علیرضا اسماعیلی رودسری
کجا خفتهای، ای بلند آفتاب تو برخیز و بر اوج گردون بتاب
صرفنظر از تفاوتهای فردی در میان هنرمندان، ما در میان اقوام نیز تفاوتهای گروهی را حس میکنیم. تفاوتهای فردی و نژادی، تاثیرات شگرفی بر روی همه کنشهای آدمی، به ویژه زبانش میگذارد. این که فرد در چه گروه یا خانوادهای زندگی میکند یا این که چگونه فکر می کند یا اصلاً چه روحیهای دارد، برنحوه بیانش سخت موثر است.
این تفاوت در ادبیات، به صورت سبکها و مکتبهای ادبی، و در درون این سبکها و مکتبها به صورت سبکهای فردی مشخص میشود. مثلاً تفاوتی که دو سبک ادبی خراسانی و عراقی در ایران یا مکتبهای ادبی رئالیسم و سمبولیسم در باختر با هم دارند. همان گونه که در غرب بین <بودلر> و <مالارمه> در مکتب سمبولیسم تفاوتهای فردی وجود دارد، بین شاعران هم سبک در ایران هم این تفاوتها به آسانی قابل پیگیری است. مثلاً تفاوت عمیق در بیان مولوی وحافظ در سبک عراقی، و تفاوت بیان هر دو با شاعران سبک خراسانی سرکشیهای ذهنی و روحی حافظ اغلب در دایره تعادل زبانی به بند کشیده میشود. این بیپرواییها دست کم برای اغلب مردم با توجه به بیان نرم و جادویی و چند توی حافظ ملموس نیست، اما مولوی ذاتاً قادر به چنین کاری نیست. این تفاوت بیان اصلاً تفاوت روحیه و زندگی ایرانیان جنوبی و شرقی، پارسیان و پارتیان است. نگرش متفاوتی که در هخامنشیان سیاستمدار، نسبت به اشکانیان بیپروا، دیده میشود؛ این تفاوت را در اندیشه و نوع بیان فرزانگان شرقی و جنوبی میشود دید. به صورتی که جرات میتوان گفت همه دانشمندان و عارفان و شاعران شرق ایران، حماسی هستند. در عرفان، نظریههای تند و بیپروای ابوسعید و بایزید و ابوالحسن خرقانی که به <اهل سکر> مشهورند، در مقابل <اهل صحو> که اندیشهها یا بیان متعادلتری داشتهاند، مبین این نظر است (حلاج یک استثناست).
این چند تن به عنوان شاخص نام برده شدند ولی به طور کلی همه عارفان خراسانی سخنانشان طعم حماسه دارد: <وقتی ابوسعید ابوالخیر آیه 2/24 را، بترسید از آتشی که هیزمش سنگ است و آدمی، میخواند میگوید: چون سنگ و آدمی هر دو به نزدیک تو به یک نرخ است، دوزخ به سنگ میتاب و این بیچارگانرا مسوز>1
به نظر میرسد در این بیان علاوه بر نیایش و خواستن، نوعی اعتراض مودبانه حافظوار هم نهفته است. نمونهای از بیپروایی های بایزید را از زبان شیرین مولوی بشنوید:
با مریدان، آن فقیر محتشم بایزید آمد، که یزدان نک منم
گفت مستانه عیان، آن ذوفنون لاالهالا انا، ها فاعبدون
چون گذشت آن حال، گفتندش صباح تو چنین گفتی و، این نبود صلاح
گفت این بار، ارکنم این مشغله کاردها بر من زنید آن دم، هله
حق منزه از تن و من با تنم چون چنین گویم، بباید کشتنم...
چون همای بی خودی پرواز کرد آن سخن را بایزید آغاز کرد
عقل را سیل تحیر در ربود زان قویتر گفت کاول گفته بود
نیست اندر جبهام الا خدا چند جویی بر زمین و بر سما
آن مریدان، جمله دیوانه شدند کاردها در جسم پاکش میزدند...
(مثنوی، دفتر چهارم ص)
بایزید را از لوح محفوظ پرسیدند، گفت: <منم لوح محفوظ>2!
این شطحیات که همراه با بروز نوعی کرامت است در تصوف خراسان از هر جایی فراوانتر دیده میشود. در شعر عرفانی مولوی این روح حماسی شکلی الهی به خودش میگیرد اما تصویرها همچنان حماسی است. مثلاً در این شعر، مولوی با معشوق معنوی خود حرف میزند اما حتی در مقابل او هم لحن حماسی خود را از دست نمیدهد:
اگر در نگشایی، ز ره بام درآیم که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد
با این بیتها که لحن قلندرانه و حماسی آنها روح انسانی را به حرکت وامیدارد:
رقس و جولان بر سر میدان کنند رقص اندر خون خود مردان کنند
می وصلم بچشان تا در زندان ابد از سر عربده مستانه به هم درشکنم
*
چون که من از دست شدم در ره من شیشه منه ور بنهی پا بنهم، هر چه بیابم شکنم
یا غزل فوقالعادهای که با این بیت شروع میشود:
چه دانستم که این سوا مرا زین سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون
گرچه بعدها شعر قلندرانه در شعر عارفانه بسیار رایج شد اما بنیانگذار آن سنایی و تکامل بخش آن عطار و مولوی، همه از خراسان بودند.
در حماسه واقعی، فردوسی قهرمان بیرقیب همه اعصار و قرون در این روش است. در شعر مذهبی و عقیدتی ناصر خسرو چنین جایگاهی دارد. اگر یک شیر نر روزی شعری میگفت با چنین بیانی بود:
ناید هرگز از این یله گو باره جز رنج و درد عاقل بیچاره
از سنگ خاره هیچ نشد حاصل بی عقل مرد، سنگ بود خاره
تا پر خمار بود سرم یکسر مشفق بدند بر من و غمخواره
واکنون که هوشیار شدم گشتند مانند مار و عقرب جراره...
حتی در عیش و طرب نیز چنین تصویرهای حماسی که در آن شاعر از ساقی میخواهد مجلسی تدارک ببیند که یک سرش بلخ و یکسرش ارمنستان باشد، تنها در شعر منوچهری دیده میشود که متعلق به خراسان بزرگ است:
برخیز هان ای جاریه، می در فکن در باطیه آراسته کن مجلسی، از بلخ تا ارمینیه
در یورشهای مغول و تاتار این تندروی و احتیاط و دور اندیشی را در شرق و جنوب ایران به گونهای عینی دیدیم که خراسان با مقاومتهای حماسی مردمش یکپارچه ویران شد حتی برخی شهرها مثل نیشابور چند بار به آتش کشیده شد که نشان از تکرار مقاومتهای مردمی است؛ اما جنوب ایران با برخورد احتیاط گونه جنوبیها از این توفان زندگی برباد ده، نسبتاً در امان ماند.این دورنمایی بود از تفکر حماسی در خراسانیان که تقریباً هیچکدام در دیگر نقاط ایران رقیب ندارند.چنان که گفته شد فردوسی در حماسه واقعی نه تنها در شعر فارسی نظیر ندارد بلکه به گفته همه صاحبنظران خاور و باختر، شاهنامه او یکی از چند اثر برتر حماسی در جهان است. شاهنامه بدان جهت حماسی نیست که داستان قهرمانان است، بلکه بدان علت حماسی است که هم سرایندهاش روح حماسی دارد و هم این روح در کلمات و جملات و مفاهیم آن موج میزند.شرط اول حماسه سرایی آن است که خود حماسه سراشخصیت حماسی داشته باشد. این عبارت حماسی امام حسین(ع) مبین مدعای ماست؛ آنجا که در مقابل پیشنهاد یزید فرمود:
<و اما الدعی بن الدعی، قدرکزنی بین الاثنتین، بین السله والدله، و هیات منا الدنیه، یابی ذالکالله و رسوله والمومنون و حجور طابه - و اما آن ناپاکزاده، فرزند ناپاکزاده، مرا بر سر دوراهی قرار داده، بین آزادی و خواری، و ما هرگز تن به خواری نمیدهیم، خدا، پیامبر، مؤمنان و دامنهای پاکی که ما را پروردهاند ما را از ارتکاب به آن بازمیدارند.>3مخصوصاً در جمله پایانی امام به نکته ظریفی اشاره دارند و آن اینکه ما ذاتاً نمیتوانیم خواری را تحمل کنیم. دست خود ما نیست، ما اصلاً چنین پرورده شدهایم.
الف - روح حماسی فردوسی
فردوسی بهطور ذاتی و جبلی حماسی است. حتی وقتی از ضعف میگوید نمینالد، بلکه میغرد. مثل شیری زخمی که در محاصره کفتارهای مصایب قرار گرفته باشد.
الا ای برآرنده چرخ بلند چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان، برترم داشتی به پیری چرا خوار بگذاشتی
انگار به جای نیایش و خواستن اعتراض میکند و در بیت زیر:
دو چشم و دو گوش من آهو گرفت تهیدستی و سال نیرو گرفت
به گفته آقای گرمارودی،فردوسی در اینجا نمیگوید که من ضعیف شدم، میگوید سال نیرومند شده؛ چون در لحن حماسی او جایی برای بیان ضعف نیست.یکی از جاهایی که بیان حماسی فردوسی خیلی اوج میگیرد زمانی است که کاوه وارد قصر ضحاک میشود. وقتی ضحاک از کاوه میپرسد چه کسی به تو ستم کرده، کاوه بیهیچ ملاحظهای ضحاک را عامل ستم میداند:
بدو گفت مهتر به روی دژم که بر گوی تا از که دیدی ستم
خروشید و زد دست بر سر ز شاه که شاها منم کاوهی دادخواه
و زمانی که ضحاک فرزندش را به او میبخشد و از او میخواهد استشهادنامهای را که به عدالت او گواهی میداد امضا کند:
چو بر خواند کاوه همه محضرش سبک سوی پیران آن کشورش
خروشید، کای پایمردان دیو بریده دل از ترس کیهان خدیو
همه سوی دوزخ نهادید روی سپردید دلها به گفتار اوی
نباشم بدین محضر اندر گوا نه هرگز براندیشم از پادشا
خروشید و برجست لرزان ز جای بدرید و بسپرد محضر به پای
فردوسی در عصری زندگی میکند و نفس میکشد که پادشاه متعصبی مثل محمود حکومت میکند. کسی که به صراحت میگوید من <انگشت در جهان برکرده و قرمطی میجویم.>4 در چنین روزگاری دم از تشیع زدن، آن هم با چنین شوری، امضا حکم مرگ خویشتن است.
مرا غمز کردند کان پر سخن به مهر نبی و علی شد کهن
من از مهر این هر دو شه نگذرم اگر تیغ شه بگذرد بر سرم
برای ایرانیانی که عصر حماسی سامانیان را تجربه کرده و خاطره دوازده سده سیادت در جهان در عصر هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان و مهمتر از آن خاطره شکوهمند اعصار اساطیری شاهنامهها با داشتن دورههایی طلایی مثل دورهی پیشدادیان و کیانیان و قهرمانیهای خاندان رستم، در ذهنشان تازه و زنده است، پذیرش حکومت بیگانه غزنوی که در شاهنامه به اشتباه تورانی تصور شده، کار سادهای نیست. به همین خاطر محمود به تقلید از سامانیان و جا کردن در دل ایرانیان، با جمعآوری شاعران پارسیگوی در بارش، ناخواسته به رشد زبان و ادب فارسی کمک میکند.
در عصری که امثال بیهقی ناخواسته تلاش دارند ایرانیان را در مقابل اقوام غیر ایرانی ضعیف نشان دهند و آنها را به شجاعت و دلاوری، برتر از ایرانیان نشان دهند و شاعران درباری چون عنصری و فرخی میخواهند محمود را نمادی از حماسه نشان دهند، فردوسی، یک تنه، برخلاف جریان رود شنا میکند و طلسمات خیالی و دروغینشان را باطل میکند.
فردوسی تلاش میکند به تنهایی جریانی برخلاف جریان قدرتمند درباری از قبیل بیهقی و عنصری و فرخی و دیگران ایجاد کند. اصولاً تعریفهایی که بیهقی با همه صداقتش از محمود و مسعود میکند، از فردوسی برنمیآید.
* پی نوشت:
1- فصلنامه هستی، دوره دوم، سال دوم، شماره3، از عرفان بایزید تا فرمالیسم روسی، محمدرضا شفیعی کدکنی.
2- دفتر روشنایی، ترجمه دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، ص97
3- فریادهای مطهری برتحریفات عاشورا
4- تاریخ بیهقی
بن مایه
روح حماسی فردوسی بینظیر است. در شاهنامه هیچ انسانی خوار نیست. حتی دشمنان ایران
که سراسر شاهنامه سرگذشت نبرد ایرانیان با آنان است؛ نه افراسیاب بزرگترین دشمن ایرانیان و نه هیچ دشمن دیگری. تنها در مقابل ایرانیان کوچک شمرده میشوند وگرنه خود، پست و خوار نیستند. کیخسرو در جنگ نهایی با افراسیاب از پیران (وزیر خردمند افراسیاب) که به ایرانیان با نیکاندیشی مینگریست، پیشنهاد میکند که افراسیاب را رها کند و به ایرانیان بپیوندد تا آسیبی به او نرسد، اما پیران به دو جهت نمیپذیرد؛ یکی اینکه میگوید به ولی نعمتش خیانت نمیکند و دیگر اینکه:
مرا عار باشد از این زندگی که سالار باشم کنم بندگی
یکی داستان زد بر این بر پلنگ چو با شیر جنگی درآمد به جنگ
به نام ار بریزی مرا گفت خون به از زندگانی به ننگ اندرون
حتی نیرویی به عظمت عشق، هیچگاه در شاهنامه قهرمانان را خوار نمیکند. عشقها با تمام نیرو و صمیمیتش ادامه مییابد، پنهانکارییی در کار نیست. عشقها با صلابت بیان و اظهار میشوند و پایان مییابند و هیچگاه قهرمان را از زندگی واقعی نمیبرد. عاشقان شاهنامه هیچگاه مثل مجنون بعد از مرگ لیلی یا شیرین بعد از مرگ خسرو جهان را پایان یافته نمیبینند. وقتی تهمینه نیمه شب به بالین رستم میآید به صراحت رستم میگوید:
یکی این که از تو چنین گشتهام خود را زبهر هوا کشتهام
رودابه در برابر مادرش که از رابطه او با زال آگاهی یافته بود با شرم - که ویژه همه زنان و مردان شاهنامه است - بیهراس از عشقش پرده برمیدارد:
زمین دید رودابه و پشت پای فرو ماند از شرم مادر به جای
فرو ریخت از دیدگان آب مهر به خون دو نرگس بیاراست چهر
بدو گفت: کای مادر پرخرد همی مهر، جان مرا بشکرد
سپهدار دستان به زابل بماند چنین مهر اویم بر آتش نشاند
وقتی سیندخت، مادر رودابه، به دخترش میگوید از عشق زال صرفنظر کند، جواهراتش را باز کند و با فروتنی پیش پدر برود تا پدر او را ببخشد و از کشتنش بگذرد، تهمینه گفتار مادر را نمیپذیرد و از کتمان عشق بیزاری میجوید:
بدو گفت رودابه پیرایه چیست به جای سرمایه، بیمایه چیست
روان مرا پورسام است جفت چرا آشکارا باید نهفت
به پیش پدر شد چو خورشید شرق به یاقوت و زر اندرون گشته غرق
پدر چون ورا دید، خیره بماند بر او بر، جهان آفرین را بخواند
گرچه رودابه در مقابل تهدیدهای پدر شرم زنانهاش را حفظ میکند:
سیه مژّه، بر نرگسان دژم فرو خوابنید و نزد هیچ دم
ولی هیچگاه عشق بزرگش را انکار نمیکند.
زنان در شاهنامه هیچگاه خواری را تحمل نمیکنند و با تمام توان نسبت به آن واکنش نشان میدهند. در ماجرای حمله سهراب به یک پاسگاه مرزی ایران، وقتی هجیر (نگهبان دژ) و همه مردان مرعوب شجاعت سهراب میشوند:
زنی بود برسان گردی سوار همیشه به جنگ اندرون نامدار
چنان ننگش آمد زکار هجیر که شد لاله رنگش به کردار خیر
نهان کرد گیسو به زیر زره بزد بر سر ترگ رومی گره
به سهراب بر تیر باران گرفت چپ و راست جنگسواران گرفت
وقتی رستم برای نجات بیژن از چاه، ناشناس به شکل بازرگانی به توران رفت، منیژه به قصد این که از این کاروان ایرانی خبری از رستم بگیرد با شتاب از او درباره رستم میپرسد رستم از ترس این که مبادا تورانیان به هویت او پی ببرند، سر او داد میکشد که من رستم را نمیشناسم و منیژه...
به رستم نگه کرد و بگریست زار ز خواری ببارید خون در کنار
بدو گفت: کای مهتر پرخرد ز تو سرد گفتن نه اندر خورد
سخن گر نگویی، مرا نم ز پیش که من خود دلی دارم از درد ریش
چنین باشد آیین ایران مگر که درویش را کس نپرسد خبر
بعد از مرگ رستم وقتی بهمن، فرزند اسفندیار، به زابل لشکر میکشد، سیستان را به آتش میکشد و گنجهایشان غارت میکند و زال را به بند میکشد، رودابه برای نجاتش به زندان میرود و وقتی زال را با پشت خمیدهاش میبیند که از زندان میآید، در دربار بهمن لب به نفرینش میگشاید:
ز زندان به ایوان گذر کرد زال بر او زار بگریست فرخ همال
که زارا، دلیرا، گوا، رستما نبیرهی گو نامور، نیرما
تو تا زنده بودی که آگاه بود پسر، زار کشته، به پیکان تیر
مبیناد چشم کس این روزگار زمین باد بیتخم اسفندیار
یکی از زنان شجاع شاهنامه فرانک، مادر فریدون است که در شرایطی که همه مأموران ضحاک در جستجوی او بودند فرزند را به دماوند کوه میبرد و در پیش مردی امین میپرورد. هیچیک از پهلوانان شاهنامه تحت هیچ شرایطی تن به ننگ نمیدهند. اصولاً طبق یک پیشینه اساطیری در ایران، ننگ، یکی از موجودات اهریمنی است که در وجود انسان خانه میکند.
از این دیو در کتب پهلوی نشانی نیست ولی در سخنان بزرگمهر از دیوهای بزرگ شمرده شده است که دلاوران به سختی از آن میپرهیزند و اغلب مرگ را بر آن ترجیح میدهند. در سخنان بزرگمهر در شمارش ده دیو برجسته که بر خوی انسانی اثر منفی میگذارند، ننگ، یکی از این دیوهاست:
دگر ننگ دیوی بود با ستیز همیشه به بد کرده چنگال تیز
این است که رستم با همه خواستهای اسفندیار موافقت میکند مگر بند بر دست گذاشتن:
زمن هرچه خواهی تو فرمان کنم به دیدار تو رامش جان کنم
مگر بند، کز بند عاری بود شکستی بود، زشتکاری بود
که گفتت برو دست رستم ببند نبندد مرا دست، چرخ بلند
در نبرد <هماون> بهرام، فرزند گودرز، در آشوب جنگ تازیانهاش را گم کرد. بهرام از ترس اینکه مبادا، تازیانهاش که نامش نیز بر آن کنده شده بود، به دست تورانیان بیفتد و باعث ننگ و بیآبرویی او شود به رغم نصایح گیو و گودرز، شبانه به اردوگاه تورانیان رو آورد و با <تژاو>، طلایه سپاه توران، درگیر و کشته شد.
ب- زبان حماسی فردوسی
جلوههای حماسی شاهنامه تنها در حوزه اندیشه و روان او رخ نمیدهد، بلکه بازتاب آن را در زبان نیز میتوان دید. در حوزه عشق زبانش نرم میشود و در حوزه حماسه سنگین و خشن.
در قرآن آیههایی که مربوط به ترسیم خشونت و هیبت قیامت یا مجازات و تهدید گناهکاران میشود، کوتاه و تند هستند و این خشونت همراه با تشدیدهای متوالی ترسیم میشود. در ترسیم قیامت:
<اذا الشمس کورت، و اذا النجوم انکدرت، و اذالجبال سیرت، و اذالعشار عطلت، و اذالوحوش حشرت، و اذالبحار سجرت و اذالنفوس زوجت...> (سوره تکویر، آیههای 1 تا 7)
یا تهدید مخالفان:
<فخذوه فغلوه، ثم الجحیم صلوه، ثم فی سلسله ذرعها سبعون ذراعا فاسلکوه...> (سوره الحاقه، آیههای 30 تا 33) اما چنین خشونت و صلابتی را مثلاً در آیات سوره یوسف نمیتوان مشاهده کرد.
میگویند سعدی بیت زیر را به تقلید فردوسی سروده است:
خدا کشتی آنجا که خواهد برد وگر ناخدا جامه بر تن درد
فردوسی به خوابش آمد و گفت اگر من بودم بیت را این گونه میگفتم:
برد کشتی آنجا که خواهد خدای و گر جامه برتن درد ناخدای
گرچه غیرممکن نیست اما شک نیست که این خواب بر ساخته دیگران است، اما به روشنی تفاوت لحن فردوسی و سعدی را نشان میدهد. با یک جابجایی کلمه در دو جمله و تغییر هجای پایانی مصرعها از بلند به کشیده، طنین کلام کاملا عوض میشود. البته همیشه تغییر لحن به این سادگی میسر نیست.
در شاهنامه، هنگام بزرگ نشان دادن وقایع یا عظمت افراد، از کلمات و عبارات ویژهای استفاده میشود که عظمت خاصی به سخن میدهد.
وقتی زال در نامهای که در خصوص ازدواج با رودابه، به سام مینویسد میخواهد هم پدر را نرم کند که با ازدواج او با یک بیگانه موافقت کند و هم عظمت سام را تصویر کند، پدرش را با چنین لحنی میستاید:
چمانندهی چرمه هنگام گرد چرا نندهی کرکس اندر نبرد
برآرندهی خاک آوردگاه فشانندهی خون ز ابر سیاه
که همکلام حماسی است، هم کلمات و حروف (چ،گ، د) صلابت کلام را بیشتر کردهاند.
سهراب وقتی از دلاوری گرد آفرید شگفت زده میشود برای ستایش از دلاوریهای ایرانیان شگفتی خود را این گونه بیان میکند:
زنانشان چنیناند زایشان سران چگونهاند گردان و جنگاوران
که در آن استفاده از حروف خشن و پرصلابت <چ،گ،د> و هجاهای کشیده نان و شان (دوبار)، نند (دوبار)، ران(دوبار) به شعر طنین سنگینتری داده است.
دو مورد در شاهنامه است که فردوسی مردد میماند که باید طرفدار که باشد: یک بار وقتی که رستم مقابل سهراب قرار میگیرد که البته با استفاده از شرایط تقدیری حماسه، گناه را به گردن سرنوشت میاندازد و رستم را تبرئه میکند و یک بار هم وقتی که مقابل اسفندیار قرار میگیرد اما با استفاده از هنر بیان بینظیر خود، نشان میدهد که همه جا دلش با رستم است.
فردوسی در وصف رستم و اسفندیار از زبان اسفندیار چنین میگوید:
ببینیم تا اسب اسفندیار سوی آخور آید همیبیسوار
و یا بارهی رستم جنگجوی به ایوان نهد بیخداوند روی
با تحلیل دو مصرع میتوانیم جانبداری هنری فردوسی را بینیم، چنانکه قبلاًنشان داده شد فردوسی در نشان دادن نظام وارونه حاکم در عرصه ضحاک نیز از چنین بیانی استفاده میکند. اسفندیار سوار اسبی معمولی است اما رستم سوار باره است که اسبی جنگی است. اسفندیار بدون هیچ لقبی میآید اما رستم صفت جنگجوی دارد. اسفندیار اگر کشته شود اسبش به آخور (اصطبل) برمیگردد اما باره رستم به ایوان (کاخ) روی مینهد. بعد از مرگ اسفندیار اسبش بیصاحب میشود اما باره رستم بیخداوند میماند.
نکته دوم و هنریتر استفاده از هجاهای کشیده در مصرع دوم است که در وصف رستم و رخش آمده است. هجا هایی مثل: جنگ، جوی، وان، وند، روی. این هجاها طنین خاصی به کلام میدهند و عظمت فراتری برای رستم تصویر میکنند. در حالی که هاجا های کشیده در مصرع اول فقط سه مورد است: فند، یار، وار. یعنی به نسبت سه پنجم.
نکته دیگری نیز در این بیان هست، و آن اینکه این سخنان از زبان اسفند یار است و ممکن است اسفندیار در این سخنان به تعریض، قصد تحقیر رستم را داشته باشد، ولی به هر صورت اصل برهان به قوت خود باقی است.
دکتر شفیعی کد کنی در کتاب <موسیقی شعر> در مقایسه قافیههای شاهنامه با گشتاسب نامه دقیقی، جنبههای دیگری از شاهکارهای لفظی شاهنامه را که طنینی حماسی به سخنان فردوسی میدهد، به نمایش میگذارد.
او با ذکر این نکته که حروف مشترک قافیه در شاهنامه تقریباً دو برابر گشتاسب نامه است، یکی از رازهای توفیق سرابنده شاهنامه را آگاهی شگفت سرایندهاش از موسیقی کلمات میداند.
(10) او با نبوغ خداداد خویش، با حروف ویژه حماسی، آنچنان صحنه آرایی میکند که انگار خواننده در صحنه حضور دارد یا این که به جای خواندن داستان به تماشای فیلم آن نشسته است.
نکته آخر این که در شاهنامه وقتی یلان با هم در میآویزند، طبیعت نیز با آنها هماهنگ میشود و انگار درگیری قهرمانان در تمام جهان جاری میشود. فردوسی صبح روز دوم جنگ رستم و اسفندیار را به گونهای وصف میکند که انگار همزمان با جنگیدن این دو قهرمان، زمین و زمان نیز با هم در جنگند.
چو برگشت شب، گرد کرده عنان سپیده برآورد رخشان سنان
این تنها گذاری کوتاه بود به شایستگیهای حماسی شاهنامه از نظر لفظی و معنوی. غور عمیق در این دریا، کار دریادلان است. ما آب دریا را به قدر تشنگی چشیدیم.
* منابع:
1- تاریخ بیهقی، به اهتمام دکتر غنی و دکتر فیاض، انتشارات خواجو، چاپ سوم، بهار 62
2- بندهش، گزارش مهرداد بهار، انتشارات توس، چاپ اول، 1369
3-موسیقی شعر، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات آگاه، چاپ اول، 1358، مقاله <یکی از عوامل ساخت و صورت، در موسیقی شعر فردوسی>
4- شاهنامه، چاپ مسکو، اداره انتشارات دانش، شعبه ادبیات خاور
5 - مثنوی معنوی، نیکلسون، چاپ سوم، 1363
6- غزلیات شمس
7- تاریخ بیهقی، به اهتمام دکتر فیاض و دکتر غنی، چاپ سوم، بهار 62، انتشارات خواجو
8 - دفتر روشنایی، از میراث عرفانی بایزید بسطامی، ترجمه محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن، تهران، .1384
بن مایه
یکی ازدشواریهای اساسی مصححان شاهنامه همواره این بوده که از آن نسخۀ خطی قدیم دردست بوده است . نسخه خطی محفوظ در کتابخانه موزۀ بریتانیا (مورخ 675هجری) سالیانی دراز کهن ترین نسخه شاهنامه شناخته شده بود تا آنکه در سال 1978 میلادی ، آنجلو پیه مونتسه ، ایران شناس ایتالیائی ، اعلام کرد که کهن ترین نسخه خطی شاهنامه را در کتابخانه ملی شهر فلورانس یافته است.
او در مقاله ای (پیه مونتسه، 1980) شرح مفصلی از این نسخه که تنها نیمه نخست شاهنامه (تا پایان پادشاهی کیخسرو) را در بردارد،عرضه کرد. از آن زمان تا کنون بحث های زیادی بر سر تاریخ کتابت ، قدمت، اعتبار و درستی متن این نسخه در میان شاهنامه شناسان جریان یافت.
اصالت کهن ترین نسخۀ «شاهنامه» ( فلورانس ، 614هجری) ؛ نوشته "ابوالفضل خطیبی" شاهنامه پژوه ایرانی ، توانست سال 1384 خورشیدی به عنوان یکی از بهترین مقالات منتشر شده درزمینه نسخ خطی، جایزه « حامیان نسخ خطی» در کشور ایران را از آن خود کند. متن کامل این مقاله را ، که جهت انتشاردر اختیار "آتی بان" قرار گرفته است، در ادامه می خوانید.
یکی ازدشواریهای اساسی مصححان شاهنامه همواره این بوده که از آن نسخۀ خطی قدیم دردست نبوده است . نسخه خطی محفوظ در کتابخانه موزۀ بریتانیا (مورخ 675هجری) سالیانی دراز کهن ترین نسخه شاهنامه شناخته شده بود تا آنکه در سال 1978 میلادی ، آنجلو پیه مونتسه ، ایران شناس ایتالیائی ، اعلام کرد که کهن ترین نسخه خطی شاهنامه را در کتابخانه ملی شهر فلورانس یافته است.1
او در مقاله ای (پیه مونتسه، 1980) شرح مفصلی از این نسخه که تنها نیمه نخست شاهنامه (تا پایان پادشاهی کیخسرو) را در بردارد،عرضه کرد. از آن زمان تا کنون بحث های زیادی بر سر تاریخ کتابت ، قدمت، اعتبار و درستی متن این نسخه در میان شاهنامه شناسان جریان یافت. علی رواقی می نویسد :«شاید ، نخستین کسی که در تاریخ این دستنوشت به دلایلی تردید کرد من بودم» (رواقی ، 1369ب،ص24،همو،1369الف،ص35)0اما ظاهرا" اول بار مهدی قریب (1363،ص ج ؛همو،1369،ص1)بود که در صحت تاریخ کتابت این نسخه خطی شک کرده است.
نخستین بار،خالقی مطلق (1364،ص406- 378) به معرفی وارزیابی نسخه خطی فلورانس پرداخت و مقاله او در این باب همراه با معرفی دیگر نسخه های مبنای تصحیح او،در دفتری مستقل با عنوان :«گفتاری در شیوه تصحیح شاهنامه ومعرفی دستنویسها» ؛ به ضمیمه دفتر یکم شاهنامه ، به همت انتشارات روزبهان به چاپ رسید(خالقی،1369،ص19-11). خالقی،سپس،به مناسبت انتشار دفتر یکم شاهنامه ، معرفی جداگانه ومفصل دیگری ازنسخۀ خطی فلورانس عرضه کرد(1367،ص94-63). او درشش بخش،به شرح زیر به ارزیابی این نسخه پرداخت :
1) نقطه گذاری : کاتب این نسخه ، بر خلاف کاتب کهن ترین نسخه کامل شاهنامه (لندن،675)در نقطه گذاری دقت شایسته ای نشان داده است.
2) ترتیب مصراعها وبیتها : این نسخه،بر خلاف نسخه لندن،از این نظر با بیشترنسخه های خطی و ترجمه عربی بنداری همخوانی دارد و مواردی که در آن ترتیب مصراعها وبیتها به هم خورده باشد ،بسیارکم است.
3) افتادگی : افتادگی های این نسخه از نسخه های دیگر کمتر است0
4) ابیات الحاقی : دراین نسخه بیتهای سست الحاقی بسیاری به ویژه در دیباچه کتاب وخطبه های برخی داستانها به چشم می خورد. با این همه، شمار این ابیات نسبت به دیگر نسخه های مبنای تصحیح او کمتر است.
5) روایات الحاقی : ترجمه عربی بنداری و نسخه خطی فلورانس روایات الحاقی کمتری نسبت به دیگر نسخه ها دارند وازاین حیث معتبرترند.
6) ضبط واژه ها : این نسخه بسیاری از ضبطهای کهن را داراست و ما اکنون به کمک این نسخه ازمتن اصلی تصور درست تری داریم. از جمله این ضبطهای کهن است:گوسپند،سپید، پولاد، پارس وپیل به جای گوسفند، سفید، فولاد، فارس و فیل درنسخه های دیگر؛نبشتن،نبشته ونبیسنده به جای نوشتن،نوشته،نویسنده.
کاربرد صورت کهن حروف اضافه بد / بذ(فارسی میانه:pad) به جای به درآغاز واژه هائی که با مصوت آغاز می شوند مانند: بذآهن به جای به آهن،بذآیین،بذافراسیاب،بذایرن،بذابر،بذآغوش. کاربرد چُن به جای چو پیش از واژه هائی که با مصوت آغاز می شوند : چُن از،چُن آواز به جای چواز و چوآواز. کاربرد اومید به جای امید،میژه به جای مژه،مُستی (به معنی ناتوانی و درماندگی) به جای سستی در نسخه های دیگر.
خالقی،در پایان مقاله خود معایب این نسخه را با ذکر شواهدی شرح می دهد که ازآن جمله اند:دستبردهای طولی،یعنی افتادگی ها وافزودگیها وپس و پیشیهای ابیات؛دستبردهای عرضی یعنی وجود عناصر بیگانه در بیتهای اصیل مانند ضبطهای ساده ومنفرد؛ تحریف واژه های کهن یا تبدیل آنها به صورت نوتر،مانند کاربرد بخاصه به جای به ویژه،سلام به جای پیام، نسل به جای تخم ، لفظ به جای گفت و جزآنها.
خالقی،در پایان مقاله،نتیجه می گیرد که نسخه خطی فلورانس نه تنها کهن ترین بلکه روی هم رفته معتبرترین نسخه موجود شاهنامه است. وی،درنیمه نخستین شاهنامه ،این نسخه را اساس تصحیح خود قرا داده ، اما، باپیروی ازروش انتقادی، ضبطهای تصحیف و تحریف شده ، بیتهای الحاقی وضبطهای سادۀ منفرد آن رابه حاشیه برده است.
در سال 1369،سه مقاله همزمان درایران درباره این نسخه به چاپ رسید که در آنها بدون اشاره به مقالۀ خالقی مطلق2،معایب ونقایص نسخه فلورانس برجسته شده ومحاسن متعدد آن تقریبا" نادیده گرفته شده بود.
محمد روشن ،در کنگره بزرگداشت فردوسی (هزاره تدوین شاهنامه)در، دی ماه 1369، باعرضه مقاله ای درباره نسخه خطی فلورانس ، باذکر برخی بیتهای الحاقی دیباچه شاهنامه در ایران نسخه، به آن سخت تاخت وآن راچون«کاپوسنامۀ فرای» 3 مجعول خواند. پس شرحی از نوشته های صفحۀ پایانی این نسخه را که به چشم خود در کتابخانه ملی فلورانس دیده بود ، عرضه کرد. از آنجا که این ادعاها بعدها بحثهای بسیاری برانگیخت- و ما در ادامه مقاله به آنها اشاره خواهیم کرد - در اینجا شایسته است مهمترین بخش این مقاله عینا"آورده شود:
عبارت پایانی نسخه چنانکه درنسخه عکسی پیداست چنین است:
تمام شد مجلد اول از شاهنامه به پیروزی وخرمی روز سه
شنبه سیئم ماه مبارک محرم سال ششصدوچهارده بحمد الله
تعالی وحسن توفیقه و صلّی الله علی خیر خلقه محمد وآله
الطاهرین الطیبین
درنخستین برخورد ودیدار به آشکارا دیده می شود که عبارت «تمام شد مجلد اول...» بر تراشیدگی کاغذ باز نویس شده است... در عبارت روزسه شنبه، سه شنبه بازنویس شده است... در این تاریخ نگاری نیز چند نکته تازه به چشم می آید.نخست اصطلاح ماه مبارک است که یادآور آن لطیفه است که روستائی ساده دل به ماه مبارک رمضان به سفر رفته بود وجز گرسنگی بهره نیافته بود،و به ماه محرم الحرام درهرجای خانهای گسترده دیده بود وخواستار جابه جایی صفت این ماه ها گشته بود که به راستی محرم ماه مبارک است و فراوانی نعمت! نکته دیگر روز سه شنبه سیئم چنان نگاشته شده است که هم « سیئم» خوانده می شود وهم سی ام تا در جدول تطبیقی برابری سال وماه برابری یکسانی باشد. نکته سوم در نگارش سال است به اعداد فارسی ششصدوچهارده،که عموما" دراین سده ها وحتی سده های پسینترسنه ها رابه تازی می نگاشته اند...(روشن،1369الف،ص256-257).
دومین مقاله ای که در1369 نوشته شد به قلم مهدی قریب بود باعنوان « دستنویس شاهنامه فلورانس( 614 ه؟ ):هیاهوی بسیاراز برای هیچ! » (1369،ص51-1). در این مقاله ، برخی از همان ایرادات محمد روشن بر انجامۀ نسخۀ خطی فلورانس آمده است که از آن جمله اند : ثبت تاریخ کتابت به فارسی به جای عربی وذکر « ماه مبارک (؟!) محرم ». اما بخش مفصل این مقاله به ارزیابی محتوای نسخه به ذکر معایب آن اختصاص یافته است. نویسنده،با اشاره به دو مقاله دیگر خود در این باره می نویسد:
هر سه مقاله از تم واحدی پیروی می کنند وآن این است که،بر فرض بسیار ضعیف ، اگر نسخه خطی ف به لحاظ قدمت اصالت داشته باشد وثبت تاریخ کتابت614ه درکتیبه آن بکر و صحیح باشد، درهرحال به لحاظ سلامت وصحت متن،مغشوش وکم اعتبار... ( همان،ص2)
سومین مقاله به قلم علی رواقی است در مقدمۀ چاپ عکسی نسخه فلورانس که بازهم درهمان سال 1369به چاپ رسیده است. بخش آغازین مقدمه بحثهای کلی است درباره شاهنامه وفردوسی وبخش بعدی به ارزیابی نسخه خطی فلورانس اختصاص دارد(1369ب ، ص شانزده به بعد). نویسنده در تاریخ کتابت نسخه تردید کرده و معایب آن را ذیل عناوین ارزیابی محور عمودی یا خط طولی، واژه های عربی، نارسائی وزن وقافیه ، برخی از افتادگیها، وبیتهای الحاقی شرح داده است0 همچنین ذیل عنوان «دگرگونی آوائی» با عرضۀ نمونه هائی ازاین دگرگونیها در نسخه فلورانس،آن را به حوزه و دورهای خاص یا صحیح تر گونه ای ویژه از زبان فارسی نسبت داده و پیش از آن، نمونه هائی از واژه های نسخه را آورده وتنها درباره اندکی از آنها اظهار نظر کرده است. درباره فرضیه « تاثیر گونه های زبانی کاتبان در متن شاهنامه » وبقیۀ مطالب مقدمۀ آقای رواقی در ادامه این مقاله به بحث خواهیم پرداخت.
آنچه از این مقدمه وآن دو مقاله،به ویژه مقاله محمد روشن، در ذهن شاهنامه دوستان باقی ماند بدبینی و تردید نسبت به قدیم ترین نسخه خطی شاهنامه بود.
شش سال بعد استاد ایرج افشار (افشار،1374،ص81-80) به یکی از شبهه ها که در مقاله روشن به سخریه مطرح شده بود پاسخ گفت. اوبا عرضه شواهد فراوانی از انجامه نسخه های خطی کهن فارسی نشان داد که کاربرد عبارت محرم المبارک نزد کاتبان بسیار متداول بوده است(نیز- همو،1380ب،ص62-60؛زنجانی، 1379 ،ص46)0
در سالهای اخیر،بحثهای تازه ای در باره نسخه خطی فلورانس در نامه بهارستان به چاپ رسید که در شناخت ماهیت اصلی این نسخه و نیز زدودن شبهه هائی که درباره اصالت آن مطرح شده بود تاثیر بسیار داشت. نخست برات زنجانی (1379،ص49-45) با عرضۀ شواهدی از نسخه های خطی فارسی به همه شبهه هائی که محمد روشن ونیز مهدی قریب پیش کشیده بودند،پاسخ گفت.امامحمدروشن، به گفته ایرج افشار(1380الف،ص208)،
به«سوگند مغلّّظ» باز هم بر مخدوش بودن تاریخ نسخه پای فشرد (1379،ص174). در شماره های بعدی نامه بهارستان ،مقاله ها و یادداشتهای دیگری در ردّ ادعاهای محمد روشن نوشته شد (مثلا"جوینی ،1381،ص210-201). پیه مونتسه،که گویی از ادعاهای محمد روشن دلش به درد آمده بود،در نامه ای به فارسی نوشت :
...ساختگی بودن نسخه فلورانس کاملا"نادرست وگمراه کننده می باشد،زیرا :
1. نسخه خطی شاهنامه فردوسی مورّخ 614ه ق، که در کتابخانه ملی فلورانس خوشبختانه نگه داشته می گردد، دستنوشته فارسی اصیل وکهن وقشنگ است. هم از دیدگاه ساختار باستان نویسی(paln-sraphy) 4 آن یعنی مادۀ کاغذ ومداد و خط تزیین و صفحه بندی،هم برپایه مدارک واسناد تاریخی آن کتابخانه ؛
2. همان نسخه ،مستند است که اواخر قرن شانزدهم میلادی یعنی بیش ازچهارصد سال پیش،ازمصر بکوشش دانشمندان و جهانگرد "جرولامووکیئتّی" (ger-lam- vechitti) به روم وسپس به فلورانس آورده شد؛
3.همان نسخه فقط یک قرن پیش (در سال 1903میلادی)در فهرست آن کتابخانه ثبت و معرفی شد تحت عنوان«درتفسیرقرآن به زبان عرب ازنگارندۀ گمنام»5 ...
بنابراین ساختگی بودن آن نسخه گرانبها و اصیل و گرامی پارسی به نفع و منفعت وسودمندی کی وکَس بود؟ اصیل بودن آن نسخه روشن و پیداست علی رغم چند نقایص وغلطهای خطی که درهمان نسخه دیده می شود و یا این چند نقایص برهانی دیگر از اصلیت دستنوشتۀ فلورانس است. شاهنامه خوانان وشناسان و فردوسی دوستان یعنی پژوهشگران و محققان این نکته را تایید می نمایند،چون سخن فرودسی را تحقیق می کنند. بینا و دانا را فردوسی دوست دارد و او نابینا و نادانا و نا شنوا را دوست ندارد. به عبارت دیگر، فردوسی دشمنان شاید در زمان سلطان محمود غزنوی زندگی می کردند...(1380،ص210).
آیدین آغداشلو،کارشناس خطی، که تاکنون نسخه های بسیاری را مرمّت کرده است نیزبه لحاظ خط شناسی وکتاب آرائی به بررسی انجامۀ نسخۀ فلورانس پرداخت و با ذکر شواهد و دلایل متعدد - که به نظر نگارنده قانع کننده است - اصالت تاریخ آن را قطعی دانست(1381،ص213-211). در اینجا باید این نکته را بیفزایم که در ملاقاتی که نگارنده با استادایرج افشار- که مهارت و دانش وی در نسخه شناسی بر هیچ کس پوشیده نیست- داشتم،نظر وی را درباره احتمال مخدوش بودن تاریخ نسخه خطی فلورانس جویا شدم. وی گفت عکسهای متعددی از انجامۀ این نسخه را دیده است و تاریخ آن هیچ اشکالی ندارد.
درباره محتوای نسخه فلورانس - چنانکه گفته آمد- در مقاله پیشگفتۀ مهدی قریب ومقدمه علی رواقی شواهد گوناگونی از بیتهای الحاقی و کاربرد واژه های عربی گرفته تا فساد وزن وقافیه و افتادگی داستانها و بیتها عرضه شده است که در بیشتر موارد شواهد واستدلالهای نویسندگان پذیرفتنی است ،امّا به این نکته مهم باید نیک توجه شود که این گونه معایب درهمه نسخه های خطی شاهنامه کم وبیش دیده می شود0 مثلا" با گردآوری شواهدی از معایب یاد شده در نیمه نخست کهن ترین نسخه های خطی کامل شاهنامه (لندن،675) رساله ای بسیار مفصل تراز مقاله های یاد شده می توان نوشت.6
موسیقی عامیانه (FOLK MUSIC ) ، اصطلاحی است که ترانه ها ، آوازها و رقص های عامیانه را دربر می گیرد . 
ترانه های عامیانه (MUSIC SONG) ، ترانه ها و آوازهایی هستند که بین مردم رواج داشته و از به کارگیری طبیعی ناخود آگاه و توانایی های ذاتی و شهودی آنها ، پدید آمده است .
سازنده ی آنها ، غالباً ناشناس بوده و به طور شفاهی ، از نسلی به نسل دیگر ، انتقال می یابد . این گونه موسیقی ، غالباً بدون هم راهی اجرا می شود و به صورت آوازی و سازی ، در مناطق مختلف یک کشور وجود دارد .
با افزایش شهر نشینی و صنعتی شدن شهرها و روستاها ، ترانه های عامیانه ، به درون شهرها و کارخانه ها نیز راه یافتند . در قرن 19 میلادی و اوایل قرن 20 میلادی ، ترس از این که با پیشروی زندگی مدرن ، آداب و سنن گذشتگان ، رو به فراموشی گراید ، باعث شد که گروهی به جمع آوری آثار عامیانه بپردازند ؛ به همین خاطر کلکسیونهایی از آهنگ های عامیانه پدیدار شد ! آنچه را می توان در اینجا بدان اشاره نمود ، بداهه پردازی و سنت های شفاهی و آوازهاست که همواره در قرون متمادی به موسیقی عامیانه اضافه یا کم شده است و بر همین اساس غیر ممکن است بتوان پیش گویی کرد که آوازهای عامیانه ، در قرن های آینده ، چگونه توسعه می یابند .
یکی از مناطق مهم ازلحاظ غنای موسیقی عامیانه ، خطه ی خراسان می باشد . یکی ازاین موسیقی ها ، دوتار می باشد . تحقیقات حاضر نیز بیشتر مربوط به صنعت دوتار سازی تایباد و چند ترانه ای که با دوتار نواخته می شود می باشد .
دوتار یکی از سازهای مقامی است که در کشور ما خصوصاً استان پهناور خراسان جایگاه خاصی دارد . این سازیکی ازکهن ترین و قدیمی ترین سازهاست که زمان پیداش آن ناپیداست . نام دوتار که در کتب قدیمی از آن به عنوان تنبور خراسان یاد شده است ، به سبب داشتن 2 سیم بر آن نهاده شده است .
ابو نصر فارابی در کتاب « موسیقی الکبیر » خود مشخصات کاملی را از تنبور خراسان یاد می کند . تنبور خراسان ( دوتار ) دارای تعدادی پرده است که بعضی از آنها پرده های اصلی هستند که در جای خود ثابت می مانند و دیگر پرده ها با توجه به نواحی مختلف کمی تغییر می کند . فارابی محل قرار گرفتن پرده های اصلی و متغیر را نیز بیان کرده است . یادگیری نواختن دوتار علاوه بر آموزش تئوری ، بیشتر باید به صورت شفاهی و در نزد استاد و با تمرین زیاد صورت گیرد.
تاریخچه
اصوات هم آهنگ و نغمات موزون در طول تاریخ ، جزو جدایی ناپذیر زندگی آدمی بوده و هر ملتی با توجه به ویژگی های قومی و بضاعت های فرهنگی خویش ، از آن بهره برده است . در این میان ، ناگفته پیداست که قوم ایرانی با تکیه بر عظمت فرهنگی خود ، یکی از پیشگامان بسط و توسعه موسیقی جهان بوده است .
از آثار کهن و متون مربوط به دانش موسیقی ایران باستان ، اطلاعات محدودی در اختیار است ؛ ولی می توان برای جستجوی پیشینه ی موسیقی خود ، به آثار دانشمندانی همچون فارابی ، ابن سینا ، و . . . و اسناد تاریخی پس از ظهور اسلام استناد کنیم . « از زمان پیدایش دوتار ، مأخذی در دست نیست . قدر مسلم این است که نام این ساز از دو سیم گرفته شده است و در کشور افغانستان و شمال شرق ایران هم سازی با این خصوصیات و با همین نام وجود دارد .» با مطالعه ای که از کتب تاریخی و سفرنامه ها و تحقیقات محققین داخلی و خارجی به دست آمده همواره از دوتار به نام تنبور خراسان نام برده شده است .
فارابی در کتاب « موسیقی الکبیر » ، از سازی با مشخصات دوتار __ بدون کم و کاست __ به نام تنبور خراسان نام می برد. همچنین در « المدخل إلی الموسیقی » نیز زیر بخش گونه های تنبور می گوید که یک نمونه از تنبورها ، تنبور خراسان است و آن در شهرهای خراسان و پیرامون آن به شمال تا هر جا که پیش بروید ، به کار برده می شود . « فارمر » محقق انگلیسی ، در مقاله ی خود تحت عنوان تأثیر نفوذ ایران در تعبیه ی آلات موسیقی در مجله ی روزگار نو ( شماره ی 1- تابستان 1942 م . و شماره ی پاییز همان سال ) چنین می نویسد : « ساز دیگری که آن را تنبور خراسان می نامند و در اویل خلافت عباسیان در دربار ایشان رواج یافت ، در موسیقی عربی تأثیر بسیار کرد . » « باریستوس و پاندورا » دو نویسنده ی یونانی به هنگام یاد کردن از سازهای فرهنگهای دیگر از تنبور خراسان نام می برند . در « لغت نامه ی دهخدا » ، شرح مفصلی درباره ی تنبور نگاشته و از فرهنگ های گوناگون استفاده نموده و به نقل از « منتهی الارب » می نویسد : « دمبره یعنی دم برٌه و به علت شباهتی که به دم برٌه دارد و سپس از دوتای و دوتار » نام می برد . مسعودی در « مروٌج الذهب » به آلات موسیقی که اهالی خراسان به کار می بردند اشاره کرده و از تنبور نام می برد . در « فرهنگ معین » نیز تنبور با مشخصات دوتار معرفی و از دوتار به عنوان سازی که در میان بعضی از طوایف معمول است ، یاد شده است . دیگر این که در حجاری های اشکانیان نقش تنبور دیده می شود و به اعتبار این که اشکانیان خراسانی بوده و این ساز را دوست می داشتند ، مدرکی ست بر وجود دوتار یا تنبور خراسان ؛ زیرا زادگاه اصلی پارتیان شمال شرق ایران بوده است حال با توجه به این که از دوتار در هیچ یک از نوشته ها ذکری نشده و محققان ایرانی وغربی نیز در تحقیقات خود نامی از آن نیاورده اند و همه به اتفاق از تنبور خراسان به عنوان سازی که در خراسان رواج داشته نام برده اند و با توجه به این که در حال حاضر ، تنها سازی که در خراسان معمول است و آهنگ های باستانی و اصیل ایرانی به وسیله ی این ساز نواخته و اجرا می شود و با توجه به مشخصاتی که در کتاب « موسیقی الکبیر » فارابی داده شده ، با مشخصات دوتار یکی بوده و با توجه به این که در حال حاضر ، سازی به نام تنبور در خراسان وجود ندارد و حتی در داستان های قدیمی خراسان نیز نیامده و تنها در میان اهل تصوف – به ویژه اهل حق – سازی به نام تنبور وجود دارد که برش و ساختمان آن بسیار نزدیک به دوتار ترکمنی می باشد وتعداد سیم ها و پرده های این ساز بیش تر از دوتار ترکمنی است .
به استناد این مدارک با نظر قاطع می توان گفت که تنبور خراسان ، همین دوتار است که به این نام خوانده شده و شاید هم پس از پیدایش سه تار که سه سیم داشته ،این ساز نیز به اعتبار داشتن دو سیم دوتار نام گرفته است . به هر حال پیدایش این ساز ناپیداست و نمی توان تاریخی برای آن معین نمود . چه بسا بسیاری از پایه های تمدن آدمیان نیز از بس به زمانهای کهن باز می گردد و تاریخ کشف آنها ممکن نشده است.(کتاب سال شیدا - « سازشناسی » مهدی کمالیان)
آخر سخن آن که دوتار کنونی در حال حاضر در اکثر مناطق خراسان مخصوصاً شرق و جنوب خراسان ( موسیقی شرق و جنوب خراسان ) شمال خراسان ( موسیقی شمال خراسان) ومناطقی از افغانستان با اختلافاتی چند در ساختمان پرده بندی رواج دارد که نوای آن در هر منطقه بر ویژگی های بومی و فرهنگ شفاهی آن منطقه منطبق می باشد .
چوب دوتار
در مورد ساخت دوتار اولین نکته این است که باید درخت مناسبی برای ساختن دوتار انتخاب کرد که برای ساخت دوتار دو نوع چوب درخت لازم است :
1. چوب درخت توت برای ساخت کاسه ی دوتار
2. چوب درخت عناب یا زردآلو برای ساخت دسته ی دوتار
مشخصات درخت توت مورداستفاده برای ساخت دوتار :
درخت توت باید حداقل 80 یا 90 سال عمر داشته باشد و این بدان معنی است که قطر درخت باید به اندازه یک بغل ( 2 – 5/1 متر ) باشد . باید دقت شود که درخت توت سالهایی را در خشکسالی نگذرانده باشد ، این عامل باعث میشود که درخت درچند سال خشکسالی ، آب کافی نخورده باشد و در نتیجه چوب وسط درخت پوسیده و پوک می شود . لازم به ذکر است درخت خوب و مناسب ، درختی است که در کنار جوی آب روان باشد . طول تنه ی درخت بریده شده باید حداقل 55 سانتی متر باشد چون طول کاسه ی دوتاری که می خواهیم بسازیم ، باید 45 سانتی متر باشد ( البته بستگی به اندازه دوتار ما دارد که در دوتارهای کوچکتر طول و عرض کاسه نیز کوچکتر و کمتر است ) علت این که طول تنه ی درخت از طول کاسه را همیشه 5 تا 10 سانتی متر بزرگتر می گیریم این است که اگر در تراشیدن کاسه با أقض یا گره( أقض ( به لهجه ی تایبادی ) و یا گره : به محل رشد و جوانه زدن و بیرون آمدن شاخه از درون تنه ی درخت را گویند)
برخورد کردیم ، امکان ما نور دادن و استفاده از آن 5 سانتی متر اضافی را داشته باشیم و با کمبود چوب و در نتیجه بلا استفاده ماندن چوب مواجه نشویم .
حمیدرضا میرمحمدى (فصلنامهی مشکوة،ش 48)
پژوهش در اسامى مکانهاى مختلف جغرافیایى نیازمند بازگشتبه پیشینه دیرینه مکانها است مسلما همانند که مکانهاى مختلف جغرافیایى، اسامى آنها نیز به مرور زمان دستخوش تحول و تغییر شده است و شاید بتوان گفت کمتر مکانى را مىتوان یافت که در طول اعصار مختلف به یک نام شناخته شده باشد.
صرفنظر از تغییرات اسامى مکانهاى مختلف، معناشناسى و وجه نامگذارى مکانها نیز خود بخشى درخور توجه است. بى آن که هدفى را در زمینه طبقهبندى اسامى جغرافیایى دنبال کنیم مىتوان اسامى مکانهاى جغرافیایى را به چند دسته تقسیم کرد همانند نامهایى که معنا و مفهوم صرفا جغرافیایى دارند و یا نامهایى که با آب، چشمه، دره، دشت، مزرعه و باغ و... همراه هستند و یا نامهایى که داراى معنا و مفهوم شخصىاند و یا نامهایى که معنا و مفهوم خاص امنیتى و نظامى دارند و... گروه دیگر، صرفنظر از معنا و مفهوم، اسامى آبادیهایى هستند که پس از طلوع خورشید درخشان اسلام از فرهنگ غنى این آیین مقدس نشات گرفتهاند و چه بسیار مکانهایى که بعد از ظهور و گسترش اسلام در معرض تحول قرار گرفته و نقشى نو یافتهاند. وجود القاب ویژه در فرهنگ اسلام که بر برخى مکانها نهاده شده است همچون زیارتگاه، امامزاده، شهید، پیر، قدمگاه و... همه نشانگر تاثیر انکار ناپذیر اسلام در نام و نشان مکانها است. در این میان مکانهایى نیز با نام و نشان موسوم به «مشهد» در ایران وجود دارند که صرفنظر از پراکندگى مکانى، همگى بیانگر مفهومى خاص هستند که همان اشاره به محل شهادت و مدفن شهید (1و2) است. در کتاب فرهنگ آبادیها ومکانهاى مذهبى کشور، بیست و شش مکان جغرافیایى با نام و نشان «مشهد» آمده است که در این میان تربت پاک حضرت على بن موسىالرضاعلیهالسلام موسوم به مشهد الرضا در صدر قرار دارد.
نام مکانهاى موسوم به مشهد در ایران
مشهد ایلام مشهد بهبهان مشهد تفرش مشهد دماوند مشهد قزوین مشهد (مزرعه) مرودشت مشهد مشهد مشهد اردهال کاشان مشهدالکوبه اراک مشهد بازرجان اراک مشهد خیبر مسجد سلیمان مشهد ریزه باخرز مشهد زلفآباد تفرش مشهد سر تنکابن مشهدسرا بابل مشهد طرقى بالا شیروان مشهد طرقى پایین شیروان مشهد فیروزکوه دماوند مشهد کاوه فریدن مشهد کندى ماکو مشهد کوبه اراک مشهد گرمه اراک مشهدلو مغان مشهدلو مغان مشهد محمد ایرانشهر مشهد میقان اراک از نظر تعداد مکانهاى موسوم به مشهد استان مرکزى (اراک) با داشتن هفت مکان از دیگر استانها بالاتر است.
زنده یاد دهخدا در ذکر مکانهاى جغرافیایى موسوم به مشهد به هجده مکان (مشهد «مقدس»، مشهد دماوند، مشهد قزوین، مشهد اردهال، مشهد ریزه، مشهد زلفآباد، مشهد سبز (بابل)، مشهد (بابلسر)، مشهدسرا (بابل)، مشهد طرقى، مشهد کافى، مشهد الکوبه، مشهد گرمه، مشهد گنجافروز، مشهدلو، مشهد مادر سلیمان (مرغاب)، مشهد میربزرگ و مشهد میقان) اشاره نموده و همچنین به دو مکان جغرافیایى موسوم به مشهد در خارج از ایران اشاره کرده است که عبارتند از: مشهد باب الطیب که از جمله یازده مشهدى است که در بصره به نام امیرالمؤمنین علىبن ابىطالب علیهالسلام است و در جنب مسجد جامع قرار دارد و نیز مشهد (امام) حسینعلیهالسلام که منظور کربلاست. (3) مرحوم معین در ذکر مکانهاى موسوم به مشهد به نه مکان اشاره نموده است (4) که در این میان مشهد کاوه (فریدن) مورد اشاره وى در فرهنگ دهخدا نیامده است. به نظر مىرسد که واژه مشهد به معناى محل شهادت، درگذشته به مکانهاى بسیارى اطلاق مىگردیده است و به مرور زمان برخى از مکانها اولویتخاصى یافتهاند همچون مشهد عبدالعظیم که در داخل شهر رى واقع گردیده و اکنون به مشهد موسوم نیست و یا مشهد حضرت على مرتضىعلیهالسلام که اکنون به نجف اشرف مشهور است. حمدالله مستوفى در ذکر عراق عجم (ناحیه غار) آورده است که در او چهل پاره دیه است، طهران و مشهد امامزاده حسن بن الحسنعلیهالسلام که به جبان مشهور است و در ذکر شکارگاههاى بلاد خوزستان از مکانى به نام مشهد کافى (کوفى) یاد کرده است، سایر مکانهایى که بدان اشاره کرده است مشهد عبدالعظیم در اطراف رى، مشهد امیرالمؤمنین على علیهالسلام و مشهد مادر سلیمان است. (5)
لسترنج در کتاب سرزمینهاى خلافتشرقى مشهد على مرتضىعلیهالسلام را مشهد غروى آورده است و چنین گفته است که چون حضرت امیرالمؤمنین على علیهالسلام را در مسجد کوفه زخم رسید وصیت کرد که بعد از وفات جسد مبارکش را بر شترى بار کنند و آن را سر دهند و مشهر گردانند هر جا شتر فرود آید آن جا دفن نمایند و همچنین کردند. آن شتر به آن جا که اکنون مشهد است فرود آمد. او را آن جا دفن کردند و در عهد بنىامیه قبر مبارکش را آشکار نمىتوانستند نمود تا در عهد بنىعباس هارون الرشید خلیفه در سنه خمس و سبعین ماة در آن کستار مىکرد، نخجیرى از بیم او پناه به آن زمین برد او چندان که جهد نمود اسبش در آن زمین نمىرفت و از آن زمین شکوهى در دل او آمد. از اهل آن حدود پرسش نمود قبر حضرت امیرالمؤمنینعلیهالسلام خبر دادند، امر کرد زمین را کاویدند حضرت را خفته و زخم رسیده یافتند مقبره او را ظاهر کردند و مردم بر آنجا مجاور شدند بعد از صد و نود و چند سال عضدالدوله فنا خسرو دیلمى در سنه ست و ستین و ثلثماة آن را عمارت عالى ساخت. (6)
لسترنج در بابى دیگر به مشهد ابراهیم اشاره دارد وى در بیان شهر «حران» گوید: حران بارویى سنگى داشته است... و در سه فرسخى جنوب آن محلى است موسوم به مشهد ابراهیم که گویند تولد حضرت ابراهیم آنجا است. (7)
آنچه تقریبا در تمامى مکانهاى موجود موسوم به مشهد در ایران مشترک و حائز اهمیت است وجود امامزاده و یا بقاع متبرکهاى است که چنین مکانهایى را با نام مشهد همراه ساخته است. پیشینه بسیارى از این مکانها چندان روشن نیست و منابع موثقى که بیانگر وجه نامگذارى چنین مکانهایى باشد بسیار اندک است. در این مختصر به مکانهایى اشاره مىکنیم که هویت و وجه نامگذارى آنان بر اهل تحقیق پوشیده نمانده است.
مشهد فرزند موسى آن خداوند دل و دین واله از انوار ذاتش پور عمران است این جا من ندانم چیست این جا، خفته گویى کیست این جا در خرد هرگز نگنجد آنچه پنهان است این جا نیست ریبت، نیستشبهت، چشم دل بگشا و بنگر کایتى محکم ز آیتهاى قرآن است این جا... (8)
شهر مقدس مشهد مرکز استان خراسان تا آغاز قرن سوم هجرى اهمیت چندانى نداشته است و به جاى آن قریهاى به نام «سناباد» از توابع طوس بوده است، در سال 202 ه . ق حضرت رضاعلیهالسلام پس از شهادت در این محل مدفون و به همین مناسبت این شهر را مشهد رضاعلیهالسلام خواندند و به مرور زمان بر وسعت آن افزوده شد و سپس به اختصار مشهد نامیده شد. مشهد الرضاعلیهالسلام در تواریخ گذشته به نامهاى مشهد طوس و مشهد نوقان نیز آمده است. توضیح آن که نوقان یکى از شهرهاى طوس قدیم بوده است. ابن حوقل گوید: «اگر طوس نیز در مجموع نیشابور باشد شهرهاى آن: «رایکان، طبران، نوقان [وتروغوذ] است، قبر على بن موسىالرضاعلیهالسلام در سه فرسخى شهر نوقان است». (9)
مشهد اردهال واقع در استان اصفهان، در 40 کیلومترى غرب کاشان و در 60 کیلومترى قمصر قرار دارد. امامزاده مشهد اردهال مرقد على بن امام محمد باقرعلیهالسلام است که از مدینه به ایران آمد و در محلى که هم اکنون مدفن اوستبه دست کفار شهید گردید. آثار نخستین آن به گفته راوندى (م 588ق) مربوط به قرن ششم و از جمله بناهاى مجدالدین عبیدالله کاشانى برادر معینالدین مختص الملوک ابونصر، وزیر شهید سلطان سنجر است و این مىرساند که مذهب تشیع از قرن ششم و در اوج قدرت اهل تسنن در کاشان رواج داشته است. از عصر صفویه این بقعه و بارگاه گسترش یافته و بر تزئینات آن افزوده شده است. همه ساله یکى از استثنایىترین مراسم مذهبى به مناسبتحضور این بقعه و در روز جمعهاى که نزدیک هفدهم مهرماه استبرگزار مىشود. در این روز اهالى فین (کاشان) با چوبهاى بلند به بقعه آمده قالى آستانه را سر دستبه طرف نهر آبى در خارج بقعه برده و با چوبها به شستن قالى به یاد روز به شهادت رسیدن امامزاده سلطانعلى مىپردازند. این روز در منطقه کاشان معروف به قالىشویان است. (10)
مشهد تفرش در شرق شهر تفرش واقع در استان مرکزى (اراک) در مدخل ورودى راه دستگرد پوگرد قرار گرفته است. این مکان به مناسبت مزار امامزاده محمد فرزند موسى پسر جعفر «مشهد» نامیده مىشود. این مکان را در گذشته محله تکیه مىنامیدند و به نظر مىرسد پیش از آن که تکایاى محلات شهر تفرش ساخته شوند مردم چال تفرش مراسم سوگوارى دهه محرم را در محله تکیه در مجاورت مزارع امامزاده محمد برگزار مىکردهاند. (11) عباس فیض مىنویسد: «مدفون در این بقعه جد اعلاى سادات افطسى تفرش است و در این صورت نسبنامه وى چنین است «ابومحمد حسن بن ابى عبدالله حسین بن على بن عمربن حسن الافطسى بن على اصغر بن الامام زین العباد على بن الحسین» در تاریخ قم نیز تصریح شده که ابومحمد حسن مزبور در قریه ترخوران رحل اقامت افکند و در همانجا رحلت نمود و دفن شد. مشهد امامزاده محمد از بناهاى عصر صفویه بوده و آراسته به کاشیکارى، تزیینات، گچبرى و نقاشى همان دوره است. مزار امامزاده محمد داراى بقعه، مرقد، صندوق منبتکارى شده، گنبد و چند ایوان و صحن است.» (12)
مشهد سر نام قدیم شهر بابلسر واقع در استان مازندران بوده است، بابلسر به مناسبت این که سر امامزاده ابراهیم ملقب به اطهر برادر امام رضاعلیهالسلام در آن محل به خاک سپرده شده مشهد سر نام گرفته است.
بقعه امامزاده ابراهیم در جنوب شرقى بابلسر واقع است که بنا بر معروف سر امامزاده ابراهیم آمل یا امامزاده ابراهیم قریه ماجرکجور در آن جا مدفون است و به همین دلیل محل مجاور آن را مشهدسر مىخواندند. بنابر مشهور این امامزاده (ابراهیم ابوجواب) از فرزندان امامزاده محمدعابد بوده و در سفر خویشاوندان امام رضاعلیهالسلام از مدینه به خراسان سرپرستى آنان را به عهده داشت و پس از رسیدن خبر شهادت امامعلیهالسلام خویشان وى به اطراف پراکنده شدند. ابراهیم از جمله ساداتى بود که به مازندران پناه جست و در همانجا به شهادت رسید. بناى امامزاده، برجى گرد با بامى مخروطى شکل است که بیستمتر ارتفاع دارد. (13)
روستاى مشهد کاوه واقع در استان اصفهان، شهرستان فریدن، بخش چادگان، در ساحل شرقى زاینده رود و در سى کیلومترى شهر داران قرار دارد. بنابر مشهور مشهد کاوه زادگاه کاوه آهنگر (قهرمان ملى ایران در شاهنامه) است. مؤلف نصف جهان فى تعریف الاصفهان در این خصوص گوید: «مخفى نماند که کاوه از ناحیهاى است که الحال به فریدن اشتهار دارد و معلوم نیست که این خروج و شورش در همان قریه واقع شده یا او به جهت کسب به شهر آمده و به شغل آهنگرى مشغول بود. و در ذکر درفش کاویانى گوید عاقد و مبدع آن در قدیم مردى بود از ده «کودلیه» نام او کابى که بر بیوراسب پادشاه خروج کرد و پیش از او کسى نام رایت و علم نمىدانست وى به نقل از محاسن الاصفهان گوید: و آن دیه (کودلیه) که در ترجمه مذکور شد در این وقتبه مشهد آهنگران معروف است و قبر کاوه و قارن در آن جا است و هر که آن جا رفته دیده و مىداند و معلوم مىشود که بعد از وفات نعش آنها را بدانجا که مولد آنها بوده استبرده و دفن نمودهاند.» (14)
همچنان که گذشت واژه مشهد به معناى محل شهادت در زمان اسلام و برخاسته از فرهنگ غنى اسلام بوده و نام این مکان تا صدر اسلام «کودلیه و یا به قولى کوالیه» بوده است و پس از اسلام آوردن ایرانیان این نام به مشهد تغییر نام داده و اکنون مقبرهاى در مرکز روستا منسوب به مقبره کاوه آهنگر وجود دارد. میر سید جناب در «الاصفهان» تصریح نموده است که کاوه آهنگر رئیس جبهخانه و اسلحهسازى قشون از اهل فریدن بوده است و مقبره او در مشهد فریدن است.» (15)
مشهد ام النبى یا مادر سلیمان همان مشهد مرغاب واقع در استان فارس، شهرستان مرودشت است. مشهد مرغاب واقع در دشت مرغاب محل پاسارگاد قدیم پایتخت کوروش کبیر و محل قبر اوست که عوام آن را قبر مادر سلیمان دانستهاند و به همین جهت آن محل را مشهد ام النبى یا مادر سلیمان نامیدهاند. دکتر معین روستاهاى مهم ناحیه را مرغاب، مادر سلیمان، قبر کوروش و پاسارگاد آورده است. (16)
مشهد الکوبه واقع در استان مرکزى شهرستان اراک، 45 کیلومترى شمال شهر اراک قرار دارد.
مؤلف سیماى شهر اراک در بیان زیارتگاهها و آثار باستانى اراک از بنایى به نام شاهزاده ابراهیم، از بناهاى دوره صفویه و داراى گنبد اصلى چند ضلعى (12 ترک) و ضریح چوبى نفیس، در این روستا سخن به میان آورده است. (17)
مشهد میر بزرگ در آمل از شهرهاى استان مازندران واقع شده و از جمله مکانهاى تاریخى ایران است و منسوب به میرقوامالدین مرعشى است. امیر قوامالدین مسعود که منسوب به امام حسن عسکرىعلیهالسلام است در حوالى آمل زاهد و گوشهنشین بود. جمعى معتقد و همراه او شده و امیر افراسیاب چلاوى که آن وقتحاکم مازندران بود نیز به وى گروید و کار سید بالا گرفت، طمع در تسخیر مازندران نمود چون افراسیاب به زیارت آمد چند کس در کمین قتل او بودند او را به قتل آوردند و مازندران از شنوران تا رستمدار بر سید قرار گرفت. سید قوامالدین در سنه 760 بر طبرستان مستولى گردید و به سلطنت آن نواحى برقرار شد. (18) بقعه کنونى میر بزرگ مرعشى متعلق به قرن یازدهم هجرى است.
در روستاى مشهد میقان واقع در استان مرکزى، شهرستان اراک، بخش فرمهین بناى امامزادهاى به نام محمد عابد و کاروانسرایى مخروبه و قدیمى از زمان شاهعباس قرار دارد. (19)
مؤلف سیماى اراک در ذکر امامزاده محمد عابد گوید: «این امامزاده یکى از بناهاى مذهبى و مهم منطقه است که در 12 کیلومترى شمال شهر واقع است از بناهاى دوره سلجوقى است که گنبد آن با طاق رومى و تمام دیوار آجر است و در دوره قاجاریه مرمت گردیده است. (20) شاید به سبب وجود امامزاده محمد عابد این مکان را مشهد نامیدهاند...
پىنوشتها و مآخذ
1- برگرفته از فرهنگ آبادیها و مکانهاى مذهبى کشور، دکتر محمد حسین پاپلى یزدى، بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى،1367، ص
2- مشهد: محل حضور مردم، جاى حاضر آمدن، جاى شهادت، مدفن شهید; جمع: مشاهد، این کلمه به معنى محل کشته شدن کافران هم استعمال شده است (فرهنگ فارسى معین، ج3، ص4156). مشهد، جاى حاضر آمدن مردمان، جاى حاضر شدن، محضر مردم محضر... جاى اثبات دعوى به مهر و گواهى اهالى، شهادتگاه و قبرستان شهیدان، جاى استشهاد شهید، آنجا که شهیدى شهید شده است، شهادتگاه، مقربه، گورگاه، تربت، قبر، روضه و نیز آن که شوى او حاضر باشد نزد او (لغت نامه دهخدا، ج45، ص528).
3- دهخدا، لغتنامه، ج45، ص528.
4- معین، محمد، فرهنگ فارسى، ج6، صص1986-1985.
5- مستوفى، حمدالله، نزهة القلوب، دنیاى کتاب، 1362، صص 54،173، 188.
6- لسترنج، جغرافیاى تاریخى سرزمینهاى خلافتشرقى، ترجمه محمود عرفان، انتشارات علمى فرهنگى، چاپ دوم، 1367، ص83.
7- پیشین، ص111. همچنین به مقابر قریش مشهد باب التین و مشهد کاظمین نیز گفته مىشود. رک: آرامگاههاى خاندان پاک پیامبرصلى الله علیه وآله و صحابه و تابعین، سید عبدالرزاق کمونه حسینى، ترجمه عبدالعلىصاحبى، بنیادپژوهشهاى اسلامى، 1371، ص315.
8- شعر از بدیع الزمان فروزانفر.
9- ابن حوقل، صورة الارض (سفرنامه ابن حوقل) ترجمه دکتر جعفر شعار، امیرکبیر، چاپ دوم،1366، ص169.
10- حاج سید جوادى، احمد صدر و دیگران، دایرة المعارف تشیع، ج2، سازمان دایرةالمعارف تشیع، تهران، 1368، ص471.
11- سیفى فمى تفرشى، مرتضى، سیرى کوتاه در جغرافیاى تاریخى تفرش و آشتیان، امیرکبیر، 1361، ص65.
12- حاج سید جوادى، پیشین، ص468.
13- همان، ص403.
14- محمد مهدى بن محمدرضا الاصفهانى، نصف جهان فى تعریف الاصفهان، ترجمه دکتر منوچهر ستوده، امیرکبیر، چاپ دوم، 1368، ص163-162.
15- جناب، میرسید على، الاصفهان، انتشارات گلها و معاونت فرهنگى شهردارى اصفهان، اصفهان، 1371، ص15.
16- معین، محمد، فرهنگ فارسى، ج6، ص1986.
17- محتاط، محمدرضا، سیماى شهر اراک، جلد اول، انتشارات آگاه،1369، ص567.
18- حکیم محمد نقى خان، گنج دانش، جغرافیاى تاریخى شهرهاى ایران، به اهتمام دکتر محمد على صوتى و جمشید کیانفر، انتشارات زرین،1366، ص705.
19- معین، محمد، فرهنگ فارسى، ص1986.
20- سیماى شهر اراک، ص567.
/font>>/>