پـــــــور تــــــوس

سال ۱۳۸۸،سال فردوسی بزرگ

پـــــــور تــــــوس

سال ۱۳۸۸،سال فردوسی بزرگ

قدیمی‌ترین کتابفروشی مشهد

خراسان‌رضوی - داستان یکی از قدیمی‌ترین کتابفروشی‌های فعال مشهد و مدیر آن که ۶۴ سال است به اهالی فرهنگ و ادب خدمت‌رسانی می‌کند، شنیدنی است.

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - مرجانه حسین‌زاده: محمد اقبال، پیرمردی خوش‌سیرت و خوش‌سخن است که گاهی با لهجه مشهدی حرف می‌زند تا تبسمی بر لب مخاطب بیاورد، در پایین خیابانِ مشهد به دنیا آمده و ۶۴ سال است که «کتابفروشی» حرفه و پیشه‌اش است! شغلی که بسیار دلبسته‌اش است. اهالی کتاب در مشهد محمد اقبال را به «اقبال کتابفروش» می‌شناسند چرا که از سال ۱۳۳۵ یعنی زمانی که ۱۵ ساله بود و به تهران رفت و دستفروشی کتاب را شروع کرد، تا الان که ۸۴ ساله است به همین حرفه مشغول بوده و با کتاب‌ها همنشین و همسایه بوده است.

داستان زندگی‌اش از دستفروشی کتاب در تهران تا تاسیس کتابفروشی فلسطین در چهارراه دکترا مشهد و بعد، راه‌اندازی «کتابخانه گلستانه» قصه‌ای شنیدنی و پر فراز و فرود است.وقتی در یک بعداز ظهر بهاری به بهانه گفت‌وگو با او به طبقه منفی دو پاساژِ زیست‌خاور مشهد رفتم، روی درب «گلستانه» پر از اشعاری با خط‌نستعلیق بود و جمله «با لبخند وارید شوید» هم بیش از همه خودنمایی می‌کرد. سید محمدصادق عسکری‌حسینی، پسر جوانی که در حین چرخیدن در میان قفسه‌های کتاب «کتابخانه گلستانه» با او آشنا شدم و دقایقی باهم گفت‌وگو کردیم، در میان صحبت‌هایش در خصوص محمد اقبال گفت: چند سال است او را می‌شناسم، بیشتر از هرچیزی به حافظ و فردوسی علاقه دارند، همینطور شجریان. آقای اقبال اینجا گاهی کتاب‌ها را رایگان به مردم امانت می‌دهد.

کتابفروشی فلسطین در سال‌های ابتدایی تاسیس

محمد اقبال در همان ابتدای ورودم با شعری از حافظ، چای و شیرینی به میزبانی‌ام آمد و گفت: جملاتی هست معروف به بسمله و در آغاز برخی اشعار شاعرانِ کهن نیز آمده، مثلاً حکیم نظامی می‌گوید: «بسم الله الرحمن الرحیم… هست کلید در گنج حکیم» یا این بسم‌الله جدید که اخیراً باب شده «به نام خداوند روزی‌رسان.. خداوند گندم خداوند نان» و خیلی هم زیباست.

دستفروشی کتاب در تهران

بعد که خیال‌اش از جاری شدن نام خدا بر زبان‌اش راحت شد، در خصوص چگونگی آغاز به‌کارش گفت: حدود ۶۴ سال است که به پیشه دوست‌داشتنیِ کتابفروشی مشغول هستم. بعد از اینکه از مدرسه اخراج شدم، چون به کتاب علاقه‌مند بودم در ۱۵ سالگی در تهران تعدادی کتاب روی زمین گذاشتم و شروع به فروش کتاب کردم، هم‌زمان صبح‌ها هم در شرکتی در بازار کار می‌کردم.

این کتابفروشِ کهنه‌کار مشهدی ادامه داد: این کار را ادامه دادم و سال‌ها با همین کار کسب درآمد می‌کردم و زندگی‌ام الحمدلله تامین بود، بعداز آن ازدواج کردم و به مشهدالرضا (ع) برگشتم و «کتابفروشی فلسطین» را در خیابان دانشگاه، نبش چهارراهِ دکترا راه‌اندازی کردم و از آن زمان زندگی بسیار خوبی دارم و در کمال تامین مالی زندگی‌ام ادامه یافته است چراکه مورد لطف، فتوت و بخشندگی مردم خردمند شهرم قرار گرفتم.قدیمی‌ترین کتابخانه مشهد کجاست؟/ از دستفروشی کتاب در تهران تا تاسیس «کتابخانه گلستانه»

محمد اقبال با اشاره به تاسیس شعبه جدید کتابفروشی گفت: از وقتی پا به سن گذاشتم و موهای سیاهم سفید شد، از همکارم آقای تفتی خواستم تا عهده‌دار «کتابفروشی فلسطین» باشد و این مکان را به او سپردم. پس از آن در خیابان گلستان شعبه دیگری احداث کردم اما شعبه فلسطین به دلیل قدمت، همچنان جایگاه شناخته شده‌ای دارد و مراجعه‌کنندگان آن هم خیلی بیشتر هستند.

حضور چهره‌های برجسته ادبیات خراسان در کتابفروشی فلسطین

وی با ذکر خاطراتی از اولین شعبه کتابفروشی فلسطین عنوان کرد: در سال‌های ابتدای کار در کتابفروشی چهارراهِ دکترا، دیدارهای بسیار دلنشین و خاطره‌انگیزی برای من به وجود می‌آمد، افرادی نظیر مهدی اخوان ثالث، شفیعی کدکنی، محمد قهرمان، امیر برزگر، ذبیح‌الله صاحبکار و بسیاری از چهره‌های شناخته شده ادبیات و فرهنگ مشهد و خراسان به این کتابفروشی رفت و آمد داشتند.

اقبال ادامه داد: من در مراسم تدفین اخوان ثالث حضور داشتم و چهره‌اش را بسیار آرام دیدم، در مراسم تدفین او، محمدرضا شفیعی‌کدکنی هم حضور داشت. دیدارهای جذاب و خاطره‌انگیزی با حضور این افراد در کتابفروشی فلسطین برایم به وجود آمد.

وی با اشاره به نام مرحوم محمد قهرمان بیان کرد: وقتی او کتاب «صیادان معنی» که اثر نایابی بود را به چاپ رساند، ۱۲ جلد از این کتاب را برای من فرستاد. ما در آن ایام صبح‌های جمعه در منزل آقای یاوری مجلس شعرخوانی داشتیم، یکبار وقتی خواستم پول آن ۱۲ جلد کتاب را با آقای قهرمان حساب کنم، ایشان هیچ وجهی را از من نگرفتند، از این طریق خواستند به کتابفروشی فلسطین کمک مالی کرده باشند

پاتوقی برای شعرا

محمد اقبال بیان کرد: کتابفروشی فلسطین در واقع پاتوق شعرا هم بود، شاعران می‌آمدند، شعرشان را می‌خواندند و از من نظر می‌خواستند، من هیچوقت شاعر نبودم، اگر شعری گفته‌ام تنها بازتاب خوانده‌ها بوده.

قدیمی‌ترین کتابخانه مشهد کجاست؟/ از دستفروشی کتاب در تهران تا تاسیس «کتابخانه گلستانه»

پیرمرد کتابفروش با لبخندی شیرین ادامه داد: یکبار بیتی را سرودم که خیلی‌ها پسندیدند «نظم همان نثر است، آهنگین شده.. جمله‌ها دیگر شده، رنگین شده»

تاسیس «کتابخانه گلستانه»

وی درباره تاسیس «کتابخانه گلستانه» اظهار کرد: ۱۲ سال قبل هم وقتی دیدم پا به سن گذاشتم این مکان را با عنوان «کتابخانه گلستانه» راه‌اندازی کردم، خودم به اینجا می‌آیم چراکه توانِ حضور در یک کتابفروشی آن هم با رونق شعبه فلسطین را ندارم.

اهمیت خلق و خوی خوشِ کتاب‌فروش

اقبال بیان کرد: برای کار در یک کتابفروشی، خلق و خوی خوشِ کتاب‌فروش بسیار مهم است، کتاب‌فروش باید خودش کتابی باشد که مردم بتوانند از برخورد و مواجهه با او لذت ببرند و برای مطالعه یک کتاب ترغیب شوند. او باید اطلاعات خوبی از کتاب‌ها و نویسندگان‌شان داشته باشد و بتواند با ذوق و رغبت اطلاعات کافی را در اختیار مخاطب بگذارد.

شعبه گلستانه و امانت‌دادن کتاب

وی بیان کرد: در «کتابخانه گلستانه» هم خاطره‌های زیبایی برایم به وجود آمده، به ویژه با جوانانی که در جست‌وجوی حقیقت بوده و هستند، جوانانی که می‌خواستند با کتاب بیشتر مانوس باشند. ما اینجا کتاب را به صورت امانت در اختیار مردم می‌گذاریم و آنان بعد از مطالعه کتاب را بر می‌گردانند.

اقبال در خصوص اهمیت کتاب بیان کرد: به هر حال کتاب شاید قوی‌ترین رسانه اندیشه مردم دنیا باشد، در کتابِ خدا هم نزدیک به ۳۰۰ بار نام کتاب یا مشتقاتِ کتاب ذکر شده است، در تمام دنیا همواره کتاب مورد توجه و علاقه‌مندی اهل دانایی و خرد است.

وی افزود: در ایران عزیز و جاودانه، دو کتاب بسیار مطرح است، قرآن کریم و شاهنامه که کتابی بسیار مهم و آموزنده است که تاریخچه و شناسنامه ملت بزرگ ایران را در بر دارد.

قدیمی‌ترین کتابخانه مشهد کجاست؟/ از دستفروشی کتاب در تهران تا تاسیس «کتابخانه گلستانه»

از کودکی متوجه شدم کتاب شی‌ای مقدس است

او در خصوص دلبستگی و آشنایی‌اش با کتاب گفت: وقتی تازه دست چپ و راستم را شناختم، می‌دیدم که پدرم کتاب خدا را می‌بوسد، باز می‌دیدم که مادربزرگم کتاب مفاتیح‌الجنان را می‌بوسد، آن موقع متوجه شدم کتاب، شی‌ای عزیز و مقدس است، این اتفاق روی من تاثیر گذاشت.اقبال با ذکر چند خاطره از شعبه گلستانه گفت: اینجا پر از خاطره است، خاطره‌هایی لطیف و ماندگار، ابتدای راه‌اندازی این شعبه، بیش از ۱۵۰ جوان که از طریق علاقه‌مندی‌شان با کتاب، با «کتابخانه گلستانه» آشنا شده بودند، به اینجا می‌آمدند.او با نقل خاطره‌ای گفت: چندسال قبل چند دختر و پسر جوان آمدند به اینجا و چند رمان عاشقانه را بردند و این رفت و آمد و امانت گرفتن کتاب ادامه داشت، یکبار یک دختر خانم ۱۲ ساله هم همراه‌شان بود، این دختر خانم اینجا ایستاده بود و بقیه جوان‌ها دنبال پیدا کردنِ رمان بودند، دختر ۱۲ ساله هم که بسیار خجالتی بود، با حسرت به آنان نگاه می‌کرد، یکباره گفت «من تا حالا کتاب نخواندم، اگر بخوام کتاب بخوانم، چه کتابی را به عنوان اولین کتاب انتخاب کنم؟» من گفتم «تو خودت فکر می‌کنی باید چه کتابی را بخوانی؟» و او قرآن را انتخاب کرد.اقبال ادامه داد: من به آن دختر گفتم «به نظرم اولین کتابی که انتخاب می‌کنی نباید قرآن باشد، برای خواندن قرآن اول باید بپذیری و باور کنی که قرآن کلام خداوند است، بعد باید فارسی آن را بخوانی و به دستوراتش هم عمل کنی»، او کمی از این جواب جا خورد، من در ادامه گفتم «کتاب خودت را بخوان» او گفت «من که کتاب ننوشتم» من هم پاسخ دادم «منظورم این است که خودت را مثل یک کتاب بخوان، ببین از کجا آمده‌ای، به کجا قرار است بروی، کجا قرار داری و چه کسی تو را به وجود آورده، خودت را که بشناسی خدا را خواهی شناخت. و آنوقت می‌توانی قرآن را بخوانی و به دستورات آن عمل کنی». وقتی خواست برود کتاب «نامه‌های خط‎‌خطی» از عرفان نظرآهاری را به او دادم. مدتی بعد این دختر با مادرش وارد این مغازه شد و مادرش گفت «اقای اقبال کتابی که به دخترم دادید خیلی روی دختر من تاثیر گذاشته». من با این چیزها تاثیر کتاب را بر جامعه می‌فهمم.وی ادامه داد: یکشب ساعت ۱۲:۳۰ آقایی با دوچرخه از جلوی درب گلستانه در پاساژ زیست خاور رد شد، تعجب کردم که این ساعت شب کسی با دوچرخه در پاساژ است، او درب را باز کرد و گفت اجازه می‌دهید عکس بگیرم؟گفتم شرط دارد. یکی از کتاب‌های محبوب‌ام را دستم گرفتم و او عکس گرفت، بعدها فهمیدیم او نقاش است و آتلیه‌اش هم اینجاست. حالا این تابلو را خیلی دوست دارم.محمد اقبال گفت: انسانی که با کتاب مانوس باشد، به بیراهه نمی‌رود. نسل جوان، نسل شجاع و حقیقت‌جویی است که امیدوارم تمامی‌شان همیشه در مسیر کتاب و کتابخوانی باشند.

که من آزاده زن فرزند ایرانم

که من پروین فروغ شهر ایرانم
نه پوراندخت نه آذر دخت نه آتوسا نه پانته آ
بلکه آرتمیس سپهسالار ایران در نبرد پارس و یونانم
مرا گر در مقام همسری بینی نه یک همخواب و همبستر که یک همراه و یک یار وفادارم
نه یک برده مکن اینگونه پندارم
که جوشد خون آزادی به شریانم

بدون زن کجا می‌داشت تاریخ تو ؟
آرش با کمانش ؟
کاوه آهنگر با گرز و سندانش ؟
بدون زن کجا میداشتی آن شاعر توسی ؟
نگهبان زبان پارسی ؟
استاد فردوسی ؟
مرا گر در مقام مادری بینی
مگو با من که هست فرشی از بهشت زیر پایم
نگاهم کن که زیر پای من دنیا به جریان است

ز نور عشق من رخشنده کیهان است
که با دستان من گردون به جریان است
که جای پای من بر چهره سرخ و سپید و سبز ایران است

برو ای مرد دگر مبر آسان به لب نامم
که من آزاده زن فرزند ایرانم

برافراشته شدن تندیس فردوسی در سمرقند

در محله «پنجاب» شهر سمرقند ازبکستان مراسم رسمی نصب تندیس حکیم ابوالقاسم فردوسی برگزار شد. در این مراسم مقامات و نمایندگان شورای استان سمرقند، شخصیت‌های علمی و فرهنگی و همچنین روزنامه نگاران حضور یافتند. طی این مراسم «علی اف» مشاور استاندار سمرقند، «تاشوف» سردبیر نشریه «زرافشان»، «محی الدین اف» استاد دانشگاه دولتی سمرقند و «محمدقولوف» از ریش سفیدان و متنفذین محلی در مورد آثار جاودانه این شاعر و حکیم بزرگ فارس-تاجیک و اهمیت افتتاح تندیس وی صحبت کردند. در بخش دیگری از این مراسم، شرکت کنندگان از مدرسه‌ای که چندین قرن قدمت داشته و تندیس فردوسی در جوار آن قرار گرفته بازدید کردند.

«ادش استد» نویسنده تاجیک مقیم سمرقند در صفحه فیس بوک خود نوشت که خیابان محل تندیس فردوسی به نام این حکیم بزرگ گذاشته شده است. وی همچنین یادآور شده است که این تندیس سال‌ها پیش به سفارش سفارت ایران توسط «تولاگان یارقلوف» هنرمند ازبک ساخته شده بود.

از دبیرستان تا دانشگاه

یادداشتی از روانشاد استاد محمدآصف فکرت هروی(زاده ۱۳۲۵ – درگذشته ۷ اردیبهشت ۱۴۰۱)
ستان و گاه و کده
برخی از دوستان، در محفلی در باب کلماتی که با "ستان"، "گاه" و "کده" پایان می یابند، سخن می گفتند و نظر می خواستند. هریک از عزیزان سخنی می گفت و نظری می داد. از نگارنده نیز میخواستند تا نظر خویش را بگوید.چون بحث تمام شد، دوستان خواستند تا این نظرات نوشته آید. آنچه می خوانید، فشردۀ آن سخنان است.
آیا واژه‌های دبیرستان، دانشکده و دانشگاه در بخش پهناوری از سرزمین مردمان پارسی‌زبان که به گویش‌ها یا گونه‌ها یا لهجه‌های کم و بیش متفاوت با یکدیگر سخن می‌گویند، دشوار یاب است؟ یعنی وقتی کسانی  یکی از این واژه‌ها را می‌گویند، یا می‌شنوند، احساس بیگانگی می کنند؟ معنای آنها را در نمی یابند؟ یا آنان را خوش نمی آید؟
می دانیم کلمات بسیاری از زبان عربی به فارسی آمده اند و برای فارسی زبانان به تدریج  حکم کلمات فارسی را پیدا کرده‌اند. یعنی تا کسی  عربی را نخوانده باشد، یا بر آن زبان مسلط نباشد، آن کلمات را فارسی می شمارد، اما برخی از کلمات که در عصر حاضر، در زبان عربی نامهایی را ساخته اند، نمی توانند مورد پیروی و استفادۀ فارسی زبانان قرار گیرند.  یک سبب این است که در زبان فارسی، آن واژه ها وجود دارند اما معانی دیگری دارند، و فارسی زبانان آنها را برای  چیزهای معینی به کار می برند.  مثلاً در زبان عرب برای دانشگاه، جامعه می گویند. در حالی که فارسی زبانان وقتی جامعه می گویند یا می شنوند، مردمان یک شهر، یک ملت و حتی مردمان جهان در ذهنشان مجسم می شود. مثلاً جامعۀ هندی زبان، جامعۀ اسلامی، جامعۀ کلیمیان و جامعۀ جهانی. این است که وقتی کلمۀ جامعه را می شنوند یا می خوانند، نمی  توانند بی درنگ آن را به معنای دانشگاه دریابند. یا هنگامی  که  فارسی زبانان ایران کلیه به معنای دانشکده را می شنوند، یکی از اندام های داخلی بدن را، که برابر آن در فارسی دری، گـُرده  است، در نظر می آورند. اگرچه آن هم عربی است ولی ایرانیان ترجیح می‌دهند به جای گرده، کلیه بگویند. همچنان مردم هرات و کابل از شنیدن کلیه نوعی گردن‌آویز یا گلوبند را که ریشۀ فرانسوی دارد در نظر می‌آورند.این است که ضرورت داشتن نامی فارسی احساس می‌شود و نامهای دانشکده و دانشگاه  ظهور می‌کنند و قبول می‌گردند و مسلط می‌شوند.
اما چرا دانشکده و دانشگاه چنین زود از سوی مردم (خاص و عام و خوانا و ناخوانا) پذیرفته می شود و اقبال تام می یابد؟ به دلیل اینکه قرینه های فراوان در زبان مردم دارد. به گونۀ مثال کلماتی که با "گاه" پایان می یابند و مردم آن کلمات را صدها سال بلکه هزار و اند سال به کار می برده اند و به کار می برند، کم نیست.
کازرگاه هرات:کازرگاه  معروفترین محل در هرات است و نامی است که نه تنها در هرات که بی مبالغه در دنیا معروف است. کافیست نام کازرگاه، یا گازرگاه را در یکی از جستجوگرهای انترنت، مثلاً گوگل، بنویسید و صدها مطلب پیرامون آن بیابید.
برخی برآنند که کازرگاه در اصل کارزارگاه بوده، زیرا در جنوب آرامگاه پیر هرات، خواجه عبدالله انصاری، میدان پهناوری است که میدان جنگ بوده و هراتیان در این میدان با مهاجمانی که آهنگ تصرف شهر هرات را داشته اند کارزار نموده  و از شهر و دیار خویش دفاع کرده اند.
لشکرگاه قندهار :لشکرگاه مرکز ولایت معروف و اکنون خبرساز هلمند است، همان شهری که شهر باستانی بُست در مجاورت آن قرار دارد.
گذرگاه کابل:گذرگاه ناحیۀ زیبا و خوش آب و هوا و باستانیست در کابل و کسی نیست که در کابل زندگی کند و نام گذرگاه برایش ناآشنا باشد.
دهکدۀ زیارتگاه هرات:زیارتگاه، افزون بر آنکه بر همۀ زیارات و مزارات متبرکه و اماکن مقدسه اطلاق می شود، نام شهرک یا دهکدۀ بسیار معروفی در هرات است.
کلمات  دیگری نیز با پسوند "گاه" در سرزمینهای بیرون از مرز ایران امروز هست که سبب شده است نام دانشگاه نامی آشنا و مورد پذیرش باشد. از آن شمارند واژه های زایشگاه، باجگاه ( به معنای جایی که حق العبور و باج ستانند، و نیز نام یک ناحیۀ مرزی)، قدمگاه، نظرگاه و مانند آنها.
عیدگاه، نام مساجد بزرگ هرات، قندهار، بلخ و دیگر ولایات است که در آن مساجد نماز عید اقامه می شود.
قدمگاه به چندین جای اطلاق می گردد، که بزرگان و اولیا بر آن مواضع پای نهاده اند و مردم از آن مواضع کرامات دیده اند و اکنون آن مواضع زیارتگاه خاص و عام است.
نظرگاه، نام چندین جای در افغانستان، از جمله رواق نظرگاه در روضۀ شاه ولایتمآب در مزار شریف.
در زبان مردم عادی و در زبان گفتار  نیز چنین کلماتی هست:
کارگاه: واژه ‌ی قدیمی در زبان دری، که معنایی نزدیک به ماشین دارد. در کابل و هرات، به چنبره یی گویند که بانوان  پارچه یی را بر آن استوار کنند و بر آن پارچه گلدوزی نمایند. نظیر همین معنا از شعر لسان الغیب حافظ نیز استنباط می گردد:
خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم --- به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
آرگاه و بارگاه در زبان گفتار مردم افغانستان در برابر ترکیب دم و دستگاه در ایران، آتشگاه به جای بخاری دیواری (شومینه) و درتاق، اوگاه (آبگاه) و تهیگاه و خالیگاه به معنای نواحی اطراف شکم حیوان و انسان.
در زبان ادب  این پسوند کاربرد فراوان و پرسابقه ای دارد. داغگاه امیر چغانیان، که فرخی سیستانی سفر نیکفرجام  شاعرانه و سعادت اثرش را از آنجا آغاز کرد بسیار معروف است:
داغگاه شهریار اکنون چنان خرم بود --- کاندرو از خرمی خیره بماند روزگار
در نخستین غزل دیوان غزلیات  مولانا ابوالمعانی عبد القادر بیدل کلمات ادبگاه و دستگاه چنین به کار رفته است:
به اوج کبریا کاز پهلوی عجز است راه آنجا        سر مویی گر اینجا خم شوی بشکن کلاه آنجا
ادبگاه محبت ناز شـوخی بر نمی دارد               چو شبــنم سر به مهر اشک می بالد نگاه آنجا
به یاد محفل نازش سحرخیز است اجزایــم           تبسـّم تا کجاها چیده باشد دستگاه آنجا
بیدل از پسوند "گاه" فراوان استفاده کرده است؛ مثلاً جلوه گاه و دستگاه در این دو بیت:
هـــرچنــــــــد دورم از چـــمـــن جلوه گاه او     میخانه است شوق به یادگاه او
محتاج عرض نیست شـــــکوه غرور عشق       گردون چو آستین شکند دستگاه  او
عشرتگاه:
نمی گویم به عشرتگاه مجنون جلوه پیما رو         غبار خانان لختی بروب از دل، به صحرا رو
کاروانگاه:
هزارسال پیش در غزنین کاروانسرای را کاروانگاه می گفته اند، چنانکه ابوالفضل بیهقی نویسد:
"... و این جهان گذرنده را خلود نیست و همه بر کاروانگاهیم..." تاریخ بیهقی، ص 466
با این مقدمات شگفت نیست که مردمان بلخ، کابل، هرات، بدخشان و دیگر ولایات (استانهای) افغانستان  نام دانشگاه را ، به جای یونیورسیتی غربی و جامعۀ عربی،  به آسانی پذیرفته اند و آن را آگاهانه به کار می برند.
از مثالهای بالا هدف ما نشان دادن پیشینۀ کاربرد برخی از کلمات با پسوند "گاه" در زبان دری در افغانستان بود، و گرنه در ایران بسیاری از این کلمات به راحتی در زبان فارسی رایج است و بحثی و اشکالی در کاربرد آن کلمات نیست؛ مانند آسایشگاه، بنگاه ،  پایگاه، پرورشگاه، خوابگاه، درمانگاه، دیدگاه، شیرخوارگاه، قرارگاه (قرارگاه در افغانستان نیز به کار می رود).
دانشکده:
برای بیان سابقۀ کاربرد پسوند "کده" یاد آوری دو بیت، بازهم از ابوالمعانی بیدل بسنده خواهد بود:
ادب+کده= ادبکده:
درین ادبکده جز سـر به هیچ جا مگذار          جهان تمام زمین دلــسـت، پا مگذار
غم+کده= غمکده :
ای که در دیر و حرم مست کرم می آیی        دل چه دارد که در این غمکده کم می آیی؟
همانندی و قرابت دانشکده با ادبکده آنچنان  آشکار است که این پندار را می آفریند که گویا واژۀ دانشکده را به قرینۀ ادبکده  از شعر بیدل گرفته و وضع نموده باشند.  .
بارکده و یارکده در شعر مولانا جلال الدین بلخی:
دف دریدست طرب را به خدایی دف او --- مجلس یارکده بی دم او بارکده ست (غزل 411)
قرابت کده و گر که پسوند  جاینام (اسم مکان) ساز است خود بحث دیگری برای زبانشناسان است؛ مثلا ً نام قدیم  اسد آباد کنر که در سابق شیرگر بوده است
دبیرستان: دبیرستان غزنی
بسیار جالب است که نام دبیرستان در تاریخ بیهقی مکرّر آمده است. ابوالفضل بیهقی آشکارا ما را آگاه می سازد که در هزار سال پیش مدارسی در غزنین بوده و آن مدارس را دبیرستان می نامیده اند.
" من سخت بزرگ بودم؛ به دبیرستان  قرآن خواندن رفتمی؛ و خدمتی کردمی، چنان که کودکان کنند." تاریخ بیهقی، ص 133
از زبان سلطان مسعود پسر سلطان محمود غزنوی:
"... امیر ماضی، انارالله برهانه، ما را چون کودک بودیم، چگونه عزیز و گرامی داشت، و برهمه فرزندان اختیار کرد؛ و پس چون از دبیرستان برخاستیم، و مدّتی برآمد، در سنۀ ستّ و اربعمأه (406) ما را ولیعهد خویش کرد...." همان کتاب، ص275
این دبیرستان تا سالها بعد نیز در غزنین دایر بوده و دبیرستان خوانده می شده است، چنان که بیهقی (ص 889) در شرح  رخدادی در باب  شهزاده مودود بن سلطان ابراهیم و کدخدایش خواجه مسعود نویسد: " و حال خواجه مسعود، سلّمه الله، همین بود که از خانه و دبیرستان پیش تخت ملوک آمد..."
پنجشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۶ -شهر اتاوا، ۱۹ اکتوبر ۲۰۰۷

اصل من! ایران من! بنیاد من!

ریشه من! منشأ اجداد من!                            اصل من! ایران من! بنیاد من! 

جان ما چون رشته‌ای دو بافت است              بافت من! ای تار و پود یاد من!

گر نباشی، سینه ما می‌درد                            دشمن ایمان من، جلاد من

چند غافل ماندی از درد دلم                            یک تویی امروز هم‌فریاد من

بعدِ سامانی مرا سامان نماند                        باد بر کف شد، هنرآباد من

از ورارود این ‌همه غافل مباش                       دست رستم باز بر امداد من

نور جام‌جم بیفکن بر دلم                                شادمان کن این دل ناشاد من

هر درِ تو مصدر لفط دری‌ست                        مکتب من! مذهب من! داد من!

ما همه جمع پریشان توییم                            ای تو هم سرواده و سرواد من!

من اگر ره گم زدم در راه خود                         شادبختم که تویی ارشاد من

خود تو بتوانی گرامی داشتن                         پشت من! زردشت من! انشادِ من

آتش زردشت در چشمان توست                    آتش عشق نخست‌ ایجاد من!

تا به درگاه ابد خواهد رسید                            مثنوی و شاهنامه زاد من!

می‌رسد بر چرخ از گلدسته‌هات                      آه من، افغان من، فریاد من

باد شرطه گر نبود از سوی تو                         ای دریغ از کوشش بر بادِ من

خامی ما را تو خواهی پخته کرد                     کوره من! کاوه حدّاد من!

ضمن نام تو به فردا می‌برد                            توشه تاریخ را اولاد من

در تو می‌بینم کمال آلِ خویش                       ای ز صد سال ازل همزاد من

در تو می‌پیچم چو گل بر بوته‌ای                    خانه ایمان من، میعاد من

لایق شیرعلی