به نام خدا
فرهیختهی گرامی محمدکاظم کاظمی ، درود بر شما؛در پیوند با جستار «ملاک تعیین هویت مشاهیر»
چند رای و سخن شما را که من با آنها همداستان نیستم؛میآورم، و سپس بدانها پاسخ میدهم.
1-نوشتهاید:«دوستان ایرانی غالباً ابتدا انتساب این مشاهیر به ایران قدیم را اثبات میکنند. وقتی این تأیید شد، آن ایران قدیم را به نفع ایران امروز مصادره میگویند.[میکنند]»
بیان علمی سخن شما میشود «جانشینی کشورها» که یکی از مباحث «حقوق بینالملل عمومی»(International law)است . جانشینی کشورها؛یعنی: پدید آمدن کشور و یا کشورهایی به پیامد تجزیه یا فروپاشی یک کشور( Dissolution ) و تأسیس دو یا چند کشور جدید( مانند فروپاشی امپراتوری عثمانی و اتحاد جماهیر شوروی) یا جدائی مستقل از یک کشور( Separation) و تأسیس یک کشور مستقل(مانند جدائی بحرین و تا اندازه ای افغانستان از ایران و یا جدایی بنگال شرقی از پاکستان و پیدایی بنگلادش) و یا وحدت دو یا چند کشور( مثل وحدت 2 آلمان و تشکیل آلمان فدرالو یا وحدت یمن) ؛ و یا گاه پدیداری کشوری جدید به پیامد رهائی از استعمار(مانند وضعیت همهی کشورهای آمریکای لاتین و افریقایی) و یا فرآیندی آمیخته از هر یک از انوع پیش گفته؛ یعنی تجزیه و فروپاشی و ... مانند تجزیه و فروپاشی ایران قاجاری و یا پروس و یا کشور یوگسلاوی.
که باید گفت در این صورت، احوال شخصیه(تابعیت،وراثت،نکاح،طلاق) افراد زنده(اتباعین) بسته به کشوری جدیدی دارد که در آن واقع شدهاند. مثلا از پس از سپتامبر 1991شهروندان بخارا و سمرقند؛ تابعیت جمهوری ازبکستان را دارند تا کنون ، مگر اینکه خود آنها به هر دلیلی(مانند مهاجرت و اخذ تابعیت از یک کشور دیگر) اقدام به ترک تابعیت ازبکستانی خود کنند. یا بر پایه سخن خود شما که باید،همهی شهروندان افغانستان را پس از احمد شاه درانی، تاکنون افغانستانی بدانیم که میدانیم.
البته اگر شما این تعصب غلط را نداشته باشید و نگویید که کشوری به نام افغانستان از روزگار هخامنشیان استقلال داشته است.که میدانم ندارید.
بر این بنیاد کسانی چون ،رودکی،کسایی،شهید بلخی،پورسینا،بیرونی،خواجه عبدالله انصاری،نظامی و ... ایرانی،چرا که آنها اصلا در زمان جانشینی کشورهای جدید - مثلا جمهوری آذربایجان(در مورد نظامی) یا ازبکستان(در مورد رودکی)و یا ترکمنستان(در مورد کسایی) و ... - اصلا وجود خارجی نداشته اند، که بخواهند،تابعیت اخذ کنند و یا ترک تابعیت کنند.
از اینها بگذریم، اساساً به دنیا آمدن در یک کشور و اذعان و ادعای خود افراد، بزرگترین دلیل برای تعیین هویت هر فرد است.یعنی اگر یک فرد در یک کشور به دنیا آید و خود نیز بدان اذعان داشته باشد. و دارای شرایط قانونی باشدتابع همان جا ست. و برای نمونه فرزندان کارکنان سفارتخانهها یا کنسولگریها را اگرچه در ایران به دنیا آمده باشند. ایرانی نمیدانیم. و همچنین فرزندان مهاجران را تا زمان اخذ تابعیت.
من هم به پایه و پیمانه شما؛ ادبیات پارسی دری را میشناسم؛ نمیدانم، یعنی شما میگویید،نظامی اهل کشور جمهوری لاییک آذربایجان است؟؟؟و یا رودکی اذعان کرده که ازبکستانی است . در حالیکه اساساً ازبکستانی نبوده است. و این مسئله سالبه به انتفای موضوع است.و می دانیم این سرزمینها از سوی روسها اشغال شد. و به جدایی ابدی آنها از ایران انجامید. و خود شما هم میدانید که این بزرگان خود را ایرانی میدانند و بدان در آثارشان اذعان کردهاند. امیدوارم پس از این همه توضیح من، باز این سخن نادرست خود را که «دوستان ایرانی غالباً ابتدا انتساب این مشاهیر به ایران قدیم را اثبات میکنند. وقتی این تأیید شد، آن ایران قدیم را به نفع ایران امروز مصادره میگویند.» را دیگر تکرار نکنید.
از قوانین حقوقی که میدانم شما در آن سر رشتهای ندارید بگذریم- این سخن را هرگز به وجه تحقیر نگفتم- به عقل که بزرگترین و انسانیترین دلیل است رجوع کنیم. ضمن اینکه مفهومی به نام تعدد تابعیت برای یک متوفی در چند زمان هم نداریم و اصلا هم عقلانی نیست چرا که همانگونه که پیشتر نوشتم. اگر بخواهیم؛سخنان شما و هماندیشان شما را سنجه سازیم. برای نمونه باید بگوییم. کسایی مروزی و یا ناصرخسرو مروزی ترکمنستانی اند.( از 1991تا کنون) تا پیش از آن اهل شوروی بوده اند و چندی نیز روس بوده اند. و تا قبل از 1277ق( سال اشغال مرو از سوی روسیه تزاری) ایرانی بودهاند. و قس علی هذا. ( و یا همچنین است برای همهی این بزررگان.)
2- نوشتهاید:« افغانستان در زمان محمدشاه قاجار از ایران جدا نشد. از زمان احمدشاه درانی جدا شد. هم چنین بخارا در زمان ناصرالدین شاه جزء ایران نبود. قرنهاست که از ایران کنونی جدا شده است. یعنی در زمان هیچ یک از شاهان قاجاری، افغانستان کنونی جزئی از ایران به حساب نمیآمد.»
این سخن شما اگر درست هم باشد، باز هم سالبه به انتفاء موضوع است و من در پاسخ پیشین آن را پاسخ دادم. یعنی اگر بر فرض محال کشوری به نام افغانستان درست با همین ثغور و حدود از زمان احمدشاه درانی( سردار نادرشاه ) وجود داشته است یعنی از سال ۱۷۴۷ تا کنون . باز هم این شمایید که مغالطه کردهاید. چه اینکه این سخن خود شما ثابت میکند که افغانستان دست کم تا سال مرگ نادر ۱۷۴۷ بخشی از خاک ایران بوده است. پس در انتساب کسانی که تا قبل از سال 1747 در افغانستان امروزی زیستهاند،به ایران نباید تردیدی کرد.
3- نوشتهاید: «این که میگویید هرات تا 1274 خورشیدی جزو ایران بود هم درست نیست. هرات از سقوط افشاریه تا 1236 خورشیدی میان افغانستان و ایران دست به دست میشد. هر چند که با دو پاسخ پیشین باز هم نیازی به پاسخ نیست. اما باید بگویم،محمد شاه قاجار در سال 1264 ق درگذشت و ناصرالدین شاه به پادشاهی رسید. در سال 1268ق . امیر جدید هرات، صید محمدخان نسبت به پادشاه ایران اظهار فرمانبرداری کرد. انگلیسیها با فشار به میرزا آقاخان نوری صدراعظم ناصرالدین شاه از وی خواستند تا دولت ایران متعهد شود که به هرات نظری ندارد، دولت ایران در سال 1269ه.ق متعهد شد تنها هنگامی که نیروهایی از قندهار به هرات حمله کنند از این شهر دفاع کند و سپاه بفرستد و دولت انگلیس هم متعهد شد تا در امور هرات دخالت نکند. اما دولت انگلستان به تعهدات خود پایبند نماند و دوست محمدخان حاکم قندهار که روابط نزدیکی با انگلیسیها داشت را برای حمله به هرات تشویق کرد. دولت ایران نیز در صدد دفاع از هرات بر آمد و در سال 1272 ه.ق سپاهیانی به فرماندهی شاهزاده حسامالسلطنه به هرات گسیل داشت. حسام السلطنه هرات را محاصره کرد و برکامهی کارشکنیهای انگلیسیها توانست آنجا را فتح کند. دولت انگلستان حالت جنگ بین دو کشور را اعلام نمود-میبینید اصلا درگیری بین ایران و افغانستان نیست- و ناوگان انگلیس به آبهای ایران وارد شدند و جزیره خارک را تصرف کردند و بخشی از نیروهای انگلیس از بوشهر به سوی شیراز حرکت کرد و بخشی دیگر از نیروهای انگلیسی به خرمشهر وارد شد و اهواز را تصرف کردند. نیروهای نظامی دولت ایران در برابر اسلحههای جدید سربازان انگلیسی اعم از توپ و تفنگ نتوانستند مقاومت کنند. در این وضعیت ناصرالدین شاه درخواست صلح کرد. اما درخواستهای انگلیسیان مبنی بر تخلیه هرات و تعهد رسمی بر عدم دخالت در امور آن ایالت و اجازه افتتاح کنسولگریهای انگلیس در شهرهای مهم ایران، مورد پذیرش ناصرالدین شاه قرار نگرفت. شاه برای برون رفت از این بحران از سفیر آمریکا در استانبول درخواست میانجیگری کرد که دولت آمریکا این امر را نپذیرفت. سرانجام با میانجیگری ناپلئون سوم، معاهده پاریس در 4 مارس1857م، مطابق با 7رجب1273ه.ق و برابر با 14اسفند1235خورشیدی مابین سفیر ایران در پاریس فرخ خان امین الملک و سفیر انگلیس در فرانسه لرد کاولی در پانزده فصل بسته شد. تنها دستورالعملی که از تهران از طرف آقاخان نوری به فرخ خان رسید این بود:« شما اختیار دارید در هر مسئله ای که مورد تقاضای انگلیسی ها است موافقت کنید مگر در دو مورد: یکی سلطنت ناصرالدین شاه و دیگری صدارت من»چرا که در اوان گفتگوی دو طرف جهت دستیابی به صلح، انگلیسیها خواستار برکناری این صدراعظم روس مآب بودند. طی این عهدنامه که صلح بین دو دولت برقرار گردید انگلیسیها متعهد شدند قوایشان را در مدت کوتاهی از خاک ایران خارج سازند در مقابل دولت ایران با خروج نیروهایش از منطقه مورد مناقشه، از هرگونه حق حاکمیت بر هرات و افغانستان صرفنظر کرده و متعهد شد تا در منازعات با افغانها به دولت انگلیس بعنوان میانجیگر و قاضی رجوع نماید، دولت انگلیس هم تعهد داد تا از هر تشویشی از ناحیه افغانستان برای دولت ایران جلوگیری کرده و مناسبات ایران با افغانها، شان و حیثیت دولت ایران را رعایت نمایند. همچنین انگلیس حق داشت در هر نقطه از خاک ایران که صلاح دانست به ایجاد کنسولگری بپردازد. اینگونه ایران استقلال افغانستان را برسمیت شناخت و بدین شکل خاطر انگلیسیها برای دفاع از هندوستان راحت شد. البته در نوشتهی من سال 1274خ به اشتباه درج شده بود. هر چند که مالکیت معنوی ایران تا سالها بر این سرزمین اعمال میشد،سری به دیریکندهی آستان قدس رضوی بزنید و ببنید وقفنامههای مردم هرات در زمان ناصرالدین شاه و محمدعلی شاه که در بالای آن عبارت « ممالک محروسه ایران» درج شده است. باز هم تاکید میکنم، این درگیری میان ایران و انگلیس بود.
4- نوشتهاید:« اما به راستی کی میرسد روزی که این بزرگان برای ما حلقه وصل و مایه همدلی و همراهی و همسویی باشند، نه محل تفرقه و جدال و چالش؟ به راستی کدام رویه برای زبان فارسی و همان فرهنگ و تمدن ایرانی که میگویید سودمندتر است؟ این که توان و انرژی ما صرف این چالشها شود و این که آن را صرف معرفی این مفاخر به جهان امروز بسازیم. معیاری که دارید البته ارزشمند است، یعنی زادگاه، با در نظر گرفتن سه پشت از نیاکان. ولی به راستی چه نیازی به این سجل و سوانح درآوردن است؟ چرا باید عرصه ادبیات و فرهنگ، ادارة ثبت احوال باشد؟ چرا یک فرهنگستان نباشد؟»
من هم با این سخن شما همداستانم، اما در بحث علمی نباید آرمان و احساس را دخالت داد. من هم هنوز هنگامی که نام بلخ، بخارا،سمرقند و هرات را میشنوم« خون در سر من جوش زند از شرف و فخر».من آروز دارم،روزی این پارههای جدا شده از هم به پیوند آیند. نام آن سرزمین را میتوانیم افغانستان بگذاریم. چه خردهای است بر ما اگرچه من مشهدی و شمای هروی، اوغان و پشتو نیستیم. اما این قوم یکی از تیرههای آریاییاند. یا نام این سرزمین را بگذاریم. آریانا،آریا،پارتیا یا هماگونه که یونانیان نامیدند این سرزمین را، پرشیا. و یا آذرپاتگان . این نامها همه بر آمده از نام یک تیره و یا یک تن آریایی است. هر چند میاندیشم،همان نام کهن ایران ویچه( سرزمین آریایان) از همه نیکتر است.
من هم سالها پیش ازاین هنگامی که فارسی هروی آقای آصف فکرت را خواندم، تو گویی فارسی مشهدی را میخواندم و از آن همه یکسانی نه همانندی به شگفت آمدم. جز چند واژه بیگانه( که از پشتو و هندی و یا روسی و انگلیسی که برخی از گویش کابل به گویش هرات راه یافته بود.)مابقی دقیقا واژههایی بودند که عینا در مشهد هم بکار میرفتند. در پایان بیست واژه ماند که من نتوانستم آنها را در گویش مشهد بازیابی کنم. پدرم 7 واژه را به یاد آورد. به نزد پدر کلانم رفتم . او نیز 6 واژه از13تای باقیمانده را میدانست. قول میدهم اگر از پدرکلانم، مشهدی کهنسالتری مییافتم. شاید اصلا حتی یک واژه هم نمیماند.
اما میدانم این به پیوند آمدن این پارهها نه تنها دیگر از دید سیاسی که رفته رفته از دید فرهنگی هم شدنی نیست.
که یکی از این عوامل هم بر میگردد به رخت بربستن خردگرایی از میان ما خاور زمینیان و جایگزینی خشکاندیشی و تعصب.و اندر گفته اینکه هم میهن فرهنگی من،جنگ اول به ز صلح آخر.
چند سال پیش کتابی به آلمانی دیدم. که از قضا درباره چند تن از مشاهیر آلمان بود. نویسنده در این کتاب نام یکی از شخصیتها را که تا پیش از برچیده شدن دیوار برلین در آلمان شرقی (و در شهر برلین شرقی) زاده شده بود. دقیقا ذکر کرده بود. و نویسنده آن را از مردم آلمان شرقی دانسته بود. یعنی او تا بدین اندازه دقیق و علمی عمل کرده بود، که حتی به کشیدن یک مرز مصنوعی آن هم نه در میان دو کشور، بلکه در میان یک شهر توجه کرده بود. حتی در این زمان که دو آلمان دیگر با هم متحد شدهاند.
سخن پایانی اینکه همانگونه که ما از سروده های شما و استاد خلیلی (ره) به عنوان شاعران پارسی گو افغانستانی لذت می بریم. یابه همان ساخت مردم افغانستان از سروده های رهی معیری و اخوان ثالث،باید بدانیم که بهره وری فرهنگی را هیچگاه نباید با انگیزههای سیاسی درآمیزیم. باید بپذیریم که بر مبنای همان ملاکهای گفته شده این بزرگانی که نام بردم،ایرانی اند. هرچند که به دید من،مسلما مردم هرات و فرا و بلخ و نیشابور و توس،بیشتر از یک تهرانی،سرودههای مولوی و یا فردوسی را درمییابند. اما همانگونه که گفتم.بهره وری فرهنگی متفاوت است با دید علمی و سیاسی.
پدرود. محسن رحیمی.6/5/1389.مشهد مقدس
چندی پیش در تارنمای تبیان، جستاری به نام«ابن سینا ومولوی ایرانی نیستند! » از دکتر حمید نساج، درج شد که نویسنده با بخشبندی نامآوران و دانشوران ایرانیِ از دید خود کوشیده بود تا سنجهای برای نمایاندن کیستی دانشورانی که در گسترهی ایران بزرگ زاده شدهاند، بیابد. و در پایان به باور من نتوانسته است. گرهای از این کار باز کند. در آغاز جستار وی را بیهیچ کم و کاستی، میآورم و سپس من سنجهی خود را خواهم آورد.
کشورهای جهان از دیرباز بر سر مسائل متعددی به نزاع و رقابت پرداخته اند: آب، نفت، طلا، الماس، خاک و سرزمین، رودخانه؛ و حتی بر سر این موارد به جنگ و خونریزی هم پرداخته اند؛ اما در عصری که به عصر دانش مشهور است، مورد نزاع جدیدی یافت شده است: شخصیتها و مشاهیر
هر کشوری می کوشد شخصیتهای مشهور را به خود منتسب کند، مثلا همین ابن سینا که ما می گوییم ایرانی است، تاجیکها می گویند تاجیک است، ازبکها می گویند ازبک است و عربها مدعی عرب بودنش هستند... یا جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولوی که ما می گوییم ایرانی است، ترکیه ای ها، ترکش می دانند و افغانها نیز افغان می دانندش...
واقعیت کدام است؟
بستگی دارد که ملاک انتساب یک فرد به یک ملت یا فرهنگ را چه بدانیم؟ برخی محل تولد، برخی محل زندگی و برخی محل وفات را ملاک قرار داده اند. هستند برخی از مشاهیر و بزرگان که با هر سه این ملاکها ایرانی به معنای امروزی آن محسوب می شوند.
مشاهیری که در ایران متولد و در ایران درگذشته اند:
• ابو علی الخازن احمد ابن محمد بن یعقوب مسکویه رازی معروف به ابن مسکویه (۳۱۲ ه.ش. در ری- ۴۲۰ ه. ش. در اصفهان)
• حکیم غیاثالدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خیام نیشابوری (۲۸ اردیبهشت ۴۲۷ ه.ش. نیشابور- ۱۲ آذر ۵۱۰ ه.ش. نیشابور) از ریاضیدانان، ستارهشناسان و شاعران بنام ایران در دورهٔ سلجوقی است.
• محمد بن زکریای رازی ( شعبان ۲۵۱ ه.ق. ؛ ۸۶۵ میلادی ری - ۵ شعبان ۳۱۳ ه.ق. ری) مکان اصلی آرامگاه رازی نامعلوم است.
• ابی حامد محمد بن محمد الغزالی الشافعی ملقب به حجة الاسلام زین الدین الطوسی و مشهور به امام محمد غزالی فرزند محمد (۴۵۰ ه.ق. توس -14 جمادی الاخره ۵۰۵ ه. ق. طابران توس) فیلسوف، متکلم و فقیه ایرانی و یکی از بزرگترین مردان تصوف سدهٔ پنجم هجری است
• ابوسعید فضلالله بن ابوالخیر (۳۵۷ میهنه یا مهنه در خراسان- 4شعبان۴۴۰ق مهنه) عارف و شاعر نامدار ایرانی قرن چهارم و پنجم است. شیخ ابوسعید ابوالخیر از عارفان بزرگ و مشهور اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری است.
• ابوالحسن خرقانی در سال ۳۵۲ق در روستای خرقان قومس از توابع کوهستان بسطام به دنیا آمدهاست. مرگ شیخ حسن در روز شنبه دهم محرم سال ۴۲۵ق و در سن ۷۳ سالگی در روستای خرقان بوده است.
• محمد پسر علی پسر ملکداد، ملقب به شمسالدین، یا شمس تبریزی ( ۵۸۲ تبریز - پس از ۶۴۵ ه.ق. خوی یا تبریز) از صوفیان مشهور سدهٔ هفتم هجری است. شهرت او بیشتر به خاطر آشنایی مولوی با اوست و دیوان غزلهای مولوی با نام کلیات شمس شناخته میشود.
• باباطاهر همدانی معروف به بابا طاهر عریان، عارف، شاعر و دوبیتیسرای اواخر سده چهارم و اواسط سده پنجم هجری (سده ۱۱م) ایران و معاصر طغرل بیک سلجوقی بودهاست باباطاهر عریان او پس از ۸۵ سال زندگی وفات یافتهاست. آرامگاه وی در شمال شهر همدان قرار دارد.
• حکیم ابوالقاسم حسن پور علی توسی نامور به فردوسی (۳۱۹ ه.ش. توس - ۳۹۷ ه.ش. توس)
• خواجه شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷ه.ق. شیراز - ۷۹۲ ه.ق. شیراز)، شاعر بزرگ سده هشتم ایران و یکی از سخنوران نامی جهان است..
• کمالالدین ابوالعطاء محمودبن علیبن محمود، معروف به «خواجوی کرمانی» (۶۸۹ -۷۵۳ ه.ق. شیراز) یکی از شاعران بزرگ سدهٔ هشتم است.
• ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی (۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسیگوی ایرانی است. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب استاد سخن دادهاند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است.
• میرزا محمّدعلی متخلّص به صائب تبریزی و معروف به میرزا صائب بود. این شاعر ایرانی میان سالهای ۱۰۰۷ - ۱۰۰۰ هجری متولّد شد. اگرچه اجداد او اهل تبریز بودهاند اما خود او در اصفهان بدنیا آمد و تمام عمر در این شهر زندگی کردهاست.
• کمالالدین علی محتشم کاشانی همزمان با پادشاهی شاه طهماسب صفوی در کاشان زاده شد، بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند و در همین شهر هم در ربیع الاول سال ۹۹۶هجری درگذشت.
• میرزا حبیب متخلص به قاآنی (۲۹ شعبان ، ۱۲۲٣ ه. ق. ۲۰ اکتبر ، ۱٨۰٨ شیراز - ۵ شعبان ۱۲۷۰ ه. ق. ۴ مه ، ۱٨۵۴ شهرری) از شاعران بزرگ عصر قاجار بود.
• ابواحمد محمد شفیع ملقب به میرزا کوچک (۱۱۹۷-۱۲۶۲ ه.ق شیراز، 1783-1846 میلادی شاهچراغ) متخلص به وصال شیرازی از شعرا، ادیبان و خوشنویسان معروف شیرازی عصر خویش بود.
• سید احمد حسینی ( نیمه نخست قرن دوازدهم اصفهان - ۱۱۹۸ ه. ق. قم) متخلص به هاتفاصفهانی از شعرای نامی ایران در عهد افشاریه و زندیه است.
اما برخی از مشاهیری که آنها را ایرانی محسوب می کنیم، در ایران امروزی متولد نشده اند:
• ابوعلی حسین بن عبدالله بن سینا، در ۱ شهریور ۳۵۹ خورشیدی در شهر تاجیک نشین بخارا که در ازبکستان امروزی قرار دارد، زاده شد.
• بهاءالدین محمد بن حسین عاملی معروف به شیخ بهائی (۸ اسفند ۹۲۵ خورشیدی، بعلبک لبنان تا ۸ شهریور ۱۰۰۰ خورشیدی، اصفهان) ارامگاه او در جوار مقبرهٔ امام رضا قرار دارد.
• ابن هیثم(۴۳۰-۳۵۴) اصلاً از بصره در عراق امروز (که در آن زمان تحت فرمانروایی دودمان آلبویه ایرانی بوده و جزئی از ایران به شمار میرفت) برخاست. وی اهل خوزستان بود و در شهر وهیشت اردشیر (اهواز) اقامت داشت،.
اگر محل وفات را ملاک قرار دهیم، درست است که ابن سینا که مقبره اش در همدان قرار دارد، ایرانی محسوب خواهد شد اما بسیاری دیگر از مشاهیر ایرانی محسوب نخواهند شد:
• شهاب الدین یحیی ابن حبش بن امیرک ابوالفتوح سهروردی، ملقب به شهابالدین و شیخ اشراق و شیخ مقتول ( ۵۴۹ه.ق. – ۱۱۵۴م سهرورد- ۵ رجب ۵٨۷ ق / ۲۹ ژوئیه ۱۱۹۱ م قلعه حلب، سوریه.) گرچه در سهرود زنجان به دنیا آمد ولی در قلعه حلب سوریه به شهادت رسید.
• ابو جعفر محمد بن محمد بن حسن طوسی (زادهٔ ۵۸۰ خورشیدی در توس - درگذشتهٔ ۱۱ تیر ۶۵۳ خورشیدی در کاظمین؛ ۵۹۸ - ۱۸ ذیالحجه ۶۷۲ قمری) ملقب به خواجه نصیرالدین طوسی، فیلسوف، متکلم، فقیه، دانشمند، ریاضیدان و سیاستمدار ایرانی شیعه سده هفتم است که در کاظمین با حیات بدرود گفت. روز پنج اسفند در ایران روز بزرگداشت خواجه نصیر طوسی و روز مهندس نامگذاری شدهاست.
• ابوموسی جابر ابن حیان (۱۰۰ه.ش. ۷۲۱م توس – ۱۹۴ه.ش. ۸۱۵ م کوفه) دانشمند و کیمیاگر و فیلسوف شیعه ایرانی بود. او را «پدر علم شیمی» نامیدهاند.
• محمد بن ابراهیم شیرازی ملقب به صدرالدین و مشهور به ملاصدرا یا صدرالمتالهی در روز نهم جمادیالاول سال ۹۸۰ هجری قمری، در شیراز و در محلهٔ قوام زاده شد و او را محمد نام نهادند. بزرگترین فیلسوف مسلمان در راه هفتمین سفر حج خویش در بصره در عراق امروزی درگذشت و همان جا دفن گردید.
• محمد بن عمر بن حسین بن علی طبرستانی مشهور به امام فخر رازی خداشناس و فیلسوف مسلمان ایرانی که درسال ۵۴۴ هجری قمری که اصالت او را از شهر رودسر(کوتم)دانسته اند. برجستهترین دوره زندگی امام فخر رازی در شهرهرات بوده و در مجمع درسی اش بیشتر از دو هزار نفر دانشمند شرکت میکردند. امام فخر رازی در روز شنبه، عید فطر سال ۶۰۶ هجری قمری در شهر هرات افغانستان در گذشت.
• ابوالحسن علی بن جولوغ سیستانی معروف به فرخی سیستانی از شعرای سیستان که به مقام ملک الشعرایی دربار محمود غزنوی رسید. فرخی در سال ۴۲۹ هجری قمری در سنین جوانی در غزنه درگذشت.
جالب است که برخی از مشاهیر بزرگ که آنان را به نام ایرانی می شناسیم، در هیچ یک از شهرهای امروزین ایران ما نه به دنیا آمده اند و نه وفات یافته اند:
• جلالالدین محمد بلخی مشهور به مولوی در ۶ ربیعالاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ (ولایتی در افغانستان امروزی) زاده شد و سپس به قونیه در ترکیه رفت و سرانجام پس از مدتها بیماری در پی تبی سوزان در غروب یکشنبه ۵ جمادی الآخر ۶۷۲ هجری قمری درگذشت. در آن روز پرسوز، قونیه در یخبندان بود.
• ابوریحان بیرونی در ۱۴ شهریور ۳۵۲ خورشیدی (۲۹ ذیقعده ۳۶۲ قمری برابر ۵ سپتامبر ۹۷۳ میلادی) در شهر کاث از سرزمین خوارزم که در قلمرو سامانیان بود به دنیا آمد، شهر کاث در مرز ازبکستان با ترکمنستان قرار دارد. و در ۲۲ آذر ۴۲۷ در غزنین افغانستان درگذشت.
• ابونصر محمد بن محمدابن اوزلغ ابن طرخان ملقب به فارابی ، (۲۵۷ه.ق. ۸۷۰م– ۳۳۸ه.ق.۹۵۰م دمشق) محل تولد او را دهکدهٔ «وسیج» از ناحیهٔ پاراب (فاراب) در فرارود (شهر اُترار کنونی در جنوب قزاقستان) یا پاریاب (فاریاب) در افغانستان کنونی دانسته اند. او در زمره علمای دربار «سیف الدوله حمدانی» حاکم حلب درآمد. فارابی در سال در سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت.
• شیخالاسلام ابواسماعیل عبدالله بن ابیمنصور محمد (زادهٔ ۳۹۶ ه. ق. / ۱۰۰۶ م. درگذشتهٔ ۴۸۱ ه. ق. / ۱۰۸۸ م.) معروف به «پیر هرات» و «پیر انصار» و «خواجه عبدالله انصاری» و «انصاری هروی» در هرات واقع در افغانستان امروزی متولد شد. محل اقامتش بیشتر در هرات بود و در آنجا تا پایان زندگانی به تعلیم و ارشاد اشتغال داشت. ارامگاه او در شهر هرات قرار دارد.
• ابوعبدالله جعفربن محمدبن حکیمبن عبدالرحمنبن آدم رودکی (۳۲۹ قمری) در روستایی بهنام بَنُج (پنجکنت در تاجیکستان امروزی) در ناحیه رودک در نزدیکی نخشب و سمرقند به دنیا آمد. رودکی را پدر شعر پارسی میدانند که به این خاطر است که تا پیش از وی کسی دیوان شعر نداشتهاست. او در زادگاهش بنجرود به سال ۳۲۹ هجری (۹۴۱ میلادی) در گذشت.
• ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی یا حکیم سنایی (۴۷۳-۵۴۵ قمری)، از بزرگترین شاعران قصیدهگو و مثنویسرای زبان فارسی در سال (۴۷۳ هجری قمری) در شهر غزنه (واقع در افغانستان امروزی) دیده بهجهان گشود، و در سال (۵۴۵ هجری قمری) در همان شهر چشم از جهان فروبست.
• ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی، در سال ۳۵۰ هجری قمری در بلخ در افغانستان امروزی زاده شد. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت.
• ابومعین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی ، معروف به ناصرخسرو در ۹ ذیقعده ۳۹۴ه.ق. (۳ سپتامبر ۱۰۰۴م، ۱۲ شهریور ۳۸۳ه.ش.) در روستای قبادیان در بلخ در افغانستان چشم به جهان گشود. او در ۴۸۱ه.ق. (۱۰۸۸م، ۴۶۷ه.ش) درگذشت. مزار وی در یمگان در ولایت بدخشان افغانستان زیارتگاه است.
• ابوجعفر محمد بن موسی خوارزمی در حدود سال ۷۸۰ میلادی در خوارزم (ازبکستان کنونی) که در آن زمان، بخشی از قلمرو حکومت خوارزمشاهیان بود، زاده شد. به هنگام خلافت مامون وی عضو دارالحکمه گردید. احتمالا در عراق به خاک سپرده شده است.
• جمالالدین ابومحمد الیاس بن یوسف نظامی معروف به نظامی گنجوی (۵۳۷ - ۶۰۸ قمری) بزرگترین سراینده منظومههای حماسی و عاشقانه به زبان فارسی در شهر گنجه (واقع در جمهوری آذربایجان کنونی) متولد شد. اجدادش را اهل تفرش (در استان مرکزی ایران) گفتهاند. در سال ۶۰۲ در گنجه در سن شصت و سه سالگی درگذشت.
• ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل معروف به بیدل دهلوی در سال ۱۰۵۴ ه. ق. در پتنه در کشور هندوستان پای به عرصهٔ هستی نهاد. بیدل بهروز پنجشنبه چهارم صفر سال ۱۱۳۳ ه. ق. در دهلی زندگی را بدرود گفت و در صحن خانهاش، دفن گردید. اما پیکرش به وسیلهٔ مریدان و بازماندگان خاندانش، به قریهٔ خواجه رواش کابل افغانستان انتقال داده شد.
ملاک ایرانی بودن چیست؟
ایران امروز که در دل گربه ای محصور شده، نتیجه بی کفایتی شاهان قاجار است. در زمان محمدشاه افغانستان جدا شد، در زمان ناصرالدین شاه، بخشهای شمال شرقی ایران که امروزه جز ترکمنستان و تاجیکستان و ازبکستان است و در زمان فتحعلی شاه بخشهای شمال غربی که امروزه جزیی از آذربایجان و ارمنستان است. ناگفته نماند که بحرین نیز در زمان محمدرضاشاه پهلوی از ایران منفک شد.
آنچه که مهم است فرهنگ و تمدن مشترک ایرانی است، اگرچه کشور ایران امروز منحصر به این قلمرو کوچک شده، اما فرهنگ و تمدنش هنوز این مرزهای جغرافیایی استعمار زده را به رسمیت نشناخته است. برخی از صاحبنظران معتقدند که هرکجا که نوروز را جشن می گیرند، جزیی از فرهنگ و تمدن ایرانی است و از این رو نام اتحادیه نوروز را برای کشورهای همفرهنگ برگزیده اند. مولوی، ابن سینا، خوارزمی، نظامی گنجوی... حلقه های تسبیحی هستند که می توانند پاره های تمدن آریایی را که در اقوام گوناگونش اعم از فارس، لر، کرد، تاجیک، بلوچ و... تبلور یافته را دیگرباره به هم پیوند بدهند، اما ما این حلقه های ازدواج دهنده را به تبرهای طلاق دهنده هویتی مبدل ساخته ایم و می کوشیم هر یک از این بزرگان را به زور به سرزمین جغرافیایی تنگ و کوچک خود محصور کنیم....
ابن سینا به همان اندازه که ایرانی است، تاجیکی هم هست و بیرونی به همان اندازه که ایرانی است، افغانی هم هست... حتی حافظ و سعدی هم به همان اندازه که ایرانی هستند، افغانی و تاجیکی هم هستند...
به امید روزی که پاره های هویتی فرهنگ و تمدن ایرانی، دیگرباره در قالب اتحادیه کشورهای نوروز متحد و یکپارچه گردد.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
و اینک سخن و دیدگاه من:
هر کس در هر جایی که زاده شود،در همان زمان اگر تا سه پشت پیش از او نیز در آن جا زاده شده باشند. از مردمان همان سرزمین است.(این سخن تا اندازهای با قوانین حقوق بینالملل هم همخوانی دارد) به سخن دیگر چنانچه نیای بزرگ، پدر بزرگ و پدر او در ایران زاده شده باشند،او را ایرانی میدانیم. باید دانست این ایران، ایران زمان زایش و تولد اوست،نه جمهوری اسلامی ایران کنونی. یعنی پورسینا در ۳۵۹خ. در بخارای ایران زاده شد. در بخارایی که تا 1299ق و در زمان ناصرالدین شاه، همواره بخشی از خاک ایران بوده است. و از آن پس بخشی از خاک روسیه تزاری شد. تا سال 1917 و پس از آن تا 1924جزیی از کشور شوروی و جمهوری تاجیکستان شوروی و از آن سال تا 1991جز جمهوری ازبکستان شوروی و از 1991تا کنون جزو کشور ازبکستان، همانگونه که میبینید، ریشهی اینکه پورسینا را هر کشوری به خود میخواند همین مغالطه است. که چون بخاراچند سال یا چند دهه است که بخشی از خاک ماست پس پورسیناٰتاجیک ازبک و حتی روس است. که بر پایه ی آن پورسینا تا کنون6 بار ملیت عوض کرده است. خواجه عبدالله انصاری هم که در ۳۹۶ در هرات ایران به دنیا آمد. نیز ایرانی است. هرات تا 1274ق جزوی از ایران بود و در این سال به نیرنگ انگلیس از ایران جدا شد. اما مثلا محمد کاظم کاظمی که در 1345در هرات افغانستان به دنیا آمد؛یک افغانستانی است. ابن هیثم هم که ۳۵۴ در شهر بس راه(بصره) ایران به دنیا آمد که تا زمان لطفعلی خانزند هماره -نه اینکه در دورهای کوتاه اشغال شود،مانند بصره در روزگار اشغال عثمانی- بخشی از خاک ایران بود. نیز یک ایرانی است. اگرچه از زمان زندیه به اشغال عثمانی ها در آمد. و 9 سال را شرفای مکه و 6 سال نیز آل سعود بر آن حکومت کردند و چندی نیز در دست انگلیس بود و سرانجام در خاک عراق امروزی قرار گرفت.که با این ملاک عربستان سعودی هم میتواند ادعای مالکیت ابن هیثم را بنماید.
همچنین است، مولوی،بیرونی،فارابی،رودکی،سنایی،عنصری،ناصرخسرو خوارزمی و نظامی. در ضمن محل فوت هم اصلا ملاک نیست. و باید دانست که شیخ بهایی که از جبل عامل به ایران کوچید. اگر جه در ایران به خاک سپرده شد.اما یک جبل عاملی است. بیدل دهلوی و امیرخسرو دهلوی هم اگر چه زبان شعرهایشان پارسی است(چون تا زمان استعمار انگلیس پارسی در هند و پاکستان امروزی رایج بود)؛ اما هندی هستند. و این استدلال نویسنده درست به این می ماندکه ما همه نویسندگان انگلیسی زبان را اگر چه در استرالیا و آفریقا جنوبی و کانادا زاده شده باشند. انگلیسی و بریتانیایی بدانیم. هردوت مورخ هم اگر چه در هالیکارناس، در خاک ایران روزگار هخامنشیان از پدر و مادری یونانی به دنیا آمد. و اگر چه که سنای آتن او را یک ایرانی دانست. اما باید اذعان کرد که او یک یونانی بوده است.
اندر گفته اینکه زبان نوشتههای یک دانشمند هم که تازیان بر پایهی آن همه دانشمندان مسلمان(ایرانی،اسپانیایی،هندی و...) را عرب میخوانند هم که اصلا ملاک نیست.مانند همان نمونهی نویسندگان انگلیسی زبان اگرچه بیشتر این بزرگان آثاری به زبان پارسی هم دارند،مانند مانند دانشنامه علایی،رساله رگ شناسی و ظفرنامهی پورسینا و یا التفهیم بیرونی.
خراسان هماره بزرگترین کانون میهنگرایی آریاییان بوده است. آیین چراغبرات که این روزها در خراسان برپا داشته میشود،یکی دیگر از نشانههایی است که این گرایش را به آشکاری نشان میدهد. در سدههای آغازین گروش ایرانیان به اسلام که با ستم و شمشیر تازیانی چون عمربن خطاب و امویان، این مردمان وادار به پذیرش آیین تازندگان به سرزمینشان بودند و گرنه باید گردن به گرز دژخیمان تازی میدادند. و همگام با سَپَردن خاک سرزمینشان به زیر سم اسپان تازی و لگدمال شدن ارزشها و آیینهای نیاگانشان، در این اندیشه افتادند تا با رنگ و رویهای اسلامی دادن به بسیاری از آیینهای کهن برجامانده از کیش پیامبرشان زرتشت،از نابودی آنها در برابر آیینهای تاری-اسلامی جلوگیری کنند. راهکار و سگالش ناب یکی از باریکترین روشهای مردمان شکست خورده در برابر پیروزمندان فرمانروا است. که در دیگر ملل مغلوب کمتر میتوان آن را دید. باری این ایرانیان و خراسانیان اندیشمند به آیین فروردگان با دادن رنگ و بویی اسلامی، برای نمونه این آیین را به نیمه شعبان که از دید پیامبر اسلام پس از رمضان،با فضیلتترین ماهها ست، انتقال دادند.
در روزگار لگامداری تازیان نافرهیختهی تازه از دل بدویت گریخته،نه تنها دوباره زنده کنند، بلکه آن را تا ایران و ایرانی است. جاودانه کردند.
درباره چراغبرات بیشتر بخوانید:
چراغبرات؛آیین همنشینی خراسانیان با مردگان
علیرضا حیدری؛روزنامه خراسان
از آن روز که فردوسی، این حکیم فرزانه توس کاخ بلند زبان پارسی را پی افکند و چه پیش از او که سرزمین بزرگ خراسان به شکوه ادب و شعر زیبنده شده بود، این بوم و بر هماره و همواره خاستگاه دانشی مردانی بوده است که نام و آوازه آن ها جغرافیای زمان و مکان را درنوردیده و در ستیغ فرهنگ و ادب و دانش جهان درخشیده اند.شمار کردن فهرست بلند بالای شاعران، دانشمندان، فیلسوفان و صاحبان خرد دیار تاریخی خراسان -اگر ممکن باشد- گواه روشن این ادعاست. شاید وجه بارز و درخشان این سابقه پرشکوه را بتوان در حوزه شعر و ادبیات جست وجو کرد. چنان که نام هایی چون فردوسی، مولانا، عطار و خیام تنها چند قله این سلسله سترگ ادبی اند. نگاهی به تاریخچه ادبیات و شعر در خراسان بزرگ از گذشته تا به امروز نشان می دهد اگرچه در دورانی کوتاه چراغ ادبیات در این خطه کم فروغ بوده است اما نه تنها هیچ گاه به خاموشی نگراییده که همواره روشنای جان و ضمیر دل آگاهانی بوده که دانش و اندیشه را گسترش داده اند. از این رو چه در روزگار پیشین و چه امروز هنوز هم نام ها و جریان ها و مکاتب ادبی فرصتی برای عرض اندام داشته و دارند. برای این که نیم نگاهی به شعر و ادبیات این سالیان داشته باشیم، می شد سراغ خیلی ها را گرفت اما بر آن شدیم تا ساعتی پای صحبت تنها دو شاعر خوب خراسان بنشینیم.استاد علی باقرزاده (بقا) که در هشتادمین سال زندگی خود، فقط مروری کرد زندگی ۶۰ ساله شاعری اش را و استاد محمدباقر کلاهی اهری که گرچه جوان نیست اما به دلیل علاقه ای که به شعر نو دارد و جوان ها را خوب می فهمد، جوان ترها نیز در محفلی که «کلاهی اهری» می نشیند احساس غریبگی نمی کنند...
... با استاد باقرزاده در عصر یک روز تعطیل قرار گذاشتم. مرا به منزلش دعوت کرد و طبق قرار کاملا آماده بود و گشاده رو. در اتاقی نسبتا متوسط نشستیم که پر از کتاب بود و قاب عکس هایی که هر کدام فصل هایی از تاریخ شعر خراسان را روایت می کرد. استاد به تازگی از سفر یزد بازگشته بود و ما را به «شیرینی وباقلوا» هم میهمان کرد که با چای خوشرنگی که احتمالا خودش دم کرده بود، نوش جان فرمودیم: ناگفته نماند که اجداد پدری استاد باقرزاده ریشه در اقلیم یزد دارند، ازاین رو به گفته خودش یزدی ها در تذکره های شاعران خود نام «علی باقرزاده (بقا)» را هم می آورند. در میان آن همه کتاب، در گوشه ای هم آثار خود استاد چیده شده بود. لطیفه ها، طراز یزدی، ده مقاله، چهل حدیث، نسیمی از دیار خراسان، یاد مادر، زلال بقا، سفری به مسکو و سنت پترزبورگ، سیر آفاق، بزم محبت، در سفرنامه هند، قطعه ها، بیست و یک مقاله و نامه فرزانگان آثاری بودند که نتیجه سال ها تلاش و کوشش ادبی استاد را نشان می داد.بی آن که پرگویی کرده باشم به ایشان گفتم. چه شد که شما در کنار تلاش های اقتصادی در خور توجه، هیچ گاه از شعر و ادبیات و پژوهش دست برنداشتید و اصلا از کجا و چگونه از وادی شعر سردرآوردید و استاد گفت:
به دلایل شخصی از دوران کودکی به شعر و شاعری علاقه داشتم. یادم می آید تقریبا ۱۰ ساله بودم که یکی از دوستان مرحوم پدرم به نام علی اکبر جعفرزاده متخلص به «طی» که شرح حال او را در کتاب «۱۰ مقاله» نوشته ام، به منزل ما می آمد و شعر می خواند و من که وظیفه پذیرایی از میهمان را برعهده داشتم گاهی پس از انجام پذیرایی در مجلس می نشستم و به اشعار گوش می دادم و لذت می بردم. پدرم مرا به بازی کردن تشویق می کرد ولی من می گفتم دوست دارم شعر بشنوم. این الفت از دوران کودکی در من ایجاد شده بود به قول صدارت نسیم: «زعمر طرف نبستیم جز در آن محفل/ که هم زبان قلمی و هم نشین کتابی بود/ بشستمی همه با آب دیده دفتر عمر/ در آن اگر نه زآیین عشق بابی بود.این الفت در ادامه با من همراه شد و در کنار مشاغل دیگری که داشتم، انس من به شعر و ادبیات هیچ گاه کم نشد و همواره با اهل علم و دانش و ادب هم نشین بوده ام، بنده بیش از ۳۰ سال با زنده یاد دکتر یوسفی الفت داشتم. سفرها و نامه نگاری هایی با هم داشتیم با مرحوم دکتر رجایی و نیز دکتر فیاض خیلی مانوس بودم و مهم تر از همه این که سال ها از محضر مرحوم ادیب نیشابوری ثانی بهره بردم. این عشق و علاقه باعث شد کم کم در کار شعر هم وارد شوم و احساس کردم زمینه و قریحه شعری هم دارم.
وقتی انسان این نام ها را می شنود و کنار هم می چیند به گذشته ادبی این دیار غبطه می خورد
بله، ولی الان هم خراسان مهد ادب است. من یک نکته مهم را در این جا یادآوری کنم و آن این که شاعرانی که در دیار خراسان بوده و هستند، فقط در کار شاعری فعالیت نداشتند و بخش مهمی از عمرشان را صرف مطالعه و تحقیق و پژوهش کرده اند. من سفرهای متعددی داشته ام و به خوبی به این نکته رسیده ام که اگرچه ما در شهرهای دیگر شاعران بزرگ و خوبی داریم ولی این ویژگی پژوهش و تحقیق و مطالعه را در کمتر جایی دیده ام. شما از جامی بگیرید و حتی برگردید قبل از او و به فردوسی نگاه کنید و ببینید چه شاعر بزرگی بوده است.امروز هم معتقدم شاعران خراسان بهترین شاعران کشورند. ملک الشعرای بهار را مگر می توان نادیده گرفت. شاعری، نویسندگی و سیاست، سه وجه شخصیتی اوست. جلوتر که بیاییم به امثال اخوان، دکتر شفیعی کدکنی و استاد قهرمان می رسیم که نه تنها شاعرند بلکه در کار پژوهش و تحقیق در شمار نام آوران کشور قرار دارند. استاد قهرمان شاید ۲۰ کتاب را تاکنون تصحیح کرده است. مرحوم صاحبکار هم این گونه بود. به همین دلایل و شواهد که هنوز هم می توان نام برد، شاعران خراسان در این ویژگی ممتازند که قبل از شاعری، یک پژوهشگر و محقق بوده اند و این خصلت باعث شده است که زمینه دانش و فرهنگ و ادب در خراسان همیشه فراهم باشد وگرنه بزرگانی چون فردوسی و مولانا و خیام و دیگران در این دیار زمینه شکوفایی پیدا نمی کردند. البته این بدان معنا نیست که در دیگر شهرها و استان ها ما انسان های بزرگ و دانشمند نداشته باشیم بلکه «هنر نزد ایرانیان است و بس» اما خراسان مستعدتر بوده و هست وگرنه زمینه ادبی و شاعری در تمام ایران وجود داشته و دارد و اصلا جهان، ایران را با شعر و ادب می شناسد چنان که یونان را به چند فیلسوف و حکیم و غرب را به دانش و فناوری.به هر حال من باز تاکید می کنم که خراسان مهد شعر و شاعری و ادبیات است تا جایی که وقتی شاعران بزرگی مثل شهریار و یا امیری فیروزکوهی به مشهد می آمدند و در جلسه های شاعری شرکت می کردند از عظمت شعر خراسان یاد می کردند.
با وجود افرادی مثل دکتر فیاض، دکتر رجایی و دکتر یوسفی که از فحول ادبی کشور بودند و در دانشگاه مشهد تدریس می کردند، سهم دانشگاه را در حوزه ادبی خراسان چه طور می بینید.
به نظر من این افرادی که نام بردید سهمی در دانشگاه مشهد داشتند. یادم می آید در سال ۳۸ یا ۳۹ که دانشکده ادبیات با همت دکتر فیاض افتتاح شد، ایشان از تعدادی از افراد برگزیده مثل دکتر یوسفی، دکتر رجایی، دکتر مجتهدزاده، آقایان خراسانی و نوید دعوت کرد تا به دانشکده ادبیات بروند. در واقع دانشکده ادبیات با وجود این بزرگان شکل گرفت. شما می دانید در گذشته دانشکده ادبیات بعد از دانشکده پزشکی مشهور بود و وقتی می گفتند دانشگاه مشهد منظور دو دانشکده ادبیات و پزشکی بود. ضمن این که مرحوم دکتر فیاض خودش از چهره های شاخص ادبی بود.
حتی دانشکده ادبیات تهران را هم کانون ادبی خراسان شکل داد و وجود افرادی مثل مرحوم فروزانفر نقش ممتازی در شکوفایی دانشگاه تهران داشت.
دقیقا همین طور است. افرادی مثل زنده یاد فروزانفر از شاگردان مرحوم ادیب نیشابوری اول بودند. ادیب نیشابوری در عربی و ادبیات استاد بودو تمام شاگردان او در زمره استادان قرار گرفتند. البته من در خدمت استاد ادیب ثانی بودم. به یاد سخن ایرج افتادم که می گوید: برادر جان خراسان است اینجا/ سخن گفتن نه آسان است اینجا/ خراسان جا چو نیشابور دارد/ که صد پیشی ز پیشاور دارد.در واقع دانشکده ادبیات مشهد و تهران را به خصوص در دوره اول استادان صاحب نام تشکیل دادند و به همین سیاق شاگردان دانشمندی هم تربیت شدند. مرحوم دکتر شریعتی، مرحوم خدیوجم و استاد شفیعی کدکنی هم فقط تعدادی از این بزرگان بودند.
و در کنار دانشکده ادبیات مادر خراسان انجمن های ادبی نام آوری داشته ایم که از آن زمره امروز در کنار جلسه های شعری دیگر هنوز محفل ادبی استاد قهرمان پابرجاست.
بله. من معتقدم اولین محفل شعر و ادبیات در خراسان بزرگ تشکیل شد. یعنی همان جلسه ای که در باغی نزدیک غزنین با حضور شاعرانی مثل عنصری، فرخی، مسجدی و فردوسی تشکیل شد و فردوسی به صورت ارتجالی مصرع آخر یک رباعی را کامل کرد. می دانید در آن جا می خواستند فردوسی را بیازمایند و سه شاعر دیگر ۳ بیت رباعی را گفتند و بیت پایانی را فردوسی سرود که:
چون عارض ماه نباشد روشن بهتر زرخت گل نبود در گلشن
مژگانت، همی گذر کند از جوشن مانند سنان گیو در جنگ پشن
ادامه مطلب ...بر اساس شاهنامه و روایتهای نزدیک به آن،جنگهای ایران و توران تا دوره پادشاهان سلسه بعدی ، به نام کیانیان ادامه مییابد ؛ اما در این رشته جنگها رویدادهای فرعی ولی مهم دیگری هم رخ دادهاند که در این قبیل آثار نیامده است و نوشتههای دیگر بدانها پرداختهاند.یکی از این روایتها حماسه مشهور آرش کمانگیر است که در زمان منوچهر – و به روایتی هم در روزگار پادشاهان پس از او یعنی نوذر پسر منوچهر یا زو پسر تهماسب – رخ داده است.
در رشته جنگهای ایرانیان و تورانیان ، افراسیاب ، شاه توران سپاه ایران را به عقب می راند و بخشهایی از سرزمین ایران را اشغال میکند.این وضعیت دیر زمانی ادامه مییابد و کار بر هر دو سپاه تنگ میشود. سرانجام پادشاهان دو کشور تصمیم به پایان جنگ میگیرند و برای تعیین مرز میان دو کشور ، ایرانیان پیشنهاد می کنند که از سپاه ایران کسی از فراز کوه البرز یا طبرستان تیری پرتاب کند و جای فرود آن مرز دو کشور شناخته شود . تورانیان با اطمینان از کوتاه بودن تیرپرتاب ایرانیان ، این پیشنهاد را می پذیرند.
به فرمان پادشاه ایران از چوب عود و پر عقابی و آهنی برگرفته از کوهی خاص ، تیری می سازند و به تیراندازی کهنسال اما ورزیده به نام آرش می سپارند . افراسیاب که بر تیر نشانی نهاده ، به نظاره می ایستد . آرش با تمام توان خود تیر را پرتاب می کند ، چندان که پیکرش بی جان بر زمین می فاتد ، اما حماسه ای می آفریند که نامش را جاودانه می سازد . در روایت ها آمده است که آرش به هنگام بر آمدن آفتاب تیر رها می کند و تیر تا فرو رفتن آفتاب در پرواز است و سر انجام در ناحیه بلخ ، در افغانستان امروز فرود می آید . افراسیاب شگفتزده از این رویداد ، ناچار سپاه خویش را به پشت مرز تعیین شده می برد و ایرانیان این پیروزی و رهایی از تنگنای چندین و چند ساله را جشن می گیرند.
بر پایه برخی روایت ها ، با مرگ زو دوران حکومت نخستین ساسله ایرانی ، موسوم به پیشدادیان ، به پایان می رسد . در این زمان افراسیاب با آگاه شدن از مرگ پاشاه ایران ، شرایط را برای یورشی دوباره به ایران زمین مناسب می بیند . پس لشکری مهیا می سازد و تا شهر ری پیش می آید.
شاهنامهها
قبل از تالیف شاهنامه فردوسی شاهنامه های متعددی اغلب به نثر نوشته شده بودند که از منابع فردوسی برای سرایش شاهنامه مشهور او بودند . این شاهنامه ها همگی از میان رفتند و امروزه چیزی از آن ها در دست نداریم ، اما مقدمه ی یکی از مشهور ترین آن ها معروف به شاهنامه ابو منصوری ، امروزه در دست است . این شاهنامه به دستور ابو منصور محمد بین عبدالرزاق ، یکی از بزرگان خراسان در اوایل قرن چهارم هجری ، چند نفر از نویسندگان زیر نظر ابو منصور محمدبن المعمری نوشته بودند . امروزه از این ماخذ فردوسی تنها مقدمه ی المعمری به جا مانده که محمد قزوینی آن را تصحیح کرده است . در این جا بخشی از نمونه نثر دری مقدمه را به نقل از بیست مقاله محمد قروینی می خوانید :
((…امیر ابو منصور غبدالرزاق مردی بود با فر و خویش کام بود … و با دستگاهی تمام از پادشاهی و ساز مهتران و اندیشه بلند همت داشت … پس دستور خویش ابو منصور المعمری را بفرموذ تا خداوندان کتب از دهقانان و فرزانگان و جهاندیدگان از شهر ها بیاوردند و … ابو منصور المعمری به فرمان او نامه کرد و کس فرستاد به شهر های خراسان و هشیاران از آن جا بیاورد … و بنشاند به فراز آوردن این نامه های شاهان و کارنامه هاشان و زندگانی هر یکی از داذ و بیداذ و آشوب و جنگ و آیین از کی نخستین که اندر جهان او بوذ که آیین مردمی آورد و مردمان از جانوران پدیذ آورد تا یزدگرد شهریار که آخر ملوک عجم بوذ … و این را نام شاهنامه نهاذند تا خداوندگان دانش ادرین نگاه کنند و فرهنگ شاهان و مهتران و فرزانگان و کار و ساز پادشاهی و نهاذ و رفتار ایشان و آیین های نیکو و داذ و داوری و رای و راندن کار و سپاه آراستن و … همه بذین نامه اند بیابند پس این نامه شاهان گرد آوردندو گزارش کردند و اندرین چیز هاست که به گقتار هواننده را بزرگ آیذ و هر کسی دارند تا ازو فایده گیرند و چیز ها اندرین نامه بیابند که سهمگین نمایذ و این نیکوست چون مغز بدانی و تو را در دست گردد و دلپذیر آید… .))
شخصیت ها و پدران و پسران پهلوانان و شاهان شاهنامه فردوسی و ارتباط و خویشاوندی آنان با یکدیگر به صورت نمودار درختی :
