زندگی فعال اشتراک می نماید. بخلی٬ حسدی٬ کینه ی و ناراستی و ناراست اندیشی در وجود شریف او٬ در تعلیمات او مصلحت و مشورت های او نیست. از این جهت هم مظهر پاکی و پاکیزگی٬ خرد و خردمندی٬ عقل ذکاوت ازلی٬ نمونه کامل عبرت و پیروی است. میان همه محترمان و ارجمندان شاهنامه تابناک ترین چهره می باشد. باید خاطر نشان ساخت که مصلحت و مشورت های وی همه بر نفع آبادی کشور٬ امن و رفاهیت خلق و امنیت ایران است.
پادشاه کشور گوشتاسپ آیین پیمبر زرتشت را که در نهاد ان منافع انسان٬ هدفهای والای آن نهان بود٬ پذیرفت. در این وضع چگونه پذیرفتن این دین بهی را از جانب گوشتاسپ روشن معلوم نیست و شاید حقیقت همان اشارت فوق باشد.
در ردیف دیگر امور اداری و دولت داری٬ بنا به هدایات و رهنمودهای زرتشت٬ به ساختمان عمارات دینی و تاریخی بزرگ چون گنبدان بر آذران٬ آتشکده مهر برزین و امثال آن پرداختند و زمینه های دیگرآبادی ها نیز تدریجا مهیا گردید.
زرتشت پیمبر با دست خود در آتشکده مهر برزین درخت سروی کشت و بر تن آن نوشت که گوشتاسپ دین بهی را بپذیرفت. این نوشته در ذات خود گواهینامه و یادگاری از عهد قبول آیین زرتشتی و سایه دست پیمبر بود.
اشاره حکیم فردوسی هم در این خصوص شاهد صادق است:
نبشتش بر این زاد سرو سهی                       که پذیرفت گوشتاسپ دینی بهی
گــــوا کرد مر ســـرو آزاد را                              چنیـــــن گســــتراند خرد داد را
سرو درخت ستبر گشت٬ قدس ۴۰ رش و پهناش ۴۰ رش٬ پهلوی این سرو قصری زرین سربرافراخت. در دیوارهای این قصر علاوه بر دیگر نقش و نگار تصویر شاهان عادل٬ نام آور و میهن پرست جمشید و فریدون کشیده شد. نام این سرو برومند در شاهنامه سرو کاشمر می باشد. نظیر این سرو کاشته ای پیمبر زرتشت هیچ گاه و در هیچ جای وجود نداشته است.
پادشاه کشور رسما اهل دربار٬ بزرگان و کل مقربان دیگر را دعوت نمود که سرو کاشمر این درخت مقدس به دست خود کشته و پرورده ایی پیمبر را ببیند٬ رسم و راه او را پیش بگیرند و بدین بهی بگروند و ترک پرستش بت های چینی نمایند.
فردوسی در شاهنامه این لحظه را از زبان شاه چنین به قلم آورده است:
بگیرید یک سر ره زردهشـــت                         به سوی بت چین برارید پشت....
ســــــــوی گنبد آذر آرید روی                           به فرمان پیغمبر راست گـــوی
این نهال بهشت که با نام سرو کاشمر در مقام وصف و ستایش آمده است٬ چنانکه بالاتر هم یاد شد٬ اولین پایه آیین زرتشت و آغاز انتشار آن در قلمره ایران زمین می باشد. زرتشت مشاور شاه٬ راهنما و هدایتگر او به سوی معنویات به جانب خیر و نکویی و بهبودی و بهروزی است. بنا به شهادت ماخذ و به ویژه شاهنامه فردوسی در این عهد ایران به چین باژ می داد و سخت مطیع و وابسته زور بیگانه بود.
در فصل نپذیرفتن باژ ایران ارجپ را فردوسی چنین شهادت میدهد:

چو چندی سر آمد بر این روزگار                                خجسته شد آن اختــــر شهریـــار
به شاه جـــهان گفت زرتشت پیر                            که در دین ما این نباشد  هژیـــر
که تو باژ بدهی به سالار چیـــــن                            نه اندر خود آید به آیین و دیــــن
نباشم بر این نیز همداستـــــــــان                           که شاهان ما در گهی باستـــــــان
به ترکان ندادست کس باژوســـاو                             به ایران نبودش همه توش و تاو
مصلحت مرد خرد در شاه تاثر عمیق گذاشت. او را سر ننگ و نام آورد. به حفظ استقلال و آزادی و سربلندی کشور کشید و از دادن باژوساو و بدین وسیله پابند و مطیع اجنبی بودن رهایی بخشید.
پـذیرفت گوشتاسپ گفتار نیــــز                       نفرمایــــــمش دادن از باژچیـــــــز
برادر گوشتاسپ زریر و فرزند پهلوان٬ نامدار و نامبردار او اسنفدیار روئین تن مبلغان دین و آیین نو در شهر و ولایات و روستا و دهات مملکت شدند٬ این دو شخص در باب استقرار و استحکام پایه های آیین جدید کارهای زیادی را انجام دادند.
مخالفین آنوقت٬ ایران در شخص ارجاسپ حکمران چین که زورا از ایران بازمی ستاند٬ از قبول آیین و دین نو از جانب گوشتاسپ و با مصلحت زرتشت سرکشی کردن از دادن باژوساو سخت به شور آمده نهایت اظهار می دارد:

همــه پیـــش او دیــن پژوه آمـدنـد                      وزآن پیر جــادو ستـوه آمدنــــد
گرفتند از او ســر به سر دین اوی                        جهان پر شد از راه و آیین وی
از مصرع آخر پیداست که این دین زود انتشار یافته کشور را فراگرفته است. مخالفین به هر وسیله کوشش می کنند که شاه ایران از این دین و سرکش از امر پرداخت باژ به چین برگردد. حتی آخر تهدید کرده می شود که با زور٬ با ویرانگری به این کار خاتمه خواهند داد.
ارجاسپ در یک بخش نامه ای به گوشتاسپ گله آمیز و طنزآمیز می نویسد:
پیــامد یکــی مرد مردم فریـــــب                     تو را دل پر از بیم کــرد و نهـــیب
سخن گفت از دوزخ و از بهشت                     به دلت اندرون تخم زفتی بکشـت
تــو او را پـذیـرفتـی و دیـنش را                        بیـــاراستـی راه و آئینـــــــش را
صرف نظر از همه تهدیدها و گله ها و شکوه و شکایت های حریفان شاه ایران به دین بهین زرتشتی خود و قول و تصمیم خویش و در امر سرکشی از بند زوری اجنبی طبق دستور پیمبر بیدار بماند و برعکس برای استحکام پایه های آیین نو پسرش اسفندیار را به روم و به هند و شهر و دهات فرستاد.
با سعی و کوشش اسفندیار و یاران او در این کشور ها و دیگر محلات باقی مانده دین زرتشتی پذیرفته و بت ها سوزانده شد:
به روم و به هندوستان بربگشت                            ز دریا و تاریـکی انـدر گذشـــت
گـــذارش همــی کــرد اســفندیـــار                          بفرمان یـــــزدان و پروردگــــار
چو آگـــه شــدند از نکو دیـن اوی                             گـرفتند از او راه و آئیــــن اوی
مـرایـن دیـن بـه را بیــــاراستنــد                           از این دین گذارش هم خواستند
بتـــــان از ســــرگاه مـی سوختنـد                         بــــجای بــت آتـــش بـرفروختند
سپس با تقاضای ساکنان محل ها از جانب گوشتاسپ به آن جا دستورالمعمل ها و هدایت نامه های زرتشتی حقیقت واقعی و فضیلت و برتری عقاید دین جدید را به طور واقعی به آن آشکار می ساختند.
خود فردوسی هم در شاهنامه رشد و پیشرفت اغلب ساحه های زندگی را از فیض و برکت این تعلیمات نو میبیند.
اسفندیار پس از انجام وظیفه از باب استحکام آیین زرتشتی در نامه ای حضور پدر این مطلب را مخصوص ابراز می دارد:
جهـــان ویژه کردم به فر خــدای                         به کشــور پراکنده ســـایه همــــای
کســی را نیــز از کسـی بیـم نــه                     به گیتـی کسـی بی زر و سیم و نـه
فـروزنده گیتـی بـه سـان بهشـت                     جهـان گشته آباد و بر جـای کشـت
سواران جـهان را همی داشتنــد                      بـه ورزی گـران ورز می کاشتنــد
بـر ایـن بـرگردیـد چنـدی جهــان                        بـه گیتـی بـدی بـود انـدر جهـــــان

از اشارات بالا چنین برمی آید که اسفندیار و یارانش بنا بدستور زرتشت در جریان تبلیغ و تشویق و تعلیم دین بهی در برقراری عدالت اجتماعی٬ تامین مساوات و همنوای مردمان کارهای جالبی را نیز انجام داده خرابی ها را آباد نموده اند.
در سلسله قصه ها٬ افسانه ها و نقل و روایات زیادی شاهنامه٬ زرتشت و عقاید او چون رهبر معنوی پیمبر نیک رای و نیکو تدبیر یادآوری می شود. در همه گفتارهایی که به این موضوع مستقیم و یا غیر مستقیم ارتباط دارد٬ چهره تابنک زرتشت با همه خصلت های حسنه٬ عقل و خرد٬ ذکاوت و نبوغ ازلیش به خوبی معلوم میگردد. تعلیمات این پیمبر به خیر و خوبی٬ آبادی٬وطن پرستی٬ دوستی و رفاقت٬ وحدت و همدلی نگرانیده شده٬ هدف اصلی اش تربیت معنوی انسان و شناخت کاربست عدل و عدالت٬ مساوات و یگانگی تام کشور می باشد. بعضی لحظات این تعلیمات و شخصیت خود پیمبر زرتشت در نظم کلاسیک ما نقش معلومی داشته و از نفوذ و محبوبیت آن درک می دهد.
به نسبت تاثیر٬ محبوبیت و مقدس بودن زرتشتی قلمرو ایران زمین آن رزوگاران چون قلمرو زرتشت نیز شهرت داشته است و این در بعضی ابیات گذشته برجا مانده است.
شاعری هنگام استلای مغول٬ این سیل خانه برانداز بنیانسوز و ویرانگر ایران بهشت آئین با سوز و گداز در بیت ذیل فرموده است:
چه سان نسوزم و آتش به خشک و تر نزنم که در قلمرو زرتشت حرف چنگیز است
شاهنامه بی زوال در باب تحقیق آیین زرتشتی٬ سنت و آداب آن چون منبع با اعتماد اول درجه چون اوستای ثانی از این به بعد هم بسیار گره های سربسته این موضوع بزرگ را گشاده٬ در حل مسائل مهم مربوط به این ساحه٬ فرهنگ ایرانی نژادان کمک و مساعدت خواهد نمود.
ظاهر احراری(پژوهش در فرهنگ باستانی و شناخت اوستا٬ سومین همایش٬ به کوشش م. میرشاهی٬ انجمن رودکی٬ پاریس)

دوشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1390

نخستین سند ادبی ارتباط آذربایجان و شاهنامه(سجاد آیدانلو)

کهنترین اشاره‌ای که تا امروز درباره رواج شعر پارسی در آذربایجان به دست آمده، این خبر تاریخ طبری از محمد بن بعبث است که: «حد ثنی … انه انشدنی بالمراغه جماعه من اشیاخها اشعاراً لابن البعیث بالفارسیه و یذکرون ادبه و شجاعته و له اخبرا و احادیث» (طبری: 170 و 171). بر همین بنیاد برخی از پژوهشگران، «محمد بن بعبث» را نخستین پارسی سرای آذربایجان دانسته‌اند که نمونه‌ای از اشعار او باقی نمانده است (¬ کسروی 136:1377 ، فقیه 208:1346 ، انصاف پور 152:1377) البته مشروط بدین که مراد از «الفارسیه» در تاریخ طبری همان پارسی دری باشد (¬ مرزآبادی 236:1371 و 26) یا به تعبیر دکتر ریاحی، فهلوی (¬ ریاحی 1919:1267)، به دلیل همین اشاره کوتاه و نیز نبودن اثری از محمد بن بعبث، در نزد شماری از صاحبنظران، قطران تبریزی قدیم‌ترین شاعری‌ست که در آذربایجان به زبان پارسی دری شعر سروده (- فروزانفر 494:1369، صفا 423:1373، زرین کوب 107:1374 و 108) و خود نیز در بیتی- اگر از نوع مبالغات و خودستایی‌های شاعرانه نباشد- به این موضوع اشاره کرده است. قطران، زاده شادی آباد تبریز بوده و از آن‌جایی که دیوان اشعار وی، خوشبختانه از گزند حوادث هزار ساله در امان مانده و به دست ما رسیده است،‌ نخستین و کهن‌ترین «سند و متن ادبی» مربوط به آذربایجان در عرصه فرهنگ و ادب ایران محسوب می‌شود که می‌تواند از جنبه‌های گوناگون مورد بررسی قرار بگیرد.جستار در چند و چون ارتباط نخستین سند ادبی آذربایجان با شاهنامه- که یکی از پرتأثیرترین آثار در متون نظم و نثر پس از خود است- موضوع قابل توجهی ست چرا که به یاری دیوان قطران، در نهایت، کهن‌ترین و اولین نشانه‌های تأثیر حماسه ملی ایران بر فضای فکری- ادبی این ناحیه آشکار می‌شود و شایسته است که در باب دیگر اقالیم جغرافیایی ایران غیر از خراسان، مانند: شیراز و اصفهان و … نیز بررسی شود که نخستین سند/ متن ادبی مرتبط با فردوسی و شاهنامه، اثر کدام شاعر یا نویسنده و کمیت و کیفیت اثر پذیری آن چگونه است.

درباره‌ی موضوع توجه مستقیم و دسترسی قطران به شاهنامه فردوسی، پرسش‌ها و موانعی ست که نخست باید بدان‌ها پرداخت. از جمله این که قطران، احتمالاً در اوایل دهه‌ی نخست سال (400 هـ.ق.)‌به دنیا آمده و از بیست سالگی (حدود 420-430 هـ.ق.) شعر سرایی و به اصطلاح زندگی ادبی خویش را آغاز کرده است (¬ کسروی 494:1356)، از سوی دیگر تدوین دوم شاهنامه در سال (400) یا چند سال بعد به پایان رسیده است، لذا با توجه به این فاصله زمانی اندک میان پایان شاهنامه و آغاز شاعری قطران و نیز بعد مکانی خراسان و آذربایجان و شرایط و زمان‌گیربودن استنساخ متون- آن هم به حجم و تفصیل شاهنامه- و انتقال آن‌ها در آن روزگار آیا می‌توان پذیرفت که دستنویسی از شاهنامه به دست قطران رسیده باشد؟ این نکته هنگامی پیچیده‌تر و تأمل برانگیزتر می‌شود که به دو موضوع دیگر نیز توجه شود،‌نخست این است که محققانی- شاید به همان دلایل پیش گفته- معتقدند که اثر فردوسی تا مدت‌ها پس از نظم، معروف نبوده است. برای نمونه شادروان استاد مینوی نوشته‌اند: «یقین نمی‌توان داشت که تا حدود 430، شاهنامه‌ی فردوسی آن‌قدر مشهور شده باشد که شعرای دیگر به وقایع آن و اشخاص آن اشاره نمایند.» (مینوی 135:1373 و 136) و دکتر محمود امید سالار هم بر این نظرند که: «شاهنامه تا اواخر قرن پنجم گویا تنها بر ادبای طوس یا کسانی که در حدود طوس زندگی می‌کرده‌اند شناخته بوده است. تازه آن هم شاید معروفیتی محدود و منحصر به اهل سخنی که به داستان‌های حماسی ارادت داشته‌اند مانند اسدی توسی» (امید سالار 1381 الف: 216 و نیز: امید سالار 1381 ب : 196) ثانیاً پس از مقبول نیفتادن اثر فردوسی در دربار محمود غزنوی، تا تقریباً دو قرن، ستیز با شاهنامه و سیاست خاموشی و تغافل عمدی- مصلحتی درباره‌ی آن در درگاه فرمانروایان زیر نفوذ خلافت بغداد و حتی بیش‌تر متون ادبی و تاریخی آن دو سده، رایج بوده (¬ ریاحی 65:1372-70، ریاحی 160:1375-168) و بدیهی ست که در این اوضاع، کتابت و توزیع شاهنامه- حداقل در دربارها و از سوی ارباب قدرت که بیشترین امکانات چنین کارهایی در آن روزگار در دست آن بوده است، طبعاً در اختیار داشتن نسخه‌ای از آن دشوار بوده است، به ویژه در آن برهه‌ای که به احتمال بسیار قطران با شاهنامه آشنا شده است (حدوداً تا 430) سلطان محمود و سپس مسعود بر سر کار بوده‌اند و درنتیجه این مخالفت و سکوت با شدت بیشتری ادامه داشته است. بر این اساس، پژوهشگران، راه یافتن شاهنامه به آذربایجان و دسترسی قطران بدان را سزاوار توجه و تحقیق دانسته‌اند (¬ سجادی 64:1357 ، نوریان 132:1371) و حتی بعضی، امکان بسیار اندک توجه قطران به شاهنامه فردوسی و احتمال بهره‌گیری او از منابع دیگر را مطرح کرده آند (¬ محجوب: 233‏ شمیسا 15:2378) اما با این همه در دیوان قطران قراین تقریباً انکارناپذیری وجود دارد که ثابت می‌کند وی با شاهنامه فردوسی آشنا بوده است، مهم‌ترین دلیل، دو بیتی ست که در ستایش امیر ابوالحسن و امیر ابوالفضل آمده است:

همیشه همی گفت پور رستم آن سهراب
که من پسرم بوم و رستمم پدر باشد

 
 
 چو سوی ایران آورد لشکر توران
دگر چه باشد دیهیم‌دار، در کیهان
                           (قطران 285:1362)
 

 

که بیت دوم دقیقاً برگرفته از این بیت فردوسی در داستان رستم و سهراب است:

چو رستم پدر باشد و من پسر

 
 
 نباید به گیتی یکی تاجور
                  (فردوسی 127:1369/124)

ادامه مطلب ...
   1       2    >>