پـــــــور تــــــوس

سال ۱۳۸۸،سال فردوسی بزرگ

پـــــــور تــــــوس

سال ۱۳۸۸،سال فردوسی بزرگ

مشـهـد روزی چهار راه فرهنگی ایران بود

گفتگوی شهرآرا با استاد مهدی سیدی

درست است که مشهد از زمان دفن امام رضا(ع)در این شهر آباد شد و توسعه پیدا کرد؟

نه.اتفاقا اغلب به اشتباه می‌گویند مشهد فعلی چیزی جز یک ده به نام سناباد نبوده است در حالی که این حرف کاملا اشتباه است چراکه اینجا از ابتدا شهری بوده به نام نوغان که در حال حاضر این شهر در خیابان طبرسی فعلی در دل مشهد حل شده است، اما در قرون نخستین اسلامی نوغان، بزرگ‌ترین و مهم‌ترین شهر توس بوده است. مشهد با استناد به مکتوبات تاریخی، شهر بسیار مهمی بوده است، چرا که خواجه‌ربیع که قدیمی‌ترین فردی است که در این شهر دفن شده ودر سال 63 ه.ق فوت کرده، او فرد شاخصی از سرداران حضرت علی(ع) بوده و در این شهر زندگی می‌کرده است.روستای سناباد نیز ده و آبادی‌اش در محل ایستگاه سراب و تقاطع خیابان‌های امام خمینی(ره)و سعدی فعلی است. سراب به معنی سرِ آب بوده است؛ یعنی سرِ آبِ قنات سناباد و مردم از آب این قنات به دلیل اینکه می‌گفتند پیکر مطهر امام رضا‌(ع) با این آب غسل داده شده است، برای تبرک استفاده می‌کردند. این قنات تا 40،50 سال پیش نیز آب داشت اما کم‌کم خشک شد. بنابراین حرم امام رضا(ع)، کاخ حمید‌بن‌قحطبه و بقعه هارونیه همه در اراضی سناباد قرار داشته است.

داستان ضامن آهو واقعیت دارد
با اینکه بسیاری از مردم مشهد و زائران این شهر به موضوع ضامن آهو اعتقاد دارند و آن را درست می‌دانند ولی عده‌ای هم هستند که می‌گویند این داستان غیرواقعی است.بالاخره این داستان چقدر مستند است؟
به نظر من یکی از موضوعاتی که درباره شهر مشهد و هویت‌بخشی به این شهر از آن غفلت شده است همین ضامن آهوست که دارای سند تاریخی معتبر است و در کتاب عیون اخبار الرضا(ع) توسط شیخ صدوق(ره) درباره آن نقل شده است. اما این روایت با روایت‌های دیگر که بین مردم نقل می‌شود متفاوت است‌. داستان صحیح این است که ابومنصور عبدالرزاق توسی مولف شاهنامه منثور ابومنصوری که والی توس بوده است، می‌گوید روزی من برای شکار رفته بودم که آهویی را شکار کنم آن زمان خیلی به امام رضا(ع) ارادت داشتم، به دنبال آهو که رفتم دیدم آهو وارد یک چاردیواری شد و من آن لحظه که می‌خواستم آهو را دنبال کنم، اسبم از حرکت ایستاد و زمانی‌که وارد آن چاردیواری شدم، دیدم آرامگاه امام رضا(ع) است، از آن روز هر شب به زیارت حضرت رفتم و حتی حضرت رضا(ع) حاجت من را برآورده کرد و من فرزند‌دار شدم.
حمله ازبک ها، تلخ ترین خاطره مشهد
در این بیش از هزار سالی که از عمر مشهد گذشته، این شهر احیانا با چه حوادث تلخ و شیرینی روبه رو شده که در تاریخ مشهد باقی مانده است؟
یکی از تلخ‌ترین خاطره‌هایش حمله ازبک‌ها به خراسان بود که در نوجوانی شاه‌عباس اتفاق افتاد و به دنبال آن 10سال مشهد در دست ازبک‌ها بود. هنگامی که می‌خواستند شهر را بگیرند، با مقاومت مردم روبه‌رو شدند، بنابراین از مردم عصبانی بودند و عبدالمؤمن‌خان که رئیس ازبک‌ها بود به مردم مشهد بسیار سخت می‌گرفت. تحمل این موضوع برای مردم مشهد خیلی ناراحت‌کننده بود، چراکه ازبک‌ها حرم را غارت کردند و کتاب‌ها را بردند. این یکی از تلخ‌ترین خاطرات مشهدی‌هاست که شهرشان 10 سال از 996 تا 1006 در دست ازبک‌ها بود. اما از جالب ترین خاطره‌های این شهر هم گره‌خوردن نام شاه‌عباس با نام مشهد است. شاه‌عباس در سال 1007 که سلطان شد، ازبک‌ها را بیرون کرد و پایتخت را اصفهان تعیین کرد و بعد از اصفهان در سال 1010 قمری پای پیاده با خدم و حشم به زیارت امام رضا(ع) آمدکه اتفاق جالبی بود. بعدها هم برای آبادانی مشهد خیلی تلاش کرد.
سنت های ویژه پوشش در بین مشهدی ها
جشن‌ها و مراسم شادی در مشهد چگونه بوده است؟
واقعیت این است که مشهد از قدیم میانه خوبی با عرفان و موسیقی نداشته است و اصلا مشهدی‌ها برعکس مردم شمال و جنوب خراسان، موسیقی‌و ساز خاصی نداشتند، اما در لباس پوشیدن سنت‌های ویژه‌ای را رعایت می‌کردند و به عمامه و کلاه برسر داشتن اهمیت می‌دادند و اگر کسی عمامه کسی را برمی‌داشت، بدترین توهین به فرد مقابل محسوب می‌شد.
دختران و زنان مشهدی هم اغلب نجیب و با حجاب بودند و چون مشهد شهری مذهبی بود‌؛ زائری هم که به مشهد می‌آمد، حجابش را رعایت می‌کرد.
جمعیت مشهد در زمان شهادت امام‌رضا(ع) چقدر بود؟
نوغان قدیم نباید از 10‌هزار نفر بیشتر جمعیت داشته باشد. چون صد سال پیش از انقلاب اسلامی و در زمان قاجار آمار دقیق داریم که مشهد 57‌هزار نفر جمعیت داشته است. در زمان نادرشاه که می‌گویند جمعیت زیاد شده بود و ارتش اینجا مستقر بوده جمعیت بالغ بر 300هزار‌نفر بوده است.
همچنین باید بدانیم که مشهد به دو دلیل تا به امروز سالم باقی مانده است؛ یکی اینکه این شهر زلزله‌خیز نبوده است و دیگر اینکه به احترام علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع) از هجوم مهاجمان در امان مانده است به‌طوری‌که حتی منابع تاریخی نوشته‌اند چنگیزخان هم که به خراسان مامور فرستاد به او گفت به مشهد که می‌روید آنجا یکی از فرزندان پیامبر مسلمانان دفن است، مردمش را اذیت نکنید. فضل‌ا... روزبهان خنجی درشعری به این موضوع اشاره کرده است:
...که زنسل محمّدِ آقا هست آسوده سیدی اینجا
حرمت قبر او نگه دارید اهل آن مقبره میازارید
تو نگه کن بزرگ چنگز خان مشهد شاه داده امان
بنابراین در طول این سال‌ها هیچ کس حرم را خراب نکرد، نه اقوام مغول، نه ازبک و نه تیمور؛ به همین دلیل الان کسانی در مشهد زندگی می‌کنند که از موقوفه سادات رضوی سهم می برند و چهل نسلشان به امام رضا‌(ع) باز می‌گردد و کمتر شهری را در دنیا می‌توان پیدا کرد که تا 40‌ نسل و اجدادشان مشخص باشد و این موضوع در کتابی به نام شجره طیبه آمده است که ویرایش دوم آن را انجام داده‌ام.
در طول دهه های اخیر، چه کسانی به صورت ویژه برای مشهد خدماتی ارائه کرده اند؟
بعضی‌ افراد در این شهر بسیار تاثیرگذار بوده‌اند و برای این شهر زحمات فراوانی کشیده‌اند و به گردن مردم این شهر حق بزرگی دارند از جمله حاج‌حسین ملک که باید بیشتر به آن‌ها توجه شود. همین باغ وکیل‌آباد که از قدیمی‌ترین تفرج‌گاه‌های مشهد است و مشهدی‌ها و زائران با این باغ خاطره دارند، اهدایی ایشان است. فرد دیگری که برای مشهد زحمت کشیده است، اما خیلی معرفی نشده است، اسدی بوده است که نائب‌التولیه آستان قدس بوده است. در سال 1304 خیابان تهران، ارگ، بیمارستان امام رضا و خیابان کوهسنگی را احداث کرد و در قضیه کشف حجاب و قیام مسجد گوهرشاد به والی خراسان که فردی به نام پاکروان بود، توصیه کرد این کار را در شهر مذهبی مشهد انجام ندهید که پاکروان گوش به حرف او نداد و زمانی‌که برای دستگیری مرحوم بهلول سربازان شاه به مسجد گوهرشاد هجوم بردند، همین اسدی باعث فرار بهلول به افغانستان شد و به همین اتهام اعدام شد‌.

مردم را از گویش مشهدی متنفر کرده اند

سیدمهدی سیدی- روزنامه شهرآرا

در مورد گویش مشهدی بین خود مشهدی ها هم اختلاف نظر زیاد است!خیلی ها دوست ندارند از آن استفاده کنند.این موضوع از کجا ناشی می شود؟

من معتقدم در حق گویش مشهدی که الان بسیار هم غریب واقع شده است، بد‌ کاری کرده‌اند و فقط نوع عامیانه این گویش را مشهدی می‌گویند.
در‌حالی‌که ما گویش مشهدی را درشعر بزرگانی چون ملک الشعرای بهار و عماد خراسانی به زیبایی داریم، اما متاسفانه در دهه هفتاد زمانی که فردی در رادیو و تلویزیون نقش یک پیرزن غرغروی مشهدی را بازی می‌کرد و به عمه‌خانم مشهور بود، بعدها نیز صداو‌سیما همان شیوه را ادامه داد و الان هم دارند همان را تکرار می‌کنند و مردم را متنفر کرده‌اند از این گویش؛ در حالی‌که گویش اصیل و شیرین مشهدی مردم را جذب می‌کند.
بنابراین واژگانی که مردم مشهد و توس به کار می‌برند از نجیب‌ترین و درست‌ترین و با قدمت‌ترین واژه‌های زبان فارسی است، چراکه خراسان خاستگاه زبان فارسی است و ادبیات اینجا شکل گرفته است و بسیاری از واژه‌های اصیل و قدیمی که هنوز پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های ما به درستی و زیبایی استفاده می‌کنند در اولین لغت نامه زبان فارسی (لغت نامه فرس) که متعلق به اسدی‌توسی است آمده است. به عنوان مثال مردم مشهد به ویار می‌گویند «زِروانه» که این واژه همان «آرزوانه» است که واژه بسیار زیبایی است و در تمام متون فارسی آمده است.
ولی متاسفانه با این روشی که الان جا افتاده، گویش مشهدی توهین‌آمیز شده است و اگر کسی مشهدی صحبت کند او را نادان و ابله فرض می‌کنند و متاسفانه صدا‌و‌سیما هم دارد به این موضوع کمک می‌کند؛ مسئله دیگر دراین رابطه این است که مسئولان این شهر، اغلب غیر‌مشهدی هسستند و به همین‌دلیل در برابر گویش مشهدی‌ها‌ مقاومت می‌کنند.ولی باید این را بدانیم که یکی از ویژگی‌های منحصر به فرد مشهد زیارتی‌بودن آن است و اینکه ما از همه ایران در اینجا اقوامی با آداب و رسوم گوناگون داشته‌ایم و در واقع می‌توان گفت که مشهد روزگاری چهارراه فرهنگی ایران‌زمین و نماد تلاقی فرهنگ‌ها بوده است.
دلیلی مشخصی برای این گفته وجود دارد؟
بله. مثلا یکی از فرهنگ‌های کهن ایران، آیین چراغ‌برات است که آیین ایرانی پیوند خورده با اسلام است.ما خراسانی‌ها به دلیل عقاید خاص اسلامی مان این آیین را در ماه شعبان انجام می‌دهیم و شب چراغ‌برات در کل خراسان رایج است. به معنای دیگر بهترین جایی که می‌توانیم ارزش‌های خراسان بزرگ را در آن به عنوان نمونه مشاهده کنیم، مشهد است.ولی اینکه چرا با گویش این شهر این رفتار می شود، جای سؤال است.

نخستین شعر بهار (لیفند)

ده ساله بودم‌ که به همراه پدر و مادر و یک خواهر شش ساله و برادر ‌دو ساله به سفر‌کربلا و نجف رهسپار شدیم. من و خواهرم در‌ یک تای‌کجاوه بودیم و یکی از‌دائیهایم در‌ تای دیگر‌ کجاوه، و ‌غالباً من خواهرم را اذیت  می‌کردم و فریادش بلند می‌شد و در میان ‌آن قافله پر‌ طول و ‌عرض‌ که قاطرها با کجاوه‌ها در ‌قفای یابوی پیشاهنگ، صحاری و گردنه‌ها را می‌پیمودند، پدرم صدای دخترک را شنیده، در ‌منزل‌ که ‌پیاده می‌شدیم، مرا مختصری تنبیه می‌نمود و همین‌ که خواهرم خود را دارای چنان حامی‌ بیدار و مواظبی می‌یافت، مرا اذیت می‌کرد و بعد بنای داد و فریاد را می‌گذاشت.
در پای‌ کوه بیستون منزل‌ کردیم. در ‌آن رباطی‌ که هم اکنون نیز، به همان‌ حال سر پا ایستاده و عهد شاه عباسی را به نظر‌ می‌آورد. شب پدرم در ‌اتاق سیگار می‌پیچید، من و مادرم در غرفه نشسته بودیم. ناگاه عقرب سیاه درشتی از روی دست من و صورت برادرم که شیر می‌خورد و زانوی مادرم عبور کرد و آسیبی نرسانید. عقرب را کشتند و من به شوخی این شعر را گفتم:


به بیستون چو رسیدم یه عقربی دیدم
اگر غلط نکنم، از لیفند فرهاد است.


لیفند همان لیفه است‌که چین‌های کمر ‌شلوار بند باشد.
 خراسانی‌ها غالباً لغاتی را که آخرش مفتوح است و هاء غیر ملفوظ دارد، به اضافه نون و دال تلفظ می‌کنند. چنان‌ که یخه را یخند‌، لیفه را لیفند، و کیسه را کیسند می‌گویند. و این قاعده سماعی است نه قیاسی، زیرا بچه را بچند و ننه را ننند نمی‌گویند. مراد از شعر این است که عقرب مذکور ظاهراً از جانوران لیفة تنبان فرهاد بود که داستان عشق بازی او با شیرین، معشوقه و زوجه پرویز، در‌ کوه بیستون و حجاری او در‌ آن‌ کوه معروف است. پدرم این شعر را حفظ کرده، در‌ محافل‌ خاص، رفقای‌ خود را با قرائت آن می‌خندانید و‌ گاهی این شوخیها به من بر‌می‌خورد. هر‌چند این اولین شعر ‌من نبود و آن را بخوبی گفته بودم، معذالک شعر مزبور ‌اولین شعر ‌من‌ شمرده شد و خراسانیان آن را به این عنوان یاد‌ کردند...

شصت و دومین سالگشت درگذشت بهار

محمدتقی بهار در سال 1265 در محله سرشور مشهد زاده شد. پدرش میرزا محمدکاظم صبوری، ملک‌الشعرای آستان قدس رضوی در زمان ناصرالدین شاه بود. او درس قرآن را در 4 سالگی آغاز کرد. مقدمات حوزه، دروس ادبیات عرب و نیز ادبیات فارسی را نزد 'میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری' تکمیل کرد. اگر چه طلبگی را ادامه نداد و  درس خود را در دانشسرای عالی به اتمام رساند.
در اواخر سلطنت محمدعلی شاه قاجار، به سال 1286خ نظر به کینه‌جویی‌های شاه با مشروطه خواهان و آزادی‌طلبان، بهار این مستزاد را در مشهد ساخت و در روزنامه نوبهار منتشر کرد.


با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست

کار ایران با خداست

مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست

کار ایران با خداست

شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست

مملکت رفته ز دست

هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست

کار ایران با خداست

مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس

ناخدا عدل است و بس

کار پاس کشتی و کشتی‌نشین با ناخداست

کار ایران با خداست

پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه

خون جمعی بی‌گناه

ای مسلمانان! در اسلام این ستمها کی رواست؟

کار ایران با خداست

باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان

حضرت ستار خان

آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشورگشاست

کار ایران با خداست

باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ

فر دادار بزرگ

آن که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست

کار ایران با خداست

باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید

نام حق گردد پدید

تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست

کار ایران با خداست

خاک ایران، بوم و برزن از تمدن خورد آب

جز خراسان خراب

هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست

کار ایران با خداست


محمود عبادیان درگذشت

محمود عبادیان، استاد بازنشسته‌ گروه فلسفه‌ دانشگاه علامه طباطبایی، عضو هیأت علمی دانشگاه مفید قم و عضو گروه فلسفه فرهنگستان هنر ایران بود.

او مدرک دکترای «تاریخ فلسفه عمومی» از دانشگاه چارلز پراگ (۱۹۶۱) و دکترای «فلسفه کلاسیک آلمان» را از دانشگاه هامبورگ آلمان (۱۹۷۸) داشت.

عبادیان بیش از ۳۰ عنوان کتاب فلسفی و ادبی ترجمه یا تألیف کرد. رساله‌ منطقی فلسفی «ویتگنشتاین» اولین‌بار توسط او به زبان فارسی ترجمه شد.

«فردوسی، سنت و نوآوری در حماسه‌سرایی» (مباحثی از ادبیات تطبیقی)، «سقراط»، «درآمدی بر ادبیات معاصر ایران»، «تکوین غزل و نقش سعدی» (مقدمه‌ای بر مبانی جامعه‌شناختی و زیباشناختی غزل فارسی و غزلیات سعدی)، «گزیده‌ زیباشناسی هگل»، ترجمه‌ «هگل جوان» (در تکاپوی کشف دیالکتیک نظری)، «پرتره زرتشت» و «عالم در آیینه تفکر فلسفی» از جمله آثار ترجمه‌ای و تألیفی عبادیان است.

پدرش جزو کارگران نساجی در شرق ایران و در خراسان بود، خانواده وی متولد بخارا بودند اما شناسنامه مشهد داشتند. در سال 1315 پدرش او را به یک شبانه‌روزی در خارج از مشهد برای تحصیل فرستاد و او دو سال در شبانه‌روزی زندگی و تحصیل کرد و نخستین آشنایی اش با الفبا در این شبانه‌روزی اتفاق افتاد. او خود در گفتگویی با روزنامه اعتماد درباره زندگی اش گفته است: "به جز دو سالی که در این شبانه‌روزی بودم من هیچ تحصیل متوسطه یا ابتدایی منظمی نداشتم. در سال ۱۳۱۷ زمانی که من ۱۰ ساله بودم پدر من نتوانست در مشهد کاری پیدا کند به همین خاطر ما به تهران آمدیم. برای تامین درآمد روز‌ها در بازار کفاشان و در یک مغازه ابزار جوراب بافی کار می‌کردم و شب‌ها به اکابر می‌رفتم. من در تکنیکال اسکول خواندن زبان انگلیسی را آموختم و همچنین سیکل اول و دومم را در آنجا گرفتم. پس از آن به آبادان رفتم و در شرکت نفت کار می‌کردم و تا سال ۱۳۳۳ در آبادان بودم، پس از کودتای ۲۸ مرداد به زندان افتادم و در اثر شکنجه‌های زندان سر و چشم من دچار خونریزی و مهره‌های ۳ و ۴ ستون فقراتم دچار آسیب جدی شد، برای همین نمی‌توانستند مرا آنجا نگه دارند و به قید کفیل آزادم کردند. پس از آزادی نمی‌توانستم در شرکت کار کنم؛ سرم گیج می‌رفت و چند باری از روی دوچرخه پرت شدم. پس از مدتی از ایران خارج شدم و به چک رفتم. به دلیل نبودن درجه لیسانس، امکان تحصیل در رشته فوق‌لیسانس برای من مهیا شد. در آنجا به دلیل اینکه من ضعف قوای جسمانی داشتم و چشم راستم هم متلاشی شده بود به من پیشنهاد دادند به جای رشته‌های فنی سراغ رشته‌های علوم انسانی بروم که خودم هم قبول کردم. در آنجا به سرعت شروع به آموزش زبان چک کردم، زبان چک از زمره زبان‌های سخت و جزو خانواده زبان‌های اسلاو است. پیش از ورود به چک عمده مطالعات من روی ادبیات فارسی و تاریخ ایران و اسلام از روی منابع فارسی بود و آثار مارکس را مطالعه می‌کردم. "

دکتر محمود عبادیان در پراگ با پروفسور یان ریپکا، استاد شرق شناس و نویسنده تاریخ ادبیات ایران آشنا شد. ایشان از وی خواست تا در ترجمه رباعیات خیام به زبان آلمانی به او کمک کند و رباعیات را برای او توضیح بدهد. او در چک ابتدا یک دوره فوق‌لیسانس شش ساله را گذراند. در آن زمان معمول بود که فرد باید برای دکتری چند سالی دوره عملی می‌گذراند تا بتواند رشته خودش را انتخاب کند اما به وی گفتند چون در دوره فوق‌لیسانس نشان داده‌یی که دانشجوی خوبی هستی به تو این امکان را می‌دهیم که یک سال در کتابخانه دولتی پراگ کار کنی و بعد از آن برای دکتری بیایی. او در سال‌های ۶۳-۱۹۶۲ کارمند کتابخانه دولتی پراگ بودم و با سیستم کتابداری آشنا شد؛ بعد از آن وارد دوره دکتری شد که تا سال 1966 طول کشید. در این مقطع وی رشته فلسفه عمومی را انتخاب کرد. مکتب پراگ در آن زمان خیلی معروف بود و او ‌هم به سوی این مکتب کشیده شد فلسفه ای که او می خواند همان تاریخ فلسفه عمومی با تاکید بر روی فلسفه معاصر و فلسفه کلاسیک آلمان بود. در آن زمان در چک زبان‌شناسان فوق‌العاده‌یی وجود داشتند و او با تاکید بر ایدالیسم آلمانی به بحث های زیبایی شناسی و زبانشناسی نیز گرایش خاص داشت. او شاگرد مستقیم لوکاچ نبود اما درباره زیبایی شناسی لوکاچ رساله نوشت. خودش در این باره گفته است:"زمانی که من به آلمان رفتم لوکاچ به مجارستان رفته بود. من از سال ۶۸ تا ۷۸ در آلمان بودم و این سال‌هایی بود که لوکاچ گهگاه به آلمان می‌آمد و سخنرانی‌هایی را در هامبورگ یا هایدلبرگ داشت اما او از سال ۶۵ از آلمان به مجارستان رفته بود. من برای گرفتن دکتری فلسفه به آلمان رفتم. من پنج شش سال در پراگ آثار هگل را مطالعه کرده بودم و در آلمان نیز به شکل تخصصی فلسفه هگل را دنبال کردم. من در پراگ آلمانی، چک، روسی و انگلیسی می‌دانستم و در اصل برای رساله ام درباره زیبا‌شناسی لوکاچ با راینز ورنر که از نوکانتی‌های آلمان و استاد راهنمایم بود، کار می‌کردم. به دلیل اینکه به نظرم تمایلات هگلی نداشت پایان‌نامه‌ام را با یک استاد یونانی برداشتم و کمی هم ورنر ازاین موضوع ناراحت شد. فلسفه نوکانتی در آن زمان در هامبورگ قوی بود. آن‌ها از هگل زیاد خوششان نمی‌آمد؛ بویژه اینکه یک خارجی بیاید و هگل بخواند و من‌هم در چک هگل خوانده بودم." دکتر عبادیان در سال ۱۹۶۶ در چک فارغ‌التحصیل شد. در همین سال ها دانشجویان چینی به مناسبت انقلاب فرهنگی وی را به این کشور دعوت کردند و او به چین رفت و به عنوان دانشجویان جهان سومی با آن‌ها همکاری می‌کرد و آثار مائو را از مجله‌های چینی می‌گرفت. در حرکت های دانشجویی 1968 نیز در فرانسه حضور داشت. او همچنین با یک دختر اهل چک ازدواج کرد که در دهه 90 از دنیا رفت و فرزند پسری در خارج از کشور دارد.

دکتر محمود عبادیان علاقه ای خاص به متون کهن و زبان و ادبیات فارسی داشت. پس از بازگشت به ایران و در دوران تدریس در دانشکده ادبیات علامه طباطبایی تصمیم گرفت از دیدگاه زیباشناسی روی این آثار کار کند. ابتدا رساله ای درباره حافظ نوشت با عنوان «آنچه خوبان همه دارند» و پس از آن نیز درباره تکوین غزل و نقش سعدی و نیز سنت و نوآوری فردوسی در حماسه سرایی کتابهایی منتشر کرد. ادبیات معاصر فارسی هم از زمینه هایی بود که صاحبنظرانه و پیگیر آثار و مباحث آن را مطالعه و طرح می کرد. وی تمایل داشت این پژوهش ها را به شکل خمسه ای در کنار رساله هایی درباره خیام و مولوی جمع آوری کند، ولی در دو دهه پایانی عمرش بیشتر بر فلسفه متمرکز شد. به بیان دیگر وی از سال ۶۳ تا ۶۹ ادبیات درس می‌داد و در سال ۷۰ با کمک دکتر دادبه و دکتر کاشانی و استادی دیگر گروه فلسفه دانشگاه علامه را تشکیل دادند و پس از آن عمده فعالیتش بر تدریس فلسفه غرب و ترجمه آثار مهمی در این زمینه می گذشت. وی دوره ای نیز برای تدریس فلسفه به دانشگاه مفید قم می رفت. دانشجویان وی در دانشکده زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی بویژه در سالهای پایانی دهه شصت، امروزه از پژوهشگران و استادان این رشته هستند و نقش دکتر عبادیان در شکل دهی به نگرش نقادانه ادبی و دیدگاه های زیبایی شناسانه و جامعه شناسانه در آثار آنان انکار نشدنی ست. علاوه بر این‌ها از آنجا که در دانشگاه هامبورگ اوستایی خوانده بود و به سایر زبان های باستانی آشنایی داشت، چندی نیز برای دانشجویان زبان‌های باستانی تدریس می کرد. وی در این زمینه میگفت: "ما باید سه رشته را در مقطع دکتری در هامبورگ دنبال می‌کردیم که شامل دو رشته اصلی و یک رشته فرعی می‌شد. من زبان‌های باستانی و فلسفه را به عنوان رشته‌های اصلی انتخاب کردم و با استادی به نام «امریک» که استاد زبان‌های هندواروپایی است اوستا کار می‌کردم. در دانشگاه من فارسی باستان، پهلوی و اوستایی را درس می‌دادم و سعی می‌کردم به دانشجویان بگویم آن‌ها را حرف‌نویسی کنند. به دانشجویان می‌گفتم الان از هر اروپایی که بپرسید می‌داند اوستایی چه زبانی است و می‌تواند یک توضیح دقیق بدهد در حالی که ما خیلی کم می‌دانیم. اما دانشجویان ایرانی رشته زبان باستان خیلی کم زیر بار می‌رفتند و من هم بعد از مدتی خسته شدم و این کار را‌‌ رها کردم." او همچنین به تئاتر، سینما، موسیقی و هنرهای دیگر نیز علاقه داشت و از دیدگاه زیبایی شناسی و فلسفه هنر نگرشی خاص به این مباحث داشت.

در نیم سال قبل از مرگش، از منزل مسکونی خود در مجموعه ساختمان‌هایی که در ولنجک و از طرف دانشگاه علامه برای استادان دانشگاه در سال‌های میانی دهه هفتاد ساخته شده بود، به دلیل بیماری‌ به منطقه‌ای در نارمک، نزد یکی از اقوام نزدیک خود رفت. قرار بود جمعی از شاگردانش برای او مجلس نکوداشتی برقرار کنند که خود با آن مخالفت کرد. او ساعت پنج صبح ۱۲ فروردین ۱۳۹۲ به‌ علت کهولت سن در منزلش درگذشت