پـــــــور تــــــوس

سال ۱۳۸۸،سال فردوسی بزرگ

پـــــــور تــــــوس

سال ۱۳۸۸،سال فردوسی بزرگ

زور روشنفکران هوادار جنبش زنان، تنها به فردوسی می‌رسد

بهرام روشن‌ضمیر، به اتهام بی‌توجهی فردوسی به زنان و نیز اتهام نگاه منفی او به جنس زن پاسخ داد. او گفت: "زور روشنفکران هوادار جنبش زنان، تنها به فردوسی می‌رسد. چرا انتظار دارند قهرمان شاهنامه به جای رستم و زال و سهراب، زن باشد، در حالی که قهرمان داستان‌های مطلوب خودشان در غرب، از سده‌های پیش تا تازه‌های داستانی چون هری پاتر، مرد است؟" وی تاکید کرد که بررسی تطبیقی، شواهد کافی برای «فاعل‌تر» دانستن جنس زن در شاهنامه به نسبت ایلیاد و اودیسه هومر به دست می‌دهد. 

خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا):‌ «هنگامی‌که ما درباره‌ گوهرهای خود پژوهش نکنیم، باید چشم ‌به‌ راه داوری بیگانگان درباره‌ خود باشیم. یکی از بزرگ‌ترین گوهرهای فرهنگی ما، شاهنامه فردوسی است. شاهنامه‌ فردوسی نیز همان سرنوشتی را داشته است که دیگر گوهرهای ما داشته‌اند. یعنی بیگانگان برایمان به شاهنامه‌پژوهی پرداخته‌اند و ما از آفت‌های این خدمت بیگانگان غافلیم.»
آن‌چه بازگو شد، بخشی از سخنان بهرام روشن‌ضمیر پژوهشگر و شاهنامه‌پژوه بود که عصر یک‌شنبه در موسسه فرهنگی ـ هنری جمشید جاماسیان سخن می‌گفت. وی چسباندن اتهام‌های بی‌پایه به شاهنامه را یکی از این آفت‌ها دانست و گفت: باخترزمینی‌ها که خاور را استبدادی می‌شناختند، شاهنامه را استبدادزده دانسته و چون پیش‌فرض ذهنی آنان، یک فضای زن‌ستیز در کشورهای جهان سوم است، شاهنامه را نیز دارای چنین فضایی دانستند.
وی افزود: گرفتاری ما این‌جاست که از تفاوت میان «ایران‌شناسی» بیگانگان و «خودشناسی» ایرانیان، غافلیم. چشمگیر‌ترین تفاوت میان این‌دو، نبود شناخت ریشه‌ای و درونی بیگانگان از فرهنگ ایران است. بیگانه‌ای که می‌خواهد ایران را بشناسد، سراغ منابع رفته و در رویارویی با هر چیزی، معنی ظاهری آن‌را می‌پذیرد و بازمی‌گویند. شوربختانه، جهانیان نیز چون او را با نام «ایران‌شناس» می‌شناسند، نظر او کارشناسانه می‌دانند.
وی در ادامه سخنانش افزود: همه‌ این‌ها درحالی رخ می‌دهد که شاید یک ایرانی روستایی بی‌سواد از آن‌جایی که در فضای فرهنگی ایران تنفس می‌کند، همان بخش‌ها را بتواند بهتر از آن پروفسور بیگانه‌ ایران‌شناس دریابد.
روشن‌ضمیر خاطرنشان کرد: از میان کسانی که درباره‌ شاهنامه نظر داده‌اند، می‌توان به «تئودور نولدکه» اشاره کرد. نولدکه درباره‌ «زن» در شاهنامه چنین می‌نویسد؛ «در شاهنامه زنان نقش فعالی ندارند، تنها هنگامی نمود می‌یابند که هوس یا عشقی در میان باشد».
به گفته‌ روشن‌ضمیر، شاهنامه نه یک قصه‌پردازی بلکه گزارشی از ایران باستان است. با این پیش‌درآمد، آیا می‌شود انگاشت که فردوسی، دوران پدرسالاری -  از 5 هزار سال پیش تا امروز - را نادیده گرفته و نقش‌های پررنگ جامعه را به زنان داده تا از سوی پژوهشگران امروز به زن‌ستیزی متهم نشود؟
وی گفت: اما اگر نولدکه، جزو آن دسته بوده باشد که شاهنامه را قصه‌پردازی خود فردوسی می‌دانسته‌اند، بازهم تفاوتی نمی‌کند چراکه فردوسی، هزار سال پیش می‌زیست، در روزگاری که نه تنها در ایران، بلکه در همه‌ جهان، نقش‌های بیرون از خانه ویژه‌ مردان بود.
به گفته‌ وی، روشن نیست که نولدکه، شاهنامه را با «ایلیاد و اودیسه» اثر هومر می‌سنجد یا با نوشته‌های برجسته‌ ادبی اروپای نوین، پس از رنسانس. چه‌کسی می‌تواند ادعا کند که در دو اثر هومر، زنان، نقشی پررنگ‌تر از شاهنامه‌ فردوسی دارند؟
به باور روشن‌ضمیر، حتی در نگاشته‌های نویسندگان به نامی چون «ویلیام شکسپیر»، «ویکتور هوگو» و «چارلز دیکنز» و... نیز که چند سده، دیرتر از فردوسی و پس از پیروزی جنبش‌های آزادی‌گرایانه‌ اروپا، دست به نگارش زده‌اند، زنان را در فضاهایی بیرون از «هوس» و «عشق» نمی‌یابیم.
وی دراین‌باره گفت: البته به این‌ها نیز نمی‌توان اتهامی بست، زیرا کسی که تاریخ را می‌نویسد یا قصه و رمان، باید آن‌ چه که از گذشته شنیده و آن‌چه راکه امروز، می‌بیند بنویسد.
روشن‌ضمیر با اشاره به فمنیست‌ها که در گام نخست، آثار ادبی کلاسیک را زیر پرسش می‌برند، گفت: همه‌ این‌ها در حالی است که با نگاهی به داستان‌ها، فیلمنامه‌ها و نمایشنامه‌های سده‌ ٢٠ و ٢١ نیز هنوز، مردان سوار بر اسب قدرتند.
وی پرفروش‌ترین کتاب داستانی چند سال گذشته یعنی «هری پاتر» را گواه گفتارش آورد و گفت: به راستی چرا قهرمان این داستان یک دختر نیست؟ چگونه است که خرده‌ای به این نویسنده نمی‌گیریم و انتظار داریم در کتاب فردوسی که بیش از 1000 سال پیش سروده شده، به جای رستم، اسفندیار، سهراب و زال، زنان را ببینیم؟
به گفته‌ وی، گویا زور روشنفکران هوادار جنبش زنان، تنها به فردوسی می‌رسد! 
روشن‌ضمیر، دوباره به خود شاهنامه بازگشت و در پاسخ به این پرسش که آیا به راستی حکیم توس، چشم خود را بر دلاوری‌ها و نقش‌آفرینی‌های بیرون از خانه‌ زنان بسته است؟ به بخش‌هایی از شاهنامه که گزارش دلاوری‌های گردآفرید و جنگش با سهراب‌ است و همچنین جنگ «گردیه»، خواهر «بهرام چوبین» با«خاقان» چین پرداخت.
وی گفت: «آیا «گردآفرید» و «گردیه» برای هوس در شاهنامه حضور دارند؟ اما زنان شاهنامه‌ای تنها جنگاوران و لشکر‌داران نیستند، «فرانک» مادر فریدون با به‌کار‌گیری سیاست، فرزند خود را پرورانده و او را برای رهایی ایران و ایرانیان از دست ضحاک آماده می‌سازد و دیگر زنان شاهنامه نیز هریک نقشی کوچک یا بزرگ در رویدادهای سیاسی ایران بازی می‌کنند. در بخش ساسانیان شاهنامه، زنان را در میدان سیاست می‌بینیم. حتی شماری از زنان در این روزگار به پادشاهی می‌رسند.
روشن‌ضمیر در ادامه سخنانش گفت: حتی در هم‌سنجی داستان‌های عشقی شاهنامه نیز با نمونه‌های اروپایی‌اش - چه در اروپای باستان و چه در روزگار مدرن - باز می‌بینیم که در نمونه‌های ایرانی، زنان «محترم‌تر»، «نیرومند‌تر» و به ویژه «فاعل‌تر»ند. به‌گونه‌ای که حتی گاهی این زنانند که عشق خود را به مردان ابراز کرده و خواستگاری می‌کنند و مردان در جایگاه مفعول به‌شمار می‌روند.
به گفته‌ وی، هنگام نتیجه‌گیری درباره‌ یک اثر بزرگ و سترگ نباید به یک گزینه‌ کوچک بسنده کرد، این‌که از شاهنامه‌ 60 هزار بیتی، یک بیت را برکشیده و با بهره از آن برای همه‌ شاهنامه حکم صادر کنیم، نه منطقی است و نه منصفانه.
روشن‌ضمیر با اشاره به این‌که کسانی که شاهنامه را زن‌ستیز می‌خوانند، سه اشتباه، مرتکب شده‌اند،‌ گفت: نخست این‌که این افراد، بیت‌های زن‌ستیزانه‌ فرهنگ عامیانه که بر وزن شاهنامه است را از شاهنامه دانسته‌اند. دوم آن‌‌که بیت‌هایی زن‌ستیزانه از نسخه‌هایی گوناگون گردآوری کرده و کنار هم گذاشته‌اند، یعنی بیت‌هایی از یک نسخه و بیت‌هایی از نسخه‌ دیگر که البته در دیگر نسخه‌ها هم نیستند و تنها برای این اتهام، کنار هم نهاده‌اند. سوم این‌که گهگاه بیتی معتبر از فردوسی برگزیده شده ولی به داستان نگریسته نشده و تنها یک بیت چون تکه‌ای بی‌سر و ته از دل شاهنامه کنده شده ‌است، چون آن‌را برای خواسته‌ خود مناسب می‌دیده‌اند.
به گفته‌ وی، کسانی که چنین می‌گویند و به بیت‌هایی چنین گواهی می‌دهند، باید در گام نخست از این‌که این بیت از زبان فردوسی است و افزوده نیست،‌ آگاهی یابند و راه آگاهی، چیزی نیست جز «نسخه‌شناسی» و «سبک‌شناسی».

دانش پزشکی در شاهنامه

یکم شهریور ماه زادروز پورسینا و روز پزشک گرامی باد. 

 

از‌ نشانه‌های ‌ماندگاری ‌شاهنامه،اشارت‌هایی‌است که این اثر سترگ به دانش ایرانیان دارد پی جویی دانش پزشکی در شاهکاری که رویکرد اصلی آن حماسه و بر محور اخلاق و فردگرایی است می‌تواند بر اهمیت کار فردوسی بزرگ بیفزاید. در این روزها که همزمان با روز بزرگداشت حکیم بی بدیل شرق، ابن سینا و روز پزشک است، پژوهشی را می‌خوانیم که نویسنده آن هم در کسوت پزشکی قرار دارد و هم به عنوان بنیان گذار بنیاد فردوسی دستی در پژوهش شاهنامه دارد. ضمن سپاس از دکتر توسی‌وند بزرگ می‌داریم یاد نام آورانی چون فردوسی و بوعلی سینا را که هماره فخر و شکوه ایران را به یاد می آورند-(روزنامه خراسان)


تاریخچه دانش پزشکی به روزگاران کهن بازمی گردد، آن هنگامی که انسان ها درد و بیماری را در وجودشان احساس کردند در پی چاره جویی برآمدند و نیاز به مداوا و درمان داشتند؛ بدین روی حکیم توس، دانش پزشکی را با داستان های اساطیری و بر پایه مستندهای تاریخی روزگار خویش در دانشنامه شاهنامه گردآوری نمود. پزشکی در شاهنامه نخستین بار در هزاره نهم تاریخ باستانی ایران در دوره پادشاهی جمشید جم فرزند تهمورث دیوبند آورده شده است؛ شاهنامه، جمشید را با فر ایزدی، فر شهریاری و فر موبدی معرفی می نماید. جمشید نخستین بار آهن را گداخت و با آن ابزار جنگی و خانه ساخت و مردمان را به فرهنگ پوشش و رعایت امور بهداشتی تشویق نمود. جامعه آن روزگار را بر پایه نیازهای شان دسته بندی کرد و از آن جمله برخی را به نیایش ایزد و پژوهش در امور دینی و گروهی دیگر را به جنگ آوری ترغیب نمود و گروه دیگری را به کشاورزی و برخی دیگر را به کار صنعت گمارد؛ جمشید به معماران چیره دست نیز دستور داد تا کاخ های باشکوهی بسازند و گرمابه ها و درمانگاه های فراوانی در این دوران ساخته شد. وی پس از این آبادانی ها به یافتن داروهای شفابخش برای درمان بیماران و ساخت عطرهای گیاهی و آموزش پزشکان فرمان داد.

دگر بوی های خوش آورد باز /که دارند مردم به بویش نیاز /چو بان و چو کافور و چون مشک ناب / چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب /پزشکی و درمان هر دردمند /در تندرستی و راه گزند

جمشید اما در روز نخستین سال به نام اورمزد یا هرمزد از ماه فروردین بر تخت نشست که از آن پس مردمان ایران آن روز را نوروز نامیده و چون این روز آغازی بود برای دوران هفتصد ساله تمدنی باشکوه، ایرانیان همه ساله در چنین روزی که سرآغاز بیداری طبیعت نیز هست در سراسر جهان جشن می گیرند.

جهان انجمن شد بر تخت اوی / از آن بر شده فره بخت اوی /سر سال نو هرمز فرودین / بر آسوده از رنج، تن، دل زکین /به جمشید بر گوهر افشاندند/ مر آن روز را روز نو خواندند /چنین جشن فرخ از آن روزگار / بمانده از آن خسروان یادگار

اما افسوس که جمشید گرفتار وسوسه اهریمنی شد و به خود پرستی گرفتار شد تا جایی که خود را خدا انگاشت و بدین روی فر ایزدی از وی روی گردان شد؛ شگفتا که این خودپسندی از بیماری های روانی به شمار می رود که در شاهنامه به این بیماری جمشید در پایان زندگانی اش به درستی اشاره شده است.

بزرگی و دیهیم و شاهی مراست/ که گوید که جز من کسی پادشاست /جز از من که برداشت مرگ از کسی/ و گر بر زمین شاه باشد بسی /گر ایدون که دانید من کردم این/ مرا خوانده باید جهان آفرین /هنر در جهان از من آمد پدید/چون من تاجور تخت شاهی که دید/ به دارو و درمان جهان گشت راست / که بیماری و مرگ کس را نکاست /منی چون به پیوست با کردگار / شکست اندر آید ز هر سو هواس

با این کفر نعمت، روزگار از جمشید روی گردان شد و مردی از ناحیه هاماوران (یمن کنونی) به نام آژیدهاک- که ایرانیان او را ضحاک می خوانند- بر وی چیره شده و با اره به دو نیم اش کرد و بدین ترتیب است که دوران یک هزار ساله تاریکی و خفقان ضحاکیان آغاز می شود. از دید کتاب اوستا اما فریدون نخستین پزشک ایرانی بوده و این در حالی است که پارسیان سینای پزشک را - که در حدود یکصد سال پس از زرتشت می زیسته و او را به سیمرغ تشبیه کرده اند- نخستین پزشک ایرانی می دانسته اند. در شاهنامه نیز از فریدون به عنوان پزشکی ماهر یاد شده، وی به جست و جوی داروهای گیاهی پرداخت و با کارد ساخته خود، جراحی می کرد و غده های ناپاک را برش می داد و از بدن بیمار جدا می ساخت و با داغ کردن، زخم های بدن را می سوزانید که امروزه نیز در جراحی کوتری زاسیون نامیده می شود. وی به ویژگی گیاه هوم پی برد و از آن برای درمان سرماخوردگی و برونشیت و مداوای هر گونه درد و التهاب بهره برد. هم چنین با داروهای گیاهی دیگر به درمان تب، بیماری جذام، مار گزیدگی و پوسیدگی استخوان ها پرداخت. فریدون به خاصیت گیاه خشخاش (مرفین) نیز پی برد و از آن برای تسکین درد و درمان بیماری افسردگی بهره گرفت. او برای ترویج شادی همانند جمشید که جشن نوروز را برپا ساخت، جشن مهرگان را پایه گذاری کرد. سرانجام فریدون، این فرهیخته ایرانی چاره ای جز مبارزه با ضحاک نیافت و با پیروزی بر ضحاکیان به دوره تاریکی ها پایان داد و آن چنان که در شاهنامه روایت شده وی در روز مهر از ماه مهر کلاه کیانی بر سر نهاد و بر تخت نشست و به تبلیغ یکتاپرستی پرداخت. از این پس مهرگان به مناسبت پایان یافتن دوره تاریک ضحاکیان در نزد ایرانیان با برپایی جشنی گرامی داشته شد.

 

فریدون چو شد بر جهان کامکار/بدو شاد شد گردش روزگار /زمانه بی اندوه گشت از بدی / گرفتند هر یک ره ایزدی /دل از داوری ها بپرداختند / به آیین یکی جشن نو ساختند /به روز خجسته سر مهر ماه /به سر بر نهاده کیانی کلاه

فردوسی توسی در نامورنامه خود از آگاهی پزشکی در نزد ایرانیان سخن بسیار گفته و بر این باور بوده است که پزشکان ایرانی در زمینه های یافتن داروهای بیهوشی و عمل های موفق جراحی سرآمد بوده و در تشخیص بیماری های داخلی از رنگ رخساره و زبان آگاهی کاملی داشته اند؛ هم اینان با بهره گیری از داروهای گیاهی برای درمان بیماری های تن هم چون گواتر (تیروئید) و درمان بیماری های روان هم چون اسکیزوفرنی تجربه داشته اند. یافته های باستان شناسانه در شهر سوخته سیستان از جمله جمجمه جراحی شده متعلق به چهار هزار سال پیش نمونه ای برای اثبات وجود پزشکان و جراحان ماهر در ایران باستان بوده است. حکیم ابوالقاسم فردوسی اگر چه پزشکی رسمی به شمار نمی رفته اما با توجه به این که حکما در آن روزگاران به همه دانش ها چیرگی داشته اند، حکیم توس نیز با بهره گیری از اسناد و کتاب های کهن نگره های بی شماری را در شاهنامه ارائه کرده است؛ از این روی با تشبیه مناسبی حکیم توس تندرستی را به مانند ریشه درخت، شادمانی را مثل میوه درخت و پزشک را به عنوان باغبان درخت زندگی و حیات می داند.

 

چه دانی کز او تن بود بی گزند/همانند بر دل هر کسی ارجمند/ چنین داد پاسخ که چون تندرست/بود دل جز از شادمانی بجست/هر آن کس که پوشید راز از پزشک/ز مژگان فرو ریخت خونین سرشت/ ز دانندگان گر بپوشیم راز/ شود کار آسان بر ما دراز /همه آرزو تندرستی بود/چو از درد روزی به سستی بود /امید و سپاه و سپهبد به توست /که روشن روان باشی و تندرست

وجود موجودی اساطیری به نام سیمرغ در بسیاری از داستان های شاهنامه در قامت پزشک آشکار می شود که از این جمله می توان به راهنمایی فکری سیمرغ به زال در داستان زایمان رستم و التیام زخم های رستم در نبرد با اسفندیار رویین تن اشاره داشت و یا حتی هنگامی که خاندان زال به خاطر موی زردش و تصور آن که وی بیماری واگیرداری دارد، وی را رها می کنند؛ این سیمرغ است که به زال پناه می دهد و او را می پروراند.

به آن جای سیمرغ را لانه بود / که آن جای از خلق بیگانه بود


هم از این رو سیمرغ در ادب غیر حماسی ایرانیان به عنوان موجودی ماورایی و یا کنایی از انسان کامل رخ می نماید که از دیده ها نهان است و هر از چند گاهی در دشواری های زندگانی آدمیان به عنوان مرغی فرمانروا یا پزشکی حکیم و یا مشاوری امین و راهنمایی بزرگ در داستان های اساطیری شاهنامه به صحنه می آید. سیمرغ در هنگام زادن رستم به یاری زال می شتابد که ثمره ازدواج زال با رودابه دختر فرمانروای کابل، رستم است. رستم کسی است که محور همه دوره های پهلوانی شاهنامه بوده و همواره یاور ایرانیان در نبردهای دشوار است. در داستان زایمان رستم، رودابه از کودک فربهی که در بطن خویش داشت به سختی رنج می کشید و به همین خاطر همه را آشفته ساخته بود اما سیمرغ به زال اندرز می دهد که از درد زایمان رودابه نهراسد و روشی را به پزشکان می آموزد که از آن پس به رستم زاد مشهور می شود، شگفت آن که این نوع زایمان پس از هفتصد سال از درگذشت حکیم توس در لغت نامه پزشکی اروپاییان (آنسیکلوپدی) با واژه فرانسوی سزارین شناخته شده است. با پژوهشی گسترده متوجه شدم، نخستین بار واژه سزارین در سال 1766 میلادی به وسیله «فرانسوا موری سییو» به‌عنوان عملی غیرانسانی و خطرناک به کار برده شده و آن را زایمانی دانسته که تنها پس از مرگ بانوی باردار می‌توان از آن بهره برد، چون در تاریخ پزشکی در اروپا هیچ گاه پس از این عمل جراحی مادر زنده نمی‌ماند.
در سال 1881 میلادی نیز «پائول اسویفل»، عمل جراحی سزارین را روشی نوین در زایمان بانوان می‌انگارد و در همان سال‌ها، 6 عمل سزارین به ثبت رسیده که جز یک مورد همگی مادران در هنگام این عمل جراحی مرده‌اند.

این عمل جراحی تا سال 1960 میلادی که در آلمان دانشجوی پزشکی بودم به‌عنوان یک عمل بزرگ در وضع حمل بانوان به شمار می‌رفت؛ به‌گونه‌ای که تنها با نظارت رئیس بخش زنان و زایمان بیمارستان‌های معتبر می‌توانست انجام شود.
از دیگر سو هیچ سندی وجود ندارد که عمل سزارین تا سال 1886 میلادی در اروپا با موفقیت به انجام رسیده باشد پس نسبت دادن این عمل به دوره قیصر روم از چه روی می‌تواند باشد؟
 در بررسی‌های تاریخی به قانونی پزشکی برمی‌خوریم که به وسیله «نوما پومپیلیوس»، قیصر روم باستان در سال‌های 673 تا 715 پیش از میلاد مسیح تصویب شد که در کتاب «قانون مدنی روم باستان» آورده شده است:
«هر بانوی بارداری که بمیرد باید زیر شکمش شکافته شود تا شاید بتوان نوزاد وی را نجات داد و پس از آن وی را می‌توان به خاک سپرد. »
 اما با توجه به ثبت نام کسانی که از این طریق به دنیا آمده‌اند و به وسیله «پلی نیوس» در سال‌های 22 تا 79 میلادی در کتابی گزارش شده است، نام بزرگان و شخصیت‌هایی یاد می‌شود که پس از فوت مادر و شکاف زیر شکم، متولد شده‌اند اما هیچ گاه از تولد ژولیوس سزار رومی بدین روش نامی برده نشده است و از دیگر سو تاریخ دقیق فوت «آئوریلیا»، مادر ژولیوس سزار در سال 54میلادی و در حقیقت 10 سال پس از قتل پسرش ذکر شده است و هنگام شست و شو و تدفین وی نیز هیچ‌گونه برشی روی شکم مادر سزار دیده نشده است.
 بنابراین سندهای تاریخی عمل جراحی که به نام سزارین مشهور شده و با توجه به اشارات دقیقی که حکیم ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه آورده است و به زنده ماندن رودابه، مادر رستم پس از زایمان رستمی تصریح دارد، بایستی از این پس به جای اصطلاح نادرست سزارین از واژه «رستم زاد» بهره جست و البته گفتنی است این واژه به وسیله فرهنگستان زبان و ادب پارسی نیز برگزیده شده است.
به هر روی فردوسی مراحل عمل رستم زاد را همانند پزشکی ماهر، برمی‌شمرد و یکایک اصطلاح‌های پزشکی را به کار می‌برد: نظیر خنجری آبگون به جای کارد جراحی، مرد برنا دل پرفنون به جای جراح و متخصص شکافتن، بتابید مر بچه را سر ز راه جایگزین چرخش سر نوزاد در زهدان به خاطر غیرعادی قرار گرفتن وی در رحم، فرو دوختن به جای بخیه جراحی زدن، می ‌به جای داروی بیهوشی، مست کردن به جای بیهوشی بانوی باردار، شکافتن به جای شکاف جراحی و سرانجام به پانسمان کردن با پمادی مخصوص از گیاهی طبی که با شیر و مشک آمیخته شده برای مالیدن بر زخم (خستگی) و بهبود زخم، می‌توان اشاره کرد.
با این همه نکته‌های شگفت از دانش پزشکی که در شاهنامه بدان اشاره شد باید به‌طور تخصصی درباره این دانش به مانند دیگر دانش‌هایی که در گنجینه شاهنامه نهفته است پژوهش‌های دامنه داری را آغاز کرد.
 به همین منظور به برخی سر‌فصل‌های مهم پزشکی در شاهنامه بسنده می‌کنم:
1 - نخستین کنگره جهانی پزشکی برای ارائه مشاوره‌های علمی و دستاوردهای پزشکی در دوره انوشیروان در حدود یک هزار و پانصد سال پیش در دانشگاه گندی شاپور برپا شد.
پزشکان فرزانه گرد آمدند / همه یک به یک داستان‌ها زدند
2 - پرهیز از پرخوری و استفاده نکردن از خورش‌ها و غذاهای چرب و سنگین که استادان دانش تغذیه نیز به این موارد سفارش موکدی دارند.
بدو گفت آن کس که افزون خورد/چو بر خوان نشیند خورش نشمرد 
نباشد فراوان خورش تندرست  /بزرگ آنکه او تندرستی بجست
3 - ورزش کردن و آمادگی جسمانی برای دستیابی به تندرستی.
ز نیرو بود مرد را راستی  / ز سستی کژی زاید و کاستی
4 - سفارش به بیماران برای بیان شرح دقیق نشانه‌ها و علایم بیماری شان به پزشکان مورد اعتماد خود برای مدد به تشخیص درست بیماری و درمان آن.
هر آن کس که پوشید راز از پزشک /ز مژگان فرو ریخت خونین سرشت
5 - پرهیز از نوشیدنی‌های الکلی و مشروب که از خرد و ارج آدمی می‌کاهد.
کسی کو خورد داروی بیهشی/ نباید گزیدن جز از خامشی
به مستی بزرگان نبندند بند/ به ‌ویژه کسی کو بود ارجمند
6 - پرهیز از خشمگین شدن که مایه پشیمانی و زیانباری است.
چو خشم آوری هم پشیمان شوی / به پوزش نگهبان درمان شوی
7- آگاهی از بیماری‌های وراثتی و ژنتیک که آن را سرشت (ژن) می‌نامیدند که به آسانی درمان نمی‌شده است.
درختی که تلخ است وی را سرشت/گرش برنشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب/ به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب 
سرانجام گوهر به بار آورد / همان میوه ی تلخ بار آورد
8 - بهره‌گیری از نوشدارو یا پادزهر در آستانه مرگ سهراب.
9- استفاده از داروهای بیهوشی از جمله کافور و حنف (کانابیس) در داستان‌های بیژن و منیژه، سیاووش و سودابه و جراحی رستم زاد.
همی ریخت کافور، گرد اندرش /بدین گونه بر تا نهان شد سرش
10- اشاره به بیماری‌های روحی و روانی نظیر اسکیزوفرنی و تیک عصبی یا حالت‌های غیرعادی مانند صداهای عجیبی که بیماران روانی در حمله‌های عصبی از خود نشان می‌دهند.
به دقت جماعش یکی جنجه خواست/تو گویی که گاوی بغرید راست  
11- بهره‌گیری از داروهای گیاهی برای درمان و پیشگیری از نابینا شدن سپاهیان کیکاووس در مازندران.
12- بهره‌گیری از داروهای خاص که طرز تهیه آن در شاهنامه آمده است.
گیاهی که گویمت با شیر و مشک‌ /بکوب و بکن هر سه در سایه خشک
بسای و به آلای بر خستگیش / تو بینی هم اندر زمان رستگیش
13- اشاره به سنجه‌های گوناگون پزشکان ایرانی از جمله نشانه‌های ظاهری از جمله رنگ رخسار و زبان و حتی آزمایش گرفتن از بیماران که اکنون نیز مرسوم شده است.
پزشک آمد و دید پیشاب شاه/ سوی تندرستی نشد کار شاه
14- سفارش به زندگانی با آرامش و بدون اضطراب (استرس) و توصیه‌های اخلاقی به رعایت میانه روی و اعتدال.
به کار زمانه میانه گزین/ چو خواهی که یابی همی آفرین
 در پایان، سخن «سر لوید الگود»، نگارنده کتاب «دانش پزشکی ایرانیان در روزگاران کهن» می‌تواند نشانگر جایگاه والای پزشکان ایرانی باشد:
«ایرانیان را باید مبتکر و بانی نگره‌های دانش پزشکی امروز در جهان دانست که بر این پایه بقراط توانست حدود پانصد سال پیش از میلاد رساله پزشکی مشهور خود را که در آن واژه‌های ایرانی و هندی فراوانی به کار گرفته است را نام برد.» 

فردوسی زنده است

نیکولاس جابر یک نویسندۀ جوان و ماجراجوی انگلیسی است که سال ۲۰۰۱ میلادی از ونیز به آفریقا سفر کرده بود تا یک نامۀ بازمانده از قرون وسطا را به آرامگاه یک پادشاه اتیوپی برساند، با این باور که مخاطب آن نامه همانی بوده که اکنون صدها سال است که زیر خاک خفته‌است.

اکنون این جوان ماجراجو به کشورهای ایران و افغانستان و تاجیکستان سفر کرده و با داستانی پرماجرا و حذاب برگشته‌است. او در نوشته‌ها و مصاحبه‌هایی که پس از این سفر هیجان‌انگیز منتشر کرده، گویی وظیفۀ یک پیک را به دوش گرفته تا پیامی هزارساله‌ را به مخاطبش برساند. پیامی را با این مطلع معروف که:

ایا شاه محمود کشورگشای / ز کس گر نترسی بترس از خدای

صرف نظر از اختلاف دیدگاه‌هایی که در مورد این گلایۀ منظوم میان صاحب‌نظران جریان دارد، نیکولاس جابر با اعتقاد کامل به رنجیدگی فردوسی از قدرناشناسی سلطان محمود غزنوی، مأموریتی را انجام داده‌است که تا کنون احتمالاً کسی جرأت انجامش را نداشت. هرچند برخی به نسبت این شکوائیه به قلم ابوالقاسم فردوسی شک دارند، جابر به باور شایع در میان مردم سه سرزمین پارسی‌گو تکیه کرده‌است که با چندین روایت، داستان این رنجیدگی را تعریف می‌کنند.برداشت های نیکولاس جابر از سفرهایش به ایران، افغانستان و آسیای میانه

نیکولاس جابر سال‌ها پیش، زمانی که دانشجوی رشتۀ زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه اکسفورد بود، پاره‌هایی از داستان رستم و سهراب فردوسی را خوانده بود. آن زمان از زندگی و شخصیت و کار سترگ فردوسی اطلاع اندکی داشت. طول هشت ماه اقامت در تهران جابر دریافت که هزار سال پس از پایان سرایش شاهنامه هم آثاری از این اثر بی‌زوال را می‌توان در لابلای هویت ایرانی ردیابی کرد. وی که برای آموختن زبان فارسی به ایران رفته بود، هدف سفرش را تغییر داد و تصمیم گرفت شکوائیۀ فردوسی را روی نواری ضبط کند و در غزنی، کنار پیکر خاک‌شدۀ سلطان قدرتمند دوران فردوسی، آن را پخش کند و انتقام فردوسی را از قدرناشناسی محمود غزنوی پس از هزار سال بستاند.

میزبان نیکولاس جابر در تهران، یک استاد فرهیختۀ دانشگاه و شیدای شاهنامه و فردوسی، نقشۀ این جوان انگیسی را نجیب، اما جنون‌آمیز می‌دانست. و همین طور دیگر دوستان و آشنایانش در ایران او را از سفر به غزنی برحذر می‌داشتند، با این توضیح که محمود غزنوی در پایتختش همچنان عزیز و ارجمند است و بعید نیست که دوستداران متعصب محمود یک شیدای فردوسی را "لت و پار کنند".

گوش نیکولاس بدهکار این هشدارها نبود. او راه‌بلدی افغان کرایه کرد، پکول (کلاه افغانی) به سر گذاشت و حتا نحوۀ راه رفتن یک مرد افغان را از "حسن‌گل" (راه‌بلد) آموخت و از مشهد به هرات و از آن جا به غزنی راه افتاد. هویت تازۀ او برای ناآشنایان، "عباس، یک تاجیک جنگ‌زدۀ عاجز کر و گنگ" بود که به نیت شفا به پیشگاه محمود غزنوی می‌رفت. حسن‌گلِ زرنگ برای چشمان آبی‌ "عباس" هم که نژاد فرنگی‌اش را لو می‌داد، توجیهی بافته بود: پدر عباس نورستانی بود و چشم آبی میان مردم نورستان نادر نیست.

کوتاه‌سخن، "عباس" هر چه ترفند بلد بود، به کار برد، تا گلایۀ هزارسالۀ فردوسی درست بر سر خاک محمود غزنوی از قول یک شاهنامه‌خوان از ایل بختیاری پخش شود.

اگر سفرگفته‌های نیکولاس جابر تنها شرح همین ماجرا بود، باز هم جلب توجه می‌کرد. اما گریزهایی که نویسنده به پیشینۀ سرزمین‌های پارسی‌گو زده، از یک داستان بامزه و طنزآلود، یک روایت آموزنده و جذاب تاریخی ساخته‌است. با این که در کانون سفرنامه، فردوسی و شاهنامه‌اش قرار دارند، نویسنده کوشیده‌است خوانندۀ انگلیسی را با چهره‌های برجستۀ دیگری – از رودکی و مولوی و خیام گرفته تا فروغ فرخزاد و سیمین دانشور و ایرج پزشکزاد و ولی صمد (تاجیکستان) – هم تا حدی آشنا کند. به هر دوره‌ای از سرنوشت ایران که پرداخته، از شاهان دوران و سامانۀ فرمان‌روایی‌شان هم یاد کرده‌است.

"ایران"ِ نیکولاس جابر، ایرانِ فردوسی است. به منظور ردیابی حضور فردوسی در جامعه‌های فارسی‌زبان، جابر به جز تهران و اصفهان و مشهد و هرات و غزنی، به مرو و سمرقند و بخارا و خجند و پنجکنت و دوشنبه هم سفر کرده‌است و در همه جا شاهد زنده بودن فردوسی بوده‌است: در تابلوهای نقاشان جوان تهران، در آثار نویسندگان هراتی، روی در و دیوار و در خیابان‌های دوشنبه، در سرودهای آوازخوان‌های دوره‌گرد بازارهای خجند. در جایی فردوسی نماد مقاومت خودجوش مردمی است و جایی دیگر، ابزار سیاسی ملت‌سازی، اما همه جا، از دید نویسنده، فردوسی جزء لاینفک هویت ملی کشورهایی است که زمانی یکپارچه بوده‌اند.

نویسنده در هر سه کشور دنبال شباهت‌هایی میان زندگی فردوسی و زندگی همزبانان کنونی‌اش می‌گردد و بارزترین مانندی را ادامۀ پیگرد نویسندگان دیگراندیش می‌داند که به باور وی، طی هزار سال گذشته تغییر نکرده‌است. 

بنمایه

انقلاب طوس؛ واکاوی جسارت ارتش تزار به حرم مطهر رضوی

" ... اوایل محرم‌الحرام 1330 قمری، قشون روس با قورخانه و توپخانه و موزیک از دروازه‌ی بالاانقلاب طوس خیابان وارد مشهد شده، از کوچه تلگرافخانه قدیم به طرف ارک دولتی حرکت می‌کردند. علی‌نقی میرزا رکن‌الدوله والی خراسان دستور داد، قزاق‌خانه، سربازخانه، باغ خونی، گل خطمی و سایر عمارات عالی راکه در حول و حوش ارک بود ــ محل دژبانی و بانک ملی و پست‌خانه کنونی ــ برای روسها تخلیه نمایند..."


تألیف: محمدحسن ادیب هروی، ستار شهوازی (بختیاری)

نوبت چاپ : چاپ اول 1388

 ناشر:موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

 شمارگان : 1500 جلد

تعداد صفحات : 427

بها : 4500 تومان

مشهد، برآمده از تاریخ

شهر امروزی مشهد، شهری است رو به  گسترش وفرگشت و زاییده دگرگونی هایی که  قاجارها و پهلوی­ها آغاز کردند و جمهوری اسلامی به گونه­ی گسترده­ای آن را پی گرفت.

در زمان رضا شاه با کشیده شدن فلکه بر گرد حرم امام رضا(ع) و خیابانهاى جدید و کم شدن کوچه­های مارپیچ و دراز؛ شکل سنتی شهر اندکی دگرگون شد. پیش از آن مشهد، مانند دیگر شهرهای تاریخی ایران متشکل از لایه­هایی بود که با گذشت زمان بر گرداگرد ناحیه مرکزی شهر ایجاد شده بود و بدین ساخت بر پهناوری شهر تا اندازه­ای افزوده بود.

روند جدید در زمان رضاشاه بین سال­های ١٣١٠ تا ١٣٢٠ با ‌تأسیس بیمارستان شاه  رضا (اکنون امام رضا)[شاه در گویش خراسانی به معنای امام است،و نام این بیمارستان از همان آغازدر واقع امام رضا(ع) بوده است]، کارخانه قند آبکوه، دانشکده پزشکى و نیز ساخت نخستین کارخانه برق در خیابان طبرسی سرعت قابل توجهی یافت.

اندکی بعد ورود ماشین تا حد زیادی چهره شهر را دگر گون کرد و در سال ١٣١٨ با ورود دو دستگاه اتوبوس شهری[که مردم خراسان آن را ماشین اتاق شهری می­گفتند]، نخستین سامانه­ی ترابری نوین مشهد ایجاد شد. در اولین سرشماری عمومی که در همان سال انجام شد، جمعیت مشهد در وسعت ١٦ کیلومتری شهر، بالغ بر ٧٦ هزار نفر اعلام شد.

با اشغال ایران توسط نیروهای متفقین در شهریور ١٣٢٠ موجی از ناامنی روستاهای اطراف مشهد را فرا گرفت که باعث هجوم مردم از روستاهای اطراف به این شهر شد.[این روستاها اکنون یا جزیی از شهر شده­اند، مانند قلعه آبکوه(سجاد)،ملک­آباد یا خودشان شهری نو شده­اند،مانند ترغبه یا شَندیز]

این هجوم با یک دوره قحطی ناشی ازکم آبی و خشک شدن کاریزها تشدید شد. تاسیس دانشگاه مشهد در شرایط آن روز ایران که مردم با  نمادهایی از تمدن جدید آشنا شده بودند، و نیز گسترش خدمات درمانی  بر اهمیت شهر افزود.

در اواسط حکومت محمد رضا پهلوی،  مشهد  توسعه یافت اما توسعه ای بی رویه و نا منظم. بر این اساس در سال ١٣٤٦ یک طرح بیست و پنج ساله برای مشهد تدوین شد و فعالیت­ها برای اجرای تخریب بافت­های قدیمی و جایگزینی آن با سازه های مدرن آغاز شد.

در سال های ١٣٥٠ بود که بازارهای قدیمی و مدارس اطراف حرم امام رضا به دستور دولت خراب شد. گر چه این کار بر فضای باز اطراف حرم افزود، اما  حذف بازارهای شرقی با ادویه و کالاهایی که بوی و عطر خود را داشتند، چهره مشهد را به کلی دگرگون کرد و گویی ناگهان رابطه مشهد را با گذشته اش قطع کرد.[این ویرانی افزون بر نابودی میراث فرهنگی،دلیل پنهان دیگری هم داشت و آن نابودی مدارس دینی برای جلوگیری از گسترش علوم دینی بود. البته در دوران انقلاب آستان قدس و شهرداری و نهادهای نظامی در تخریب مدارس و مساجد روی عبدالعظیم ولیان را هم سفید کردند وبه بهانه ی  احیای بافت فرسوده با خرید ارزان و گاه به اجبار بافت­های کهن پیرامون حرم و تجاری­سازی آن­ها پول­های هنگفتی که ابریارانه ها هم از محاسبه آن ناتوانند، به جیب زدند.]    

در چند سال بعد از انقلاب اسلامی در ایران،  توسعه شهر مشهد در برخی موارد مطابق برنامه قبلی و در بسیاری موارد خلاف برنامه قبلی ادامه یافت. در سال های اخیر نوسازی اطراف حرم امام رضا که پرجمعیت ترین و فرسوده ترین بخش شهر را تشکیل می دهد، اصلی ترین مشکل شهر مشهد بوده است.

در سال ١٣٧١ طرح جدیدی با  هدف اجرای طرح نوسازی و بازسازی بافت های شهری اطراف حرم به عنوان یک طرح بزرگ و ملی تدوین شد و به تایید رهبر ایران رسید.

این طرح در افق سال ١٤٠٠ تدوین شد و بر اساس آن قرار است تا ٢٧٠ هکتار از فضای فرسوده اطراف حرم امام رضا احیا و یا نوسازی شود.[بخوانید،مفت خریداری شود و پس از تجاری­سازی خداریال فروخته شود]  البته در این طرح مسائل دیگر شهری مانند ایجاد قطار شهری یا متروی مشهد[یا همان قطار ابدی نامدار که پس از 15سال هنوز بازگشایی نشده است.] برای حل مشکل ترافیک سنگین شهر و نیز طرح تقویت شهرک­های اقماری دراطراف شهر برای کاستن از تراکم جمعیت و آلودگی مشهد در نظر گرفته شده است.

اگرچه از تدوین اولین طرح نوسازی شهر مشهد در زمان محمد رضا شاه ده ها سال و از طرح مشابه آن بعد از انقلاب ١٤ سال می گذرد اما هنوز صدها هکتار از فضای شهری اطراف حرم امام رضا فرسوده باقی مانده است.

بخشی از این اراضی که توسط نهادهای مربوطه خریداری شده نیز سال هاست که خالی از سکنه است. به نظر می آید که نهادهای مربوطه هنوز نتوانسته اند تصمیم بگیرند که این بخشها را به شکل سنتی و قدیمی شهر احیا و حفظ کنند و یا آنرا به بخش نوسازی شده و مدرن شهر بیفزایند.[امروزه دیگربه این نتیجه رسیده­اند که بافت کهن را باید ویران کرد- دو گزارش ویرانی خانه­های کهن­سال مشهد را بخوانید- و بجای آن برج­­ها و بازارها و بازارگاه­های مدرن ساخت]

شاید بتوان گفت که بزرگترین دگرگونی پس از انقلاب درمجموعه اطراف حرم امام رضا(ع) رخ داده و به جای بازارها و بناهای تخریب شده،چندین زیرگذر برای رفت و آمدها وتعدادی رواق و صحن جدید برای زائران ایجاد شده است.

به هر حال مشهد اکنون بزرگترین کانون مذهبی و یکی از شهرهای دیدنی  ایران است و با نزدیک به سه میلون جمعیت  دومین شهربزرگ ایران است. مشهد کنونی به بسیاری از شهرهای اطراف خود در حال پیوسته شدن است و گردشگاه­هایی چون کوهسنگی و وکیل آباد جزئی از مشهد شده اند.

مساحت این شهر اکنون بالغ بر ٢٠٠ کیلومتر مربع است. این مساحت البته  به سرعت در جهت افقی در حال بیشتر شدن است و ناحیه قدیمی، در قلب بخش های رو به گسترش و نوساز شهر، مانند نقطه ای در حال کوچکتر شدن.

نقطه ای که البته در هر نگاهی توجه زیادی را به خود جلب می کند. راه هاى ارتباطی زمینی و هوایی رفتن به مشهد را آسان کرده و هر سال میلیونها زائر وگردشگر ایرانی و انیرانی از این شهردیدن می کنند.

بنمایه