به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد پی افگندم از نظم کاخی بلند کز باد و باران نیابد گزند پـــــــور تــــــوس
X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1390

رویترز: ولنتاین درتهران،از بسیاری از پایتختهای اروپایی باشکوه تر گرامی داشته می شود!

  روانشاد دکتر پرویز رجبی

1-مقدمه:شاید در میان جشن‏های ایران باستان،هیچ جشنی به اندازهء اسفندگان، آخرین جشن از جشن‏های ماهانه،عاری از منبع تحقیق نباشد.پرداختن به اسفندگان‏ بیشتر از این روی حائز اهمیت است،که این جشن،جشن زنان است.

اسفند در آیین زرتشت مظهر بردباری و تواضع اهورمزدا است و تخصیص اسفند روز اسفندماه به جشن«روز زن»ایران باستان،حکایت از توجه ایرانیان باستان و پیامبرشان، زرتشت،به زنان دارد.

در این بررسی،که به خاطر فقدان منبع،بسیار کوتاه خواهد بود،می‏کوشیم،با این جشن آشنایی بیشتری پیدا بکنیم.

2-واژهء اسفند:«سپنتا آرمتی» Spe?ntaa?mati (-آرمئیتی ?armaitr? ) ترکیبی از سه جزء«سپنته» Spe?nta (به صورت مؤنث- Spe?nta? )،یعنی پاک و نا- -اکنون بر پایهء آن‏چه گفته شد،فراخوان خود را از برادران ارجمند یهود بازگو می‏کنم.سازمان سهیونیسم و دولت اسرائیل برای خودشان هیچ دردی را درمان نکردند چه رسد برای من و شمای ایرانی.«میهن‏پرستی دوگانه»محال است.بیایید این ایران‏ گرامی را از آن خود بدانید و در خوب و بد آن با ما انباز گردید.ما برای ساختن ایرانی‏ آزاد وآباد حقا و واقعا و به‏ویژه به یاری شما اقلیت‏های قومی و نژادی و قبیله‏ای و طایفی نیاز داریم.بیایید باهم برادرانه بنشینیم و دردهامان را در میان بگذاریم و پس از هم‏اندیشی و گفت‏وگوهای بسنده،آن راه گشایشی را که بهترین است،برگزینیم.من‏ از گردانندگان مجلهء«چیستا»و کارگزاران دولت جمهوری اسلامی(به‏ویژه وزارت ارشاد خود را در میان بگذارند.از روزنامه‏ها،مجله‏ها و گاهنامه‏های ایران نیز خواهش می‏کنم‏ با گسترده‏اندیشی،مجال باز شدن روی دمل را بدهند.یقین بدانید که تالی فاسدی نخواهد داشت.یقین بدانید که سهیونیان سخنی برای گفتن ندارند مگر از قبیل آن‏چه خداوند در قرآن می‏فرماید:

او کسراب بقیعة یحسبه الظمآن مائا حتی اذا جائه لم یجده شیئا و وجد اللّه عنده فوفاه حسابه‏ و اللّه سریع الحساب.

آلوده(-مقدس)،و«ارم» are?m ،یعنی درست و به جا(-همان خودش!)،و«متی» mati (از ریشهء مصدری«من» man -اندیشیدن).

به این ترتیب«سپنتا آرمتی»(>سپندا آرمتی‏>سپندار متی‏>سپندارمت‏> سپندار مذ[فارسی نو]>اسپندار مذ>اسپند>اسفند)یعنی اندیشهء درست پاک(- اندیشهء نیک-سازگاری-بردباری-فروتنی مقدس)1.

3-اسفند در گاثاها:چون هنوز از وجود و نقش هفت امشاسپند پیش از زرتشت، که پیامبر ایران باستان در سرودهای خود به آن‏ها اشاره می‏کند،اطلاع چندانی نداریم‏2، ناگزیر بهترین نقطهء شروع برای آشنایی با این امشاسپندان سرودهای خود پیامبرند.

زرتشت در گاثاها 18 بار رسما از اسفندارمذ یاد می‏کند.از مجموع این اشاره‏ها چنین برمی‏آید،که آرایش بهشت نکاستنی با اسفندارمذ است‏3.اسفندارمذ سازندهء جانوران‏ است‏4و سرگردانانی را،که هنوز درست از نادرست تشخیص نمی‏دهند،یاری می‏کند5. و حتی زرتشت از او می‏خواهد،که در روز رستاخیز در آمرزیده شدن او(و پیروانش) (1)-در حالی‏که در صحاح الفرس محمد بن هندو شاه سمرقندی از سدهء هشتم هجری،مانند بیشتر ماه‏های دیگر،اشاره‏ای به اسفند نشده است،ابو خلف تبریزی در برهان قاطع(1062 شمسی باشد.و نام روز پنجم از ماه‏های شمسی هم هست.این روز را فارسیان بنابر قاعدهء کلیه،که پیش ایشان معمول است:که چون نام ماه با نام روز موافق آید عید کنند، در این روز جشن سازند و عید نمایند.نیک است رخت پوشیدن و درخت نشاندن‏ در این روز به اعتقاد ایشان.و به معنی زمین هم گفته‏اند[-]و نام فرشته‏ای هم هست که‏ موکل زمین و درخت‏ها است و مصالح این ماه بدو تعلق دارد.

(2)-بعضی از دانشمندان از پیوند میان«ارامتی» aram?ati ریگ ودا با«آرمتی»گاثاها سخن‏ به میان می‏آورند و می‏گویند،اسفندارمذ تنها امشاسپندی است،که در ریگ ودا هم(به‏ صورت یکی از ایزدان)به چشم می‏خورد،ما بی‏آن‏که وجود این پیوند را غیرممکن بدانیم، هنوز قرائن و شواهد موجود را برای اثبات این پیوند کافی نمی‏دانیم.جا دارد این پیوند و اصولا خویشاوندی فرهنگی و مذهبی ریگ ودا و گاثاها از نو مورد یک بررسی همه‏ جانبه قرار گیرد.بدیهی است در این بررسی فقه للغه و خویشاوندی میان واژه‏های گاثایی و ودایی فصل ویژه‏ای را به خود اختصاص می‏دهد.

(3).یسنا 28،بند 7.آیا باتوجه به این‏که سپندارمذ،دختر اهورائی(-)تبلور شخصیت‏ زن در ایران باستان است،این‏که می‏گوییم،«کلید بهشت زیر پای مادران است»توجه‏ به نقش این امشاسپند در ایران باستان داریم؟

(4).یسنا 31،بند 9.

(5).یسنا 31،بند 12.

به او کمک بکند6،و در جهان مادی به او توش و توان و نهاد راستین دهد7،و بد- کردارانی را که از نیکی روی می‏گردانند از راستی به دور دارد8.سپندارمذ همواره کارساز است و یاور راستی‏9و زرتشت از او می‏خواهد،در قبال نیکی‏هایی که برای دینداران‏ آرزو می‏کند،برای او(و پیروانش)پاداش ببخشاید10،اسفندارمذ گشایش‏بخش هستی‏ است‏11و به کشتزاران رامش می‏دهد12.و چون موکل زمین است زرتشت از او می‏خواهد، تا در روی زمین تنها فرمانروایان خوب به فرمانروایی برسند و مردم زندگی پاکی داشته‏ باشند و چارپایانی که مایهء حیاتند پرورش یابند13.

همین مختصر همهء آن چیزی است،که ما به کمک گاثاها دربارهء سپندارمذ به دست‏ می‏آوریم.جز این،هرچه می‏دانیم،از حدود شش تا 16 قرن پس از زرتشت تألیف‏ یافته است‏14!!-البته لا بد مبتنی بر اسناد و مدارکی که در دست مؤلفان بوده است‏15.

4-زن در آیین زرتشت:در بخش نخست این گزارش اشاره کردیم،که اسفندگان‏ جشن زنان است و به عبارت دیگر پنجم اسفند در ایران باستان روز زن بوده است.بنابر- این توجه به نقش زن در آیین زرتشت حائز اهمیت است.

باتوجه به نقشی که الاهه‏های مادر و اصولا رب النوع‏های مؤنث در ایران باستان‏ (6).یسنا 33،بند 11.

(7).یسنا 33،بند 12 و 13.

(8).یسنا 34،بند 9.

(9).یسنا 34،بند 10.

(10).یسنا 43،بند 1 و 16 و یسنا 44،بند 16.

(11).یسنا 46،بند 11.

(12).یسنا 47،بند 3.

(13).یسنا 48،بند 5.

(14).در بند هشن(سدهء دهم میلادی؟)،سپندارمذ چهارمین امشاسپندی است،که اهورمزدا آفریده است و وظیفهء او در روی زمین پرورش آفریدگان است.«او را نیکویی این‏ که فروتن است.او را گله اوبار(ی)این‏که بدی را(که)بر پسندارمذ زمین رسد،همه‏ را بگوارد.او را کمال‏اندیشی این‏که همهء بدی را که بدو کنند و به خرسندی بپذیرد.او را رادی این‏که همهء آفریدگان از اوزیند»[ترجمهء مهرداد بهار،(اساطیر ایران،تهران‏ 1352،صفحهء 52 و 53)].

دین پناه سپندارمذ است و در حالی‏که بنابر بند هشن،دین نخست بر بهمن آشکار شده است، به قول گزیده‏های زاداسپرم(سدهء دهم میلادی)،«(دین)نخست بر زمین،بر سپندارمذ آشکار شد،سپس به هرمزد»[همان‏جا،صفحهء 149]

(15).دربارهء موقعیت منابع قابل دسترس مؤلفان،نگاه کنید به مقدمه‏ای برای بهمنگان و «سده»،پرویز رجبی،چیستا،شمارهء 6،بهمن‏ماه 1360.

(در میان ایرانیان آریایی و یا بومیان پیش از کوچ آریائیان)داشته است،احترامی که‏ آیین زرتشت برای زن قائل است-صرف‏نظر از نظرات شخصی و انسانی زرتشت آزاده- بسیار موجه به نظر می‏رسد.

تاکنون هیچ سندی به دست نیامده است،که حاکی از آن باشد،که در آیین زرتشت‏ به نحوی زن مورد تحقیر قرار گرفته باشد.و در سراسر ادبیات مزدیسنا همواره زن مورد توجه خاص بوده است و یا اسنادی که تاکنون به دست آمده‏اند،هیچ مورخی نمی‏تواند سخن از برتری معنوی مرد بر زن به میان بیاورد.و اگر در اساطیر ادبیات مزدیسنائی‏ پهلوانان نامدار قلمرو زندگی مادی را مردان تشکیل می‏دهند،قهرمانان زندگی غیرمادی، اغلب الاهه‏های بسیار ارجمندی هستند،که ستایش آن‏ها و توانایی‏هایشان،زیباترین‏ اوراق غنایی ادبیات مزدیسنایی را به خود اختصاص داده‏اند.

میترا و آناهیتا،اگر هم پیش از ظهور زرتشت از خدایان نیرومند ایرانیان بودند16، پس از زرتشت-صرف‏نظر از ملاحظه‏های سیاسی و اجتماعی-به خاطر احترام مردم‏ به اینان،از طرف آیین زرتشت استقبال می‏شوند و با چهره‏هایی دلپذیر و ستودنی،در قلمرو آیین،بر اریکه‏های پرحرفی تکیه می‏زنند!

تنها حرمت به زن است،که می‏تواند از میترا و آناهیتا چهره‏هایی بسازد،که مهر یشت و آبان‏یشت به دست می‏دهند.در مهریشت میترا زنی است،که دارای هزار گوش‏ است.-خوش‏اندامی که دارای هزار چشم است.-بلندبالایی که در بالای برج پهن‏ ایستاده.و زورمندی است،که بی‏خواب،پاسبان است.-نخستین ایزد مینوی،که پیش‏ از خورشید فناپذیر تیز اسب در بالای کوه هرا[البرز]برآید.آن مهر بسیار توانا،تمام‏ منزلگاهان آریایی را بنگرد.ده هزار دیده‏بان دارد.توانا و از همه چیز آگاه و فریفته‏ نشدنی است.از اوست،که خانه‏های سترگ از زنان برازنده برخوردار است.از گردون- های برازنده از بالش‏های پهن و بسترهای گسترده بهره‏مند است.در میان چالاکان چالاک- ترین و در میان ناشناسان ناشناس‏ترین.در میان دلیران دلیرترین.در میان زبان‏آوران‏ زبان‏آورترین.در میان گشایش‏دهندگان گشایش‏دهنده‏ترین...کسی که پسران بخشد. کسی که زندگانی بخشد.کسی که سعادت بخشد.کسی که نعمت بخشد17.

و در آبان‏یشت،آناهیتا زنی است،زورمند و درخشان،سوار بر گردونه،لگام‏ بر دست،روان در جستجوی نام‏آوری است.با چهار اسب بزرگ و سفید یک‏رنگ و یک‏ (16).دربارهء میترا و آناهیتا نگاه کنید به«مهرگان»و«آبانگان»،پرویز رجبی،چیستا، شماره‏های 2 و 3،مهر و آبان 1360.

(17).مهریشت(ترجمهء اسناد پورداود)،بندهای 7 و 13 و 27 و 30 و 65.

نژاد...اسب‏های گردونهء آناهیتا را اهورمزدا از باد و باران و تگرگ و ژاله ساخته‏ است.آناهیتا مطیع کیش اهورایی است و سزاوار است،که در جهان مادی مورد ستایش‏ و نیایش قرار گیرد،که جان‏افزاست و فزایندهء گله و رمه و ثروت است و گیتی و مملکت.او نطفهء همه مردها را پاک می‏کند و مشیمهء زن‏ها را برای زایش پاک می‏کند و زایش را آسان می‏سازد و به زنان باردار شیر می‏دهد.برای او بر روی دیوان‏[تخت‏] بستری زیبا و معطر با بالش‏های گسترده مهیا است.اهورمزدا آناهیتا را از نیروی خودش‏ به وجود آورده است،تا خانه و ده و قریه و مملکت را بپروراند.بازوان سفید آناهیتا به‏ ستبری شانهء اسب‏ها است.او باشکوه و آراسته و نیرومند است.دختر جوان بسیار برومند و خوش‏اندامی است.کمربند به میان بسته،راست‏بالا،آزاده‏نژاد،و شریف، که یک جبهء قیمتی بر چین زرین در بردارد.گوشواره‏ای دارد چهارگوش و زرین و طوقی‏ زیبا بر گردن نازنینش.او کمربند می‏بندد،تا سینه‏هایش ترکیب زیبا بگیرند و اندامش‏ حالتی مطبوع پیدا کند!...آناهیتا به فرمان اهورمزدا به زمین می‏آید،تا دختران دم‏ بخت و زنان جوان در وضع حمل از او یاری بطلبند18.

چقدر باید دختران دم بخت و زنان جوان مورد توجه خاص اهورمزدا باشند،تا فرشته‏ای از جنس خودشان مأمور آرامش آنها بشود و مشیمه‏شان را برای زایش آسوده‏ پاک کند و زایمان را آسان سازد و سینه‏شان را پرشیر؟...

متأسفانه حجم گاثاها،نه تنها در مورد هر مسئله و پدیدهء دیگری،که تحقیق در باره‏اش از ضرورتی برخوردار است،بسیار ناچیز است.با این همه در همین فضای کوچک‏ به خوبی می‏توان از نظر پیامبر ایران باستان دربارهء زن برداشت خوش‏هنجاری داشت:

زرتشت جاماسب را برای پوروچیستا،جوان‏ترین دختر خود به شوهری‏ نام می‏زند،اما از او می‏خواهد،پس از یک اندیشه‏گماری نیکو و مراجعه به خرد خود تکلیف پارسایی‏اش را به جای آورد19.و جاماسب می‏گوید،پوروچیستا را به دلگرمی‏ به دین رهبری می‏کنم،تا پدرش و شوهرش و برزیگران و آزادگان را از او خوشنودی‏ فراهم آید20.آن‏گاه زرتشت خطاب به دوشیزگان در حال شوی گرفتن می‏گوید:

«سخنانی به دوشیزگان به شوی رونده گویم و به شما(نیز)پند دهنده.آن‏ را به یاد بسپارید و دریابید،در نهادهای(خود)در کوشش زندگی منش نیک‏ در راستی یکی از شما باید بر دیگری برتری جوید.چه این از برای وی‏ (18).برگرفته از سراسر مهریشت!

(19).گاثاها،یسنا 53،بند 3.

(20).همان‏جا،بند 4.

مزد خوب بود»21.

با همهء کوتاهی کلام زرتشت،از قدیمی‏ترین سند مکتوب ایرانی دربارهء زن چنین‏ برمی‏آید،که پیامبر باتوجه خاصی نگران سعادت دوشیزگان و زنان است و از آنان‏ می‏خواهد،تا در پرداختن به راستی بر یکدیگر برتری جویند.و چنین است،که در آیین‏ زرتشت،روز خاص سپندارمذ،دختر اهورائی‏22،به زن اختصاص داده می‏شود.

شاید به خاطر شباهت زن به زمین،از نظر باروری است،که زرتشت چنین مقام‏ والایی را برای زن قائل می‏شود و برای این مقام تبلیغ می‏کند:

«ایدون این زمین،زمینی را که ما را دربرگرفته است و این زنان را نیز می‏ستاییم.و آن زنانی را که از آن تو بشمارند،ای اهورمزدا،و از راستی برگزیده برخوردارند،ما می‏ستاییم»23.

5-جشن اسفندگان:متأسفانه،مانند همهء جشن‏های ایران باستان،از چند و چون‏ جشن اسفندگان نیز بی‏خبریم.حدود پانزده قرن پس از زرتشت ابوریحان بیرونی دربارهء اسفندگان می‏نویسد:«اسفندارمذ ماه روز پنجم آن روز اسفندارمذ است و برای اتفاق‏ دو نام آن را چنین نامیده‏اند و معنای آن عقل و حلم است.و اسفندارمذ فرشتهء موکل‏ به زمین است.و نیز بر زنهای درست‏کار و عفیف و شوهردوست و خیرخواه موکل است‏ زنان بخشش می‏نمودند[هدیه می‏دادند]و هنوز این رسم در اصفهان و ری و دیگر بلدان پهله باقی‏مانده و به فارسی مردگیران می‏گویند24.گردیزی دربارهء جشن اسفندگان‏ می‏نویسد:«...و این نام فرشته‏ای است،که بر زمین موکل است و بر زنان پاکیزهء مستوره. و اندر روزگار پیشین این عید خاصه مرزنان را بودی،و این روز را مردگیران گفتندی، که به مراد خویش مرد گرفتندی...»25.

باتوجه به اینکه جشن مردگیران هنوز در بعضی از روستاهای ایران(البته نه‏ حتما روز پنجم اسفند)وجود دارد،جا دارد این جشن در سطح کشور،مخصوصا در روستاها و شهرهای کوچک قدیمی مورد بررسی قرار گیرد26.

(21).گاثاها،بند 5،ترجمهء استاد پورداود(باتوجه به تفسیر این بند).

(22).یسنا 45،بند 4.

(23).یسنا 38،بند 1.برای مطالعه در توجه آیین زرتشت به زن،فروردین‏یشت نیز می- تواند سودمند باشد.

(24).آثار الباقیه،ترجمهء علی اکبر داناسرشت،تهران 1352،صفحهء 351 و 302. ابوریحان در کتاب دیگر خود،التفهیم،می‏نویسد:«...و پارسیان او را مردگیران‏ خوانند.زیراک زنان بر به شوهران اقتراح‏ها کردندی و آرزوهای خواستندی از مردان» (به کوشش استاد همایی،تهران 1352،صفحهء 260).

(25).زین الاخبار،به کوشش عبد الحی حبیبی،تهران 1347،صفحهء 247.

(26).تا جایی که نگارنده می‏داند،در روستای فرخان،سه کیلومتری شرق قوچان،هنوز این جشن روز سیزده فروردین برگزار می‏شود...[ و بسیاری دیگر روستاهای خراسان]



دوشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1390
بابک سلامتی، شاهنامه‌پژوه گفت: از زمانی که «تئودور نولدکه»، دانشمند آلمانی نام کتاب نامدار خودش را «حماسه ملی ایران» گذاشت، تا امروز، بیشتر شاهنامه را «حماسه ملی ایران» می‌دانیم. اما به گمان من با این نامگذاری ستم بزرگی به فردوسی و شاهنامه روا می‌داریم، چون شاهنامه بالاتر از یک حماسه ملی مطرح است و حماسه انسانی است.به گزارش ایبنا، باشگاه شاهنامه پژوهان ایران در پنجمین دوره از سخنرانی‌های ماهانه شاهنامه‌پژوهی، از بابک سلامتی، شاهنامه‌پژوه دعوت کرد تا درباره «شاهنامه حماسه داد یا حماسه ملی» برای دوستداران شاهنامه سخنرانی کند. این نشست عصر روز شنبه (15 بهمن) در موسسه فرهنگی هنری جمشید جاماسیان برگزار شد.
سلامتی گفت:من اصلا قصد ندارم منکر کارکردهای حماسی شاهنامه شوم. مطمئنا حماسه یکی از مهمترین ارکان شاهنامه است. کارکردهایش را بارها دیده‌ایم، در جنگ چالدران، ایرانیان به پشتوانه شاهنامه‌خوانی و روحیه‌ای که از آن می‌گرفتند، با تیر و کمان و شمشیر در برابر ارتش عثمانی ایستادند در حالی که آن‌ها سلاح گرم داشتند.
وی افزود: جنگ ایران و عراق را نیز به یاد داریم و از خاطرات رزمندگان و فرماندهان شنیده‌ایم که گاه با بیت‌هایی از شاهنامه به سربازان ما روحیه می‌دادند.
حماسه در مفهوم واژه‌ای دلیری و دلاوری است
این شاهنامه‌پژوه اظهار کرد: حماسه در مفهوم واژه‌ یعنی دلیری و دلاوری کردن. روشن است وقتی می‌نویسیم «حماسه ملی» این معنی را می‌رساند که هیچ چیز بالاتر از ملیت نیست اما در شاهنامه می‌بینیم که ارزش‌های دیگر، بالاتر و برتر از ملیت خودشان را نشان می‌دهند. می‌دانیم که درونمایه شاهنامه، جنگ است؛ اما این جنگ بر سر زن و ثروت نیست. بر سر پیروزی نیکی بر بدی است. در آنجا هر گاه با دشمن جنگ می‌شود برای آن است که نیکی بر بدی و ستم چیره شود. چنین جنگ‌هایی از راه داد بیرون نمی‌رود و کاری انجام نمی‌شود که سرانجام نیکی نداشته باشد. اگر چنین اتفاقی بیفتد، پادافره آن بی درنگ گریبان ایرانیان را گرفته است؛ یا دچار خشکسالی و تنگدستی شده‌اند و یا گرفتار سرما و برف.
وی افزود: در شاهنامه هرگاه شاه دست به بیداد زده است، پهلوانان در برابر او ایستاده‌اند. بارها در شاهنامه می‌بینیم که پهلوانانی هستند که با شاه درگیر می‌شوند و به او تذکر می‌دهند. حتی از شاه روی برمی‌تابند. نمونه خیلی روشن آن رستم است. در داستان‌های شاهنامه، بارها رستم روبه‌روی کیکاووس ایستاده است. یک نمونه‌اش بعد از شنیدن خبر مرگ سیاوش است. رستم سراپا خاکی به دربار شاه می‌آید. این خود یک نوع گستاخی و بی احترامی به شاه بوده است.
«بدو گفت خوی بد ای شهریار/ پراکندی و تخمت آمد ببار؛ از اندیشه و خوی شاه سترگ/ درآمد به ایران زیانی بزرگ» در این بیت دوم کاملا اشاره می‌شود که خوی و اندیشه بد شاه زیانی بزرگ به ایران وارد کرده است. پس اگر شاه در شاهنامه بیدادگر بشود، نظم جهان به هم می‌ریزد. این نکته را فردوسی چنین به زیبایی می‌گوید: «نزاید به هنگام در دشت گور/ شود بچه باز را دیده کور؛ ز کژی گریزان شود راستی/ پدید آید از هر سویی کاستی» 
شاهنامه به نوعی نبردنامه‌ی ایرانیان است
وی افزود: در سه گزینه جنگ، عشق و نبرد، به خوبی می‌توان دید که شاهنامه حماسه‌ای انسانی است و نه ملی. نخست به موضوع جنگ می‌پردازیم. شاهنامه به نوعی نبردنامه ماست. در شاهنامه گفته می‌شود که یکی از چیزهایی که نباید در جنگ به آن دست زد، سرپیچی از فرمان فرماندهان است. در این باره دو نمونه را می‌توان برشمرد. 
این شاهنامه‌پژوه در ادامه سخنانش گفت: یکی از این موارد اسفندیار است که با آن که چهره جاه‌طلبی از او در شاهنامه دیده می‌شود، اما او به هرگونه‌ای که هست از فرمان گشتاسب شاه سرپیچی نمی‌کند. نمونه دیگر داستان توس، پسر نوذر، است. توس در بزرگترین لشکرکشی ایرانیان، بعد از کشته شدن سیاوش، برخلاف آن چه کیخسرو به او گفته بود، از فرمان او سرپیچی می‌کند و لشکریان را به راه کلات می‌برد.
وی افزود: کیخسرو به او گفته بود که از راه کلات سپاه را گذر ندهد. چرا که فرود در آنجا دژی دارد و من می‌ترسم آسیبی به او برسد. توس فرمان کیخسرو را نادیده می‌گیرد و از آن راه می‌رود. جنگی که با فرود رخ می‌دهد، به مرگ او می‌انجامد. این خودش یک داستان تمام عیار است. پس از آن ایرانیان پادافره سرپیچی خود را می‌بینند و گرفتار سرما و برف می‌شوند. در حقیقت کار نادرست سپهسالار لشکر ـ توس ـ باعث گرفتاری لشکریان می‌شود.
سلامتی به آیین جنگ در شاهنامه اشاره کرد و گفت: یک نمونه دیگر از آیین جنگ در شاهنامه، در نبرد رستم با دیو سپید روی می‌دهد. رستم هنگامی که به دیو سپید می‌رسد، با آن که می‌بیند که او خواب است، بیدارش می‌کند. این نشان از جوانمردی در جنگ دارد. یعنی او حق ندارد که حتی دیو سپید را در خواب بکشد. در خواب کشتن دشمن، رفتار دادگرانه‌ای نیست. اگر رستم این کار را می‌کرد، کیکاووس به بینایی نمی‌رسید و به ایران بازنمی‌گشت. پس جوانمردی یکی از رفتارهایی است که باید در جنگ پیشه کرد و رستم این را به ما نشان می‌دهد.
وی افزود: نمونه دیگر جنگ رستم و سهراب است. این داستان به ما می‌گوید که در جنگ نباید تعادل را برهم زد و زیاده‌روی کرد. این که رستم سهراب را ناشناخته از پا درمی‌آورد، از نگاه فردوسی نشانه آز اوست: «همی بچه را باز داند ستور/ چه ماهی به دریا چه در دشت گور؛ نداند همی مردم از بند آز/ یکی دشمنی را ز فرزند باز» به راستی این آز رستم که سبب شده بود فرزندش را نشناسد، چیست؟ داستان به ما نشان می‌دهد که آزی که رستم گرفتار آن است، آز وطن دوستی است. همین نکته دلیل بر آن است که شاهنامه فراتر از یک حماسه ملی است و در آن ارزش‌های انسانی بر ملیت برتری دارد. 
عشق در شاهنامه برتر از ملیت است
سلامتی اظهار کرد: این موضوع را در عشق‌ها و دلدادگی‌های شاهنامه هم می‌توانیم ببینیم. آن نمونه‌ها باز نشان می‌دهد که در شاهنامه عشق برتر از ملیت است. یک نمونه آن داستان زال و رودابه است. ملیت دیواری میان عشق این دو کشیده است. زال نمی‌تواند رودابه را به همسری برگزیند چون او زاده ضحاک است اما منوچهر که شاه دادگری است، ملیت رودابه را نادیده می‌گیرد و برخلاف بایستگی‌های آیینی، اجازه می‌دهد که این دو به پیوند هم دربیایند. در داستان بیژن و منیژه آن دو به خاطر آن که از دو ملیت بودند، به تنگدستی و بند گرفتار می‌شوند. اما کیخسرو ملیت منیژه را نادیده می‌گیرد و این دو را به همسری هم درمی‌آورد. یعنی ملیت نمی‌تواند سدِ راه یک ارزش انسانی به نام عشق شود.
وی در سخنان پایانی گفت: گزاره سوم مرگ در شاهنامه است. مرگ بخشی از هنجار هستی است و در شاهنامه رخدادی شکوهمند است. حتی مرگ دشمن همچنین است. یک نمونه آن مرگ سهراب است. با آن که سهراب به ایران لشکر کشیده و رو در روی ملیت ما ایستاده است، وقتی می‌میرد، ما اشک می‌ریزیم. چون مرگ او باشکوه است. خود فردوسی هم می‌گوید: «یکی داستان است پر آب چشم/ دل نازک از رستم آید بخشم»

پنج‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1390

شامگاه دهم بهمن ماه تلویزیون را روشن کردم،گوینده رسانه ملی!!! گفت: ماه ربیع مبارک.!!!

به بهانه دهم بهمن؛ جشن سده

پیدایش آتش و جشن سده در نگاره شاهنامه تهماسبی

نگاره‌ای از شاهنامه تهماسبی تصویرگر برپایی جشن سده در روزگار هوشنگ، جانشین کیومرث، است و بازتاب این سپندینگی آتش را در نگاره جشن سده شاهنامه تهماسبی به روشنی می‌توان دید. از سویی دیگر در شاهنامه فردوسی، پیدایش آتش به هوشنگ پیوند داده شده است.ه گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، جشن سده (10 بهمن) به روایت نسخه‌هایی از شاهنامه فردوسی، یادگار هوشنگ، پاد‌شاه پیشدادی است. گویند هوشنگ‌شاه برای شکار با همراهان خویش به کوهستان رفت که نگاهش به مار سیاهِ بزرگی خورد، سنگی به سوی مار رها کرد، سنگ به مار نخورد و به سنگ دیگری خورد و جرقه‌ای از این برخورد پدید آمد که بوته خشکِ کنار سنگ از آن جرقه آتش گرفت و بدین‌سان آتش پدید آمد.
ابوریحان بیرونی در التفهیم از جشن سده می‌گوید:«سده آبان روز است از بهمن ماه و آن دهم باشد و اندر شبش که روز دهم است و میان روز یازدهم آتش‌ها زنند و گرد بر گرد آن شادی کنند، فاصله این جشن تا نوروز پنجاه روز است و پنجاه شب و نیز گفته‌اند که از فرزندان پدر نخستین صد تمام شد.»
شاهنامه شاه تهماسبی در سال 928 مهی توسط شاه اسماعیل صفوی برای پیشکش به فرزندش تهماسب میرزا سفارش داده شد. خوشنویسی و نگارگری این اثر نزدیک به بیست سال زمان برد (تا سال 950 مهی). این دست‌نویس در ابعاد 47 در 32 سانتی‌متر و در بردارنده 759 برگ و 258 نگاره است. 118 نگاره‌ آن در ایران و دیگر نگاره‌ها در موزه‌های جهان نگهداری می‌شود. شاهنامه تهماسبی را باید وابسته به مکتب نگارگری تبریز دانست. این مکتب برپایه دست‌آوردهای هنری پیش از صفویان و به ویژه مکتب شکوهمند هرات پدید آمد. اوج این هنر به نیمه دوم فرمانروایی شاه تهماسب صفوی (984 – 975 مهی) باز می‌گردد.
در نگاره‌ای از شاهنامه تهماسبی، برپایی جشن سده در روزگار هوشنگ، جانشین کیومرث، دیده می‌شود. صخره‌ها گرداگرد زمینی را گرفته‌اند که در آن جشن سده برپاست. درختان و بوته‌ها زیبایی خیره‌کننده‌ای به نگاره بخشیده‌اند و صخره‌های اسفنجی در رنگ‌های گوناگون دیده می‌شوند. حیوانات گوناگون در لابه لای تنه‌ درختان نمایانند و آتشی دایره‌وار، شعله کشیده است. هوشنگ با پوششی آراسته بیننده‌ جشنی است که بر پا شده است. چهره‌های دیگر، از کنار صخره‌ها نگرنده‌ این رویدادند.
آتش در باور ایرانی از بخشش‌های ایزدی است که برای بهره‌جویی آدمی از جهان مینو به سوی جهان خاکی فرستاده شده است. شعله‌ آتش یادآور فروغ ایزدی نیز هست؛ از این رو سپند و مقدس به‌شمار می‌رود. بازتاب این سپندینگی آتش را در نگاره جشن سده شاهنامه تهماسبی می‌توان دید. از سویی دیگر در اسطوره‌ ایرانی و نیز شاهنامه فردوسی، پیدایش آتش به هوشنگ پیوند داده شده است.
شادمانی و سرور برپایی این جشن، به روشنی در نگاره آشکار است.
همانند نگاره‌های دیگر، بیت‌هایی از شاهنامه به خط نستعلیق، بازگوکننده داستانی است که نگاره‌ آن با هنرمندی کم‌مانندی در برابر چشم بیننده قرار گرفته است. فضای زنده و روشن و حرکت موج‌وار قلم نقاش، بر تاثیرگزاری نگاره افزوده است. اجزایی از تصویر نیز همانند دیگر نمونه‌های مکتب تبریز، چار چوب نگاره را شکسته‌اند.

دوشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1390

امروز دهم بهمن ماه زادروز مولوی خداوندگار عرفان و ادب ایرانی است.لیک من زندگینامه راهبر مولوی شمس تبریزی را در تارنما می نهم.!!!

شمس الدین محمد پسر علی پسر ملک داد تبریزی از عارفان مشهور قرن هفتم هجری است،که

مولانا جلال الدین بلخی مجذوب او شده و بیشتر غزلیات خود را بنام وی سروده است.از جزئیات احوالش اطلاعی در دست نیست؛ همین قدر پیداست که از پیشوایان بزرگ تصوف در عصر خود در آذربایجان و آسیای صغیر و از خلفای رکن الدین سجاسی و پیرو طریقه ضیاءالدین ابوالنجیب سهروردی بوده است.  برخی دیگر وی را مرید شیخ ابوبکر سلمه باف تبریزی و بعضی مرید باباکمال خجندی دانسته اند. در هر حال سفر بسیار کرده و همیشه نمد سیاه می پوشیده و همه جا در کاروانسرا فرود می آمد و در بغداد با اوحدالدین کرمانی و نیز با فخر الدین عراقی دیدار کرده است. در سال 642 هجری وارد قونیه شده و در خانه شکرریزان فرود آمده و در آن زمان مولانا جلال الدین که فقیه و مفتی شهر بوده به دیدار وی رسیده و مجذوب او شد.  در سال 645 هجری شبی که با مولانا خلوت کرده بود، کسی به او اشارت کرد و برخاست و به مولانا گفت مرا برای کشتن می خواهند؛ و چون بیرون رفت، هفت تن که در کمین ایستاده بودند با کارد به او حمله بردند و وی چنان نعره زد که آن هفت تن بی هوش شدند و یکی از ایشان علاءالدین محمد پسر مولانا بود و چون آن کسان به هوش آمدند از شمس الدین جز چند قطره خون اثری نیافتند و از آن روز دیگر ناپدید شد. درباره ناپدید شدن وی توجیهات دیگر هم کرده اند.  به گفته فریدون سپهسالار، شمس تبریزی جامه بازرگانان می پوشید و در هر شهری که وارد می شد مانند بازرگانان در کاروانسراها منزل می کرد و قفل بزرگی بر در حجره میزد، چنانکه گویی کالای گرانبهایی در اندرون آن است و حال آنکه آنجا حصیر پاره ای بیش نبود. روزگار خود را به ریاضت و جهانگردی می گذاشت. گاهی در یکی از شهرها به مکتبداری می پرداخت و زمانی دیگر شلوار بند میبافت و از درآمد آن زندگی میکرد.

ورود شمس به قونیه و ملاقاتش با مولانا طوفانی را در محیط آرام این شهر و به ویژه در حلقه ارادتمندان خاندان مولانا برانگیخت. مولانا فرزند سلطان العلماست، مفتی شهر است، سجاده نشین باوقاری است، شاگردان و مریدان دارد، جامه فقیهانه میپوشد و به گفته سپهسالار (به طریقه و سیرت پدرش حضرت مولانا بهاءالدین الولد مثل درس گفتن و موعظه کردن) مشغول است، در محیط قونیه از اعتبار و احترام عام برخوردار است، با اینهمه چنان مفتون این درویش بی نام و نشان میگردد که سر از پای نمی شناسد.

تأثیر شمس بر مولانا چنان بود که در مدتی کوتاه از فقیهی با تمکین، عاشقی شوریده ساخت. این پیر مرموز گمنام دل فرزند سلطان العلما را بر درس و بحث و علم رسمی سرد گردانید و او را از مسند تدریس و منبر وعظ فرو کشید و در حلقه رقص و سماع کشانید. چنانکه خود گوید:

در دست همیشه مصحفم بود                    در عشق گرفته ام چغانه

اندر دهنی که بود تسبیح                          شعر است و دوبیتی و ترانه

حالا دیگر شیخ علامه چون طفلی نوآموز در محضر این پیر مرموز زانو می زند (زن خود را که از جبرئیلش غیرت آید که در او نگرد محرم کرده، و پیش من همچنین نشسته که پسر پیش پدر نشیند، تا پاره ایش نان بدهد) و چنین بود که مریدان سلطان العلما سخت برآشفته و عوام و خواص شهر سر برداشتند. کار بدگوئی و زخم زبان و مخالفت در اندک زمانی به ناسزا رانی و دشمنی و کینه و عناد علنی انجامید و متعصبان ساده دل به مبارزه با شمس برخاستند.

شمس تبریزی چون عرصه را بر خود تنگ یافت، بناگاه قونیه را ترک گفت و مولانا را در آتش بیقراری نشاند. چند گاهی خبر از شمس نبود که کجاست و در چه حال است، تا نامه ای از او رسید و معلوم شد که به نواحی شام رفته است.

با وصول نامه شمس، مولانا را دل رمیده به جای باز آمد و آن شور اندرون که فسرده بود از نو بجوشید. نامه ای منظوم در قلم آورد و فرزند خود سلطان ولد را با مبلغی پول و استدعای بازگشت شمس به دمشق فرستاد.

پس از سفر قهر آمیز شمس افسردگی خاطر و ملال عمیق و عزلت و سکوت پر عتاب مولانا ارادتمندان صادق او را سخت اندوهگین و پشیمان ساخت. مریدان ساده دل که تکیه گاه روحی خود را از دست داده بودند، زبان به عذر و توبه گشودند و قول دادند که اگر شمس دیگر بار به قونیه باز آید از خدمت او کوتاهی ننمایند و زبان از تشنیع و تعرض بربندند. براستی هم پس از بازگشت شمس به قونیه منکران سابق سر در قدمش نهادند. شمس عذر آنان را پذیرفت. محفل مولانا شور و حالی تازه یافت و گرم شد.

مولانا در این باره سروده است:

شـمـس و قـمـرم آمـد، سمـع و بـصـرم آمــد           وآن سیـمـبـرم آمـد، آن کـان زرم آمـد

امــروز بــه از دیـنـه، ای مــونــس دیــــریـنـه           دی مست بدان بودم، کز وی خبرم آمد

آن کس که همی جستم دی من بچراغ او را          امـروز چـو تـنـگ گــل، در رهگـذرم آمـد

از مــرگ چــرا تـرسـم، کــاو آب حـیـات آمـد            وز طعنه چرا ترسـم، چون او سپرم آمد

امـروز سـلـیـمـانــم، کــانـگـشـتـریـم دادی             زان تـاج مـلـوکـانـه، بر فرق سرم آمـــد

پس از بازگشت شمس ندامت و سکوت مخالفان دیری نپائید و موج مخالفت با او بار دیگر بالا گرفت. تشنیع و بدگوئی و زخم زبان چندان شد که شمس این بار بی خبر از همه قونیه را ترک کرد و ناپدید شد و به قول ولد (ناگهان گم شد از میان همه) چنانکه دیگر از او خبری خبری نیامد. اندوه و بیقراری مولانا از فراق شمس این بار شدیدتر بود. چنانکه سلطان ولد گوید:

بانگ و افغان او به عرش رسید                             ناله اش را بزرگ و خرد شنید

منتهی در سفر اول شمس غم دوری مولانا را به سکوت و عزلت فرا می خواند، چنانکه سماع و رقص و شعر و غزل را ترک گفت و روی از همگان درهم کشید. لیکن در سفر دوم مولانا درست معکوس آن حال را داشت؛ آن بار چون کوه به هنگام نزول شب، سرد و تنها و سنگین و دژم و خاموش بود، و این بار چون سیلاب بهاری خروشان و دمان و پر غریو و فریاد گردید.  مولانا که خیال می کرد شمس این بار نیز به جانب دمشق رفته است، دوباره در طلب او به شام رفت؛ لیکن هر چه بیشتر جست، نشان او کمتر یافت و به هر جا که میرفت و هر کس را که می دید سراغ شمس میگرفت.  غزلیات این دوره از زندگی مولانا از طوفان درد و شیدائی غریبی که در جان او بود حکایت می کند.

میخائیل ای. زند درباره هم جانی شمس تبریزی و مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) چنین اظهار نظر می کند: « بطور کلی علت اینکه مولوی دیوان خود و تک تک اشعار آن را نه بنام خود، بل به نام شمس تبریزی کرد، نه استفاده از آن به عنوان ابزار شعری و نه احترام یاد رفیق گمگشته را ملحوظ کرده بود.  شاعر که رفیق جانان را در عالم کبیر دنیای مادری گم کرده بود، وی در عالم صغیر روح خویشتن می یابد. و مرشدی را که رومی بدین طریق در اندرون خویش می یابد، بر وی سرود میخواند و شاعر تنها نقش یک راوی را رعایت می کند. لکن از آنجا که این اشعار در روح او زاده شده اند، پس در عین حال اشعار خود او هستند.  بدین طریق جلال الدین رومی در عین حال هم شمس تبریزی است که سخنانش از زبان وی بیرون می آید و هم شمس تبریزی نیست. و شمس ذهنیت شعر است، آفریننده شعر است، قهرمان تغزلی این اشعار است، و در عین حال در سطح اول، سطح تغزلی عاشقانه که در اینجا به طور کنایی پیچیده شده است، عینیت آن نیز بشمار میرود.  تمایل جلال الدین به سوی وحدت مطلق است. لکن شمس تبریزی به درک حقیقت آسمانی نایل آمده بود، در آن محو شده بود، و بخشی از آن گردید بود. بدین ترتیب نخستین سطح ادراک که در شعر صوفیانه معمولا به وسیله یک تعبیر ثنوی از سطح دوم جدا میشود، در اینجا به طور دیالکتیکی به سطح دوم تعالی می یابد.

در هر حال زندگانی شمس تبریزی بسیار تاریک است. برخی ناپدید شدن وی را در سال 643 هجری دانسته اند و برخی درگذشت او را در سال 672 هجری ثبت کرده اند و نوشته اند که در خوی مدفون شده است. (لازم به توضیخ است: نگارنده (رفیع) در سفری که به سال 1366 خورشیدی به قونیه کردم، آرامگاهی مجلل در شهر قونیه ترکیه بنام آرامگاه شمس تبریزی مشاهده نمودم).

این عارف کم نظیر ایرانی یکی از آزاد اندیشان جهان است که بشریت به وجودش فخر خواهد کرد. مجموعه تقریرات و ملفوظات وی بنام مقالات موجود است که مریدانش آن را جمع کرده اند. از جمله گفته است:

« این مردمان را حق است که با سخن من الف ندارند، همه سخنم به وجه کبریا می آید، همه دعوی می نماید. قرآن و سخن محمد همه به وجه نیاز آمده است، لاجرم همه معنی می نماید. سخنی میشنوند، نه در طریق طلب و نه در نیاز، از بلندی به مثابه ای که بر می نگری کلاه می افتد. اما این تکبر در حق خدا هیچ عیب نیست، و اگر عیب کنند، چنانست که گویند خدا متکبرست، راست گویند و چه عیب باشد؟»

نقل از مولانا نیوز

پنج‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1390
مریم دارا، مدرس فرهنگ و زبان‌های باستانی سخنران دی ماه باشگاه شاهنامه‌پژوهان ایران است و به تحلیل درونمایه «اژدها» در روایات مربوط به رستم، ایزد بهرام و ایندره هندی در متون کهن میانه، پهلوی و هندی می‌پردازد.ه گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، باشگاه شاهنامه‌پژوهان ایران در چهارمین دوره از سخنرانی‌های ماهانه شاهنامه‌پژوهی، از دکتر مریم دارا، شاهنامه‌پژوه و مدرس فرهنگ و زبان‌های باستانی دعوت کرده است تا درباره واژه اژدها در متون کهن برای دوستداران شاهنامه سخنرانی کند.
دارا درباره واژه «اژدها» گفت: اژدها در اساطیر جهان جایگاه ویژه‌ای دارد و سیمای اژدها در تاریخ اساطیری ایران، در نهایت زشت‌رویی و پلشتی نشان داده شده است همان‌طور که ما در شاهنامه فردوسی رستم را می‌بینیم که اژدهاکش و دلاور است.
وی افزود: در این نشست توضیحی درباره اژدها در متون میانه، پهلوی و... ارایه می‌شود و سپس نشان داده می‌شود که عنصر اژدها در شاهنامه فردوسی و در داستان‌های رستم چگونه بوده و چه شباهت‌هایی با ایزد بهرام و یا ایندره هندی دارد.
دارا ادامه داد: داستان‌های رستم در منابع مختلف ممکن است با یکدیگر تفاوت‌هایی داشته باشد یا حتی بعضی داستان‌ها در شاهنامه فردوسی آمده و در بقیه منابع ذکری از آن‌ها به میان نیامده باشد ولی نکته مهم این است که اهمیت رستم هرگز در هیچ یک از این منابع ضایع نشده است، بلکه هر یک از این متن‌ها نشانگر آن است که رستم نزد مردم از اهمیت بسیاری برخوردار بوده است.
دوره‌های سخنرانی‌های شاهنامه‌پژوهان ایران که از مهرماه برای شناخت هر چه بیشتر دوستداران شاهنامه آغاز شده است، هر ماه میزبان یک شاهنامه‌پژوه خواهد بود و تا مهرماه 91 ادامه می‌یابد.

   1       2    >>