پـــــــور تــــــوس

سال ۱۳۸۸،سال فردوسی بزرگ

پـــــــور تــــــوس

سال ۱۳۸۸،سال فردوسی بزرگ

فردوسی،دهگان‌زاده‌ی نژاده‌ای از توس

در روزگاری دور،شماری از دهگانان ایرانی­نژاد در «توس» (مشهد امروزی) زندگی می‏کردند. (در نمای زیر گستره ی تاریخی-جغرافیایی توس کهن را می توانید ببینید. )

 

در آن زمان دهگانان دسته‏ای ارجدار و توانگر بودند. آنها می‏توانستند از راه درآمد بدست آمده از زمین‏های کشاورزی خود زندگی خوبی توام با آسودگی داشته باشند. آنها دلبسته­ی فرهنگ و هنر هم بودند و به آیین‏ها و فرهنگ ایرانیان باستان عشق می‏ورزیدند. اینان ، روایت‏های تاریخی و سرگذشت پیشینیان را سینه به سینه از پدر به پسر ،پشت اندر پشت پاس می­داشتند و بیشتر از هر ایرانی دیگری، از افسانه‏های کهن ایران آگاهی داشتند. در سال 329 یا 330 هـ. ق، در میان این انسان‏های نژاده و میهن‏پرست، کودکی زاده شد که پسترها یکی از بزرگترین شعرای ایران زمین شد. فردوسی در چنین محیطی پرورش یافت و عشق به نژاد ایرانی و آب و خاک میهن و علاقه به نیاگان خود را در خانواده آموخت.زمانی که هنوز بهار جوانی‏اش نگذشته بود، آوازه­ی شاعری درباری به نام «دقیقی»، در خراسان پیچید. در آن سال‏ها دقیقی بخش کوچکی از افسانه‏های گذشته ایران را به نظم درآورده بود و می­خواست، این کار را پی بگیرد؛ ولی پس از چندی از برای بدخویی و بدرفتاری با بنده­ی خویش، به دست وی کشته شد. پس از مرگ دقیقی، فردوسی- که در آن زمان چهل سال بیشتر نداشت- به پشت­گرمی یکی از دوستانش و پشتیبانی کنارنگ فرهیخته و فرهنگ­دوست توس-امیر منصور عبدالرزاق توسی-بر آن شد کار نیمه کاره­ی دقیقی را سامان بخشد و از همان زمان آغاز به سرودن «شاهنامه» کرد.شاعر شاهنامه، چهل سال از عمر خود را برای به نظم درآوردن داستان پهلوانان و شاهان گذشته ایران هزینه نمود. همان‏گونه که در آغاز گفتیم، فردوسی از دهگانان و دارایان توس بود، ولی در پایان سرودن شاهنامه، بر اثر گذشت زمان و خشک‏سالی‏های پیاپی و هزینه­کرد دارایی­هایش در راه سرودن شاهنامه ، دارایی خود را از دست داد. در آن زمان، آوازه­ی شاهکار او حتی پیش از اینکه به دست سلطان محمود برسد، در همه ایران پیچیده بود و بسیاری از دانشمندان و بزرگان نسخه‏هایی از شاهنامه را در دست داشتند، ولی هیچ‏کس به یاری این شاعر دلسوز نشتافت و او در زمان پیری، درمانده و تهیدست شد.فردوسی برای اینکه از مستمندی و تنگدستی رها شود و از برای آن­که در پایان زندگانی خویش، دارایی برای گذران زندگی‏اش به دست آورد، بر آن شد، شاهنامه خود را به نام سلطان محمود کند، اما به دلیل رشک برخی از شاعران درباری، محمود، شاهنامه را با  آن همه‏ زیبایی و سترگی درنیافت و پاداشی که سزاوار رنج و کوشش چهل ساله‏ی فردوسی باشد، به او داده نشد.در فرجام فردوسی، با دلی پر از درد و ناامیدی ، با روانی رنجیده و با دستانی تهی به توس- زادگاه خویش- بازگشت.او سال‏های واپسی زندگانی خود را با بدبختی، بیماری‏ وتهی­دستی گذراند.خراسان و توس در زیر مورزه­ی سربازان و سم اسپان لشکر ترکان لگدمال می­شد و شاعر رنجدیده­ی ما سرانجام در  411 هـ. ق، در هشتادسالگی، جان به جان آفرین باز داد.آرامگاه فردوسی بزرگ همینک در شهر مشهد، زیارتگاه ادب دوستان و شیفتگان زبان و ادبیات دری یا تاجیکی یا فارسی است. و همه روزه چه بسیار شیفتگانی که پس از شستن گرد و دولخ سفر از رخسار، سر بر آستان این بزرگمرد زنده‌گر فرهنگ ایران و ایرانی می سایند و با دلی سرشار از امید به آینده‌ی این سرزمین که در پس گذر سده‌های دراز، توانسته است،سترگانی چونان فردوسی را در دامان خویش بپرورد. به شهر و دیار خویش باز می‌گردند.و چه بسیار بیگانی که پرسنگها راه را از آن سوی این کره‌ی خاکی درمی‌نوردند.تا دمی را در کنار آرامگاه این ابرمرد جهانی -که اندیشه‌هایش از باختر تا خاور و از اپاختر تا نیمروز گیتی گسترش یافته است- بیاسایند.

عطار سیمرغ هفت شهر عشق

بیست و پنجم فروردین ماه ؛روز بزرگداشت شیخ فریدالدین عطار نیشابوری گرامی باد. 

 

هفت شهر عشق را عطار گشت               ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم 

عطار روح بود و سنایی دو چشم او            ما از پی سنایی و عطار آمدیم 
 

فرید الدین محمد عطار نیشابوری شاعر و صوفی قرن ششم و آغاز قرن هفتم هجری است(حدود 540 تا 618 ق).پدرش دارو فروش بوده و او نیز شغل پدر را به ارث برد.او مبادی علم طب و داروشناسی را فرا گرفته و معالجه نیز می کرد چنانکه در خسرونامه گفته است:

به داروخانه پانصد شخص بودند    که در هر روز نبضم می‌نمودند

البته وجود 500 بیمار در هر روز کمی اغراق به نظر می رسد اما قدر متیقن آن است که او طبابت می کرده  وآن را رها نکرد چرا که به گفته ی خود او "الهی نامه" و "مصیبت نامه" را در دکان عطاری و داروخانه به نظم آورده است چنانکه در "خسرونامه" می گوید:

مصیبت نامه کاندوه جهان است               الهی نامه کاسرار عیانست

به داروخانه کردم هر دو آغاز                    چه گویم زود رستم زان و این باز

اگرچه او را به فرقه کبراویه (پیران شیخ نجم الدین کبری) منسوب می کنند و یا در باب ورود او به سلک صوفیان داستانها گفته اند اما این گونه مطالب به تمامی حاوی سهو و بدون مدرک است. در کل عطار از جمله شاعرانی است که داستانها درباره او زیاد و حقایق در تاریخ زندگی او بسیار کم به دست رسیده است. بنابراین در باب ورود او به صوفیه تنها به جملات خود او در "تذکرة الاولیاء" باید اکتفا کنیم که: "دیگر باعث آن بود که بی سببی از کودکی باد دوستی این طایفه [متصوفه] در دلم موج می زد و همه وقت مفرح دل من سخن ایشان بود". در اینجا عطار مدعی است که از کودکی آموزشهای صوفیانه داشته و علت آن علاقه قلبی او به آن طایفه است "دیگر باعث آن بود که دلی داشتم که جز این سخن [سخن عارفانه] نمی توانستم گفت و شنید مگر به کُره و به ضرورت و مالابُد." 

اما سبب شهرت عطار نه کارآمدی او در طب و نه سلک درویشی و خرقه پوشی او بلکه قلم روان و شعر جاودان اوست. سبک تمثیلی بی بدیل او در "منطق الطیر"  نثر جذاب او در "تذکرة الاولیاء" غزلیات و قصایدی که به قول خودش هرگز به مدح شاهان و صاحبان قدرت آلوده نشده و درسهای معنوی زیبایی که در قالب مثنوی سروده است نام او را در رده پهلوانان شعر پارسی همانند سنائی و مولوی قرار داده است.

آثاری که به عطار منسوبند بسیارند حتی قاضی نورالله شوشتری او را صاحب 114 اثر –به تعداد سوره های قرآن – می داند که بی شک اشتباه است.

غالباً این آثار را به او منسوب می کنند: دیوان اشعار، اسرارنامه، الهی نامه، مصیبت نامه، منطق الطیر، تذکرة الاولیا، خسرونامه، هیلاج نامه، جوهر الذات، مظهر العجائب، لسان الغیب، مختار نامه، اشتر نامه و جواهر نامه. اما تنها در صحت انتساب الهی نامه، اسرارنامه، جواهر نامه، خسرو نامه، شرح القلب، مصیبت نامه، منطق الطیر و دیوان غزلیات و قصائد او در نظم و تذکرة الاولیاء در نثر مطمئن هستیم و باقی آثار را دیگران با استفاده از نام عطار بر او بسته اند و تفاوت سبک شعری آنها با آثار حتمی عطار کاملاً واضح است. از آثار حتمی عطار شرح القلب و جواهر نامه اصلاً به دست ما نرسیده اند.

یکی از بدیع ترین ابتکارات  شعر عرفانی فارسی منظومه ی منطق الطیر یا مقامات الطیور اوست. این منظومه رمزی بالغ بر 4600 بیت داستان جستجوی پرندگان برای یافتن "سیمرغ" است. عطار در سرودن این تمثیل عرفانی از "رسالةُ الطیر" منسوب به امام محمد غزالی الهام گرفته است. و آن را بسط داده و آراء خود را بر آن افزوده و ماجرا را این گونه بیان می دارند که مرغان هوای یافتن سیمرغ را می کنند و هدهد رهبری آنان را به عهده می گیرد – هدد حکم پیر و مرشد را دارد و در راه رسیدن به سیمرغ کم کم از تعداد مرغان کاسته می شود و هر کدام به بهانه ای در راه می مانند و نهایتاً پس از گذشتن از هفت وادی صعب که اشاره به هفت وادی سلوک دارد یعنی، طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، فقر و فنا تنها سی مرغ به حضرت سیمرغ می رسند و در آنجا غرق در حیرت و انکسار به بقای جاودان دست می یابند. روش عطار در این منظومه و در بیشتر منظومه هایش این است که داستان مادر – در اینجا داستان مرغان و هدهد و یافتن سیمرغ – را بیان می کند و در خلال آن داستانهای فراوان دیگری با شخصیت ها و پیامهای متفاوت را نیز ذکر می کند مثلاً ماجرای زیبا "شیخ صنعان" که بسیار مشهور است در منطق الطیر ذیل گفتگوی هدهد آمده است. این روش را در مثنوی مولوی نیز می توان دید.

اما از نظر مفهوم سخن اصلی در منطق الطیر به گفته ی" هلموت  ریتر" مستشرق معروف آلمانی از حدود آراء عادی و معمولی تصوف فراتر نمی رود. مردم حس می کنند به حاکمی الهی نیاز دارند و مشتاق هستند که او را پیدا کنند. آنها جستجوی خداوند را از انبیاء و اولیاء یعنی کسانی که راه وصول به خدا را دریافته اند فرا می گیرند. پیدا کردن این راه به نظر عطار از طریق تفکر و اندیشه نیست زیرا راه تفکر راه طالبان حکمت و فلسفه است. آنها حتی از راه استغراق صوفیانه نیز طالب یافتن خدا نیستند رابطه ایشان با خدا رابطه ی بنده با مولاست. براساس رساله ی منطق الطیر مردم بر سه گونه اند: نخست گروهی که چون تنبل و کُند و بدفرجامند و در راه خدا گام بر نمی دارند دیگر گروهی که نیروی خود را در هنگام سلوک به سوی خدا از دست می دهند و سوم گروهی که به راه خود ادامه می دهند و هیچ رنج و سختی آنان را از مقصود خود که وصول به مقام قرب الهی است، باز نمی دارد. آنها لذتهای بهشتی را نمی خواهند و با حضور در مقام قرب ،صفت عبودیت خود را حفظ می کنند. با این همه خداوند نیاز به بندگی انسان ندارد و طالبان خدا چون در می یابند که خداوند از ایشان بی نیاز است و به ضعف و ناتوانی خود پی می برند متوجه می شوند که خداوند تنها از روی لطف  عنایت ایشان را در بارگاه خود راه داده. عطار در اینجا بسیار جبرگرایانه صحبت می کند و اشاره دارد که اگر کسی دچار قهر خدا  یا لطف او شود چندان به اعمال او بستگی ندارد و تنها اراده خداوند تعیین کننده است این جا یکی از مواضعی است که تفکر قرآنی با آن موافق نیست بلکه بر اساس قرآن "لیس للانسان الا ما سعی" یعنی آنچه برای انسان است در اثر تلاش خود اوست.

 عشقی که در منطق الطیر بین مرغان و سیمرغ یا بنده و معبود مطرح می شود عشق براساس محو و فنای کامل نیست و رابطه ی محبت بین بنده و مولاست که همواره  فاصله ای احترام آمیز را در پی دارد اوج زیبایی این داستان در تجنیس(جناس) مرکب سی مرغ و سیمرغ نهفته که این گونه بیان می شود.

"حاجب سیمرغ پرده ها را بالا زد و مرغان را به مسند قرب برد و بر سریر عزت  هیبت نشاند... آفتاب قرب بر ایشان تابیدن گرفت  جانی تازه به ایشان بخشید در تابش چهره سیمرغ چهره ی خودشان را که "سی مرغ" بودند شناختند چون به سیمرغ نگاه کردند خود را در او دیدند و چون هم مرغ را هم سیمرغ را دیدند جز" یک سیمرغ "ندیدند.

مرغان ازین معنی که تاکنون نشنیده بودند در تحیر فرو رفتند و از سیمرغ خواستار کشف این راز شدند پاسخ آمد که حضرت شاهی آیینه است همچون آفتاب و هر که به این حضرت رسد خویشتن را درین آینه بیند. دیده هیچ کس بر ما نیافتد چنانکه چشم موری ثریا را نتواند دید. طی این وادی ها و اظهار این مردی ها و استقامت ها همه از فعل ماست نام سیمرغ بر ما اولی تر است، زیرا سیمرغ اصلی و حقیقی ماییم در ما محو شوید تا خود را (فطرت الهی خود را) در ما بازیابید! آنجه هست گوهر اصلی و نخستین است که پاک و مطلق است و اگر اصل مستغنی و پاک باشد از بود و نبود فرع باکی نیست، آفتاب حقیقی بر جای خود استوار است، سایه ی ذره هرگز گو مباش. ... و این پایان کار بود."

به هر حال از آنجا که غالب تذکره نویسان عطار را "اویسی" یعنی صوفی تنها و بدون استاد که خود راه را پیموده می دانند بعید نمی دانیم که در آثار او کلیات تصوف بدون پرداختن به جزئیات فرقه ای و مسلکی آمده باشد و آنچه آنها را تا زمان ما نگاه داشته زیبایی لفظ و شیوایی معنای آثار ادبی اوست.

قدیمی ترین منبع ما در باب پایان کار عطار روایت این فوطی است که "واستشهد علی یدالتتار بنیسابور" که به موجب آن معلوم می شود عطار به مرگ طبیعی نمرده است بلکه در نیشابور به دست تاتارها به قتل رسیده. اگر چه بسیاری این روایت را نمی پذیرند اما روایت معتبرتری هم در دست نداریم. استاد فروزانفر در باب حادثه ی مرگ او چنین می نویسد "... شهادت عطار باید در حادثه ی معروف و مشهوری واقع شده باشد که این فوطی سال آن را ننوشته است... به نص عموم مورخین مغول به علت کینه ای که از مردم نیشابور به سبب قتل تغاجار گورکان، داماد چنگیز داشتند آن شهر را چنان ویران کردند که مانند زمینهای زراعتی صاف و هموار گردید و تا سگ و گربه را نیز به قصاص قتل وی زنده نگذاشتند و تمام نشابوریان را از دم تیغ گذرانیدند مگر چهارصد تن را که به اسم پیشه وری بیرون آوردند و به ترکستان بردند و بنابراین نمی توان تصور کرد که عطار را زنده گذاشته باشند.

مطالعه اثار عطار چهره مردی را می نمایاند که در جستجو شیفته و در تغزل ابیات دل انگیز روح فرهیخته بود .

در خاتمه به داستانی که در اللهی نامه آنرا ذکر کرده اشاره می کنیم که رندی بر در دکانی شد تا مالی از صاحب دکان تقاضا کند . صاحب دکان گفت اگر بر تن خود زخم زنی مالی به تو خواهم داد .رند پیراهن به در آورد و تن رنجور و زخم آجینش را نمود و گفت اگر موضعی بدون زخم دیدی  بگوی تا زخم زنم ... و عطار با این تمثیل نجوا می کند :

خالقا گر نیک و گر بد کرده ام             هر چه کردم با تن خود کرده ام

عفو کن دون همتیهای مرا                محو کن بی حرمتیهای مرا

منابع:

- شرح احوال نقد و تحلیل  آثار عطار نیشابوری  .استاد بدیع الزمان فروزانفر

- دریای جان.هلموت ریتر

- منطق الطیر تصحیح استاد گوهرین

تندیس فردوسی بزرگ در دوشنبه

خراسانیان خاوری(تاجیکان)؛بسیار دلبسته ی فردوسی بزرگ اند. 

مهاجران از دافعه فضای فرهنگی خراسان می گویند ؛ حقیقت تلخ!

بحث مهاجرت اهالی فرهنگ و هنر از مشهد به تهران، موضوع تازه ای نیست و بارها در این باره مطبوعات محلی گزارشهای مفصلی داشته اند. همچنان که بحث مهاجرت به تهران در کل کشور دیده می شود و بسیاری از صاحب نظران عقیده دارند که این تغییر جغرافیایی و مهاجرت دلایل ویژه ای دارد و این بار هم سعی داشته ایم مسأله مهاجرت را از نظرگاه تازه ای ببینیم.
برخی بر این عقیده استوارند که یکی از دلایل مهاجرت به تهران، جنبه های اقتصادی است، چرا که به طور مستقیم و غیرمستقیم با تمرکز فعالیتهای اقتصادی در تهران، این مهاجرتها صورت می گیرد.
***
شجریان: بقیه چرا مانده اند
استاد محمدرضا شجریان خواننده بنام کشورمان سالهاست که از سرزمین مادری اش مشهد به تهران سفر کرده است. وقتی علت مهاجرت ایشان را می پرسم، با مزاح می گوید: «بپرسید آنها که مانده اند چه دلیلی داشته اند؟!» این سؤال در ابتدای گفتگوی من با وی پرسش های زیادی را به ذهن متبادر می کند. بقیه چرا مانده اند؟ بنابراین از وی می پرسم خودش از مهمترین دلایل مهاجرت به تهران بگوید که در ادامه خاطرنشان می کند: محیط مشهد به لحاظ فرهنگی آنقدرها هم آماده پذیرش بحث موسیقی نیست. ما در تهران در خصوص موسیقی قدرت مانور کاری بیشتری داریم. در حالی که محیط فرهنگی مشهد پذیرای این مسأله نیست و این یکی از مهمترین دلایل من برای سفر به تهران بوده است.
وی می افزاید: همیشه دوست داشته ام در مشهد کار کنم، اما متأسفانه شرایط به وجود نیامده و این آرزو همچنان برایم باقی است.
وی در ادامه می گوید: شاید آنها هم که تا به حال مانده اند، دلایل خاص خودشان را داشته اند، پیشنهاد می کنم با آنها هم صحبت کنید.
شجریان به بحث مسایل اقتصادی هم اشاره می کند و می گوید: مسأله اقتصاد هم در حال حاضر یک موضوع مهم است که خیلی از افراد با آن درگیر هستند. در تهران شرایط اقتصادی بهتر از شهرستانهاست، هر چند که هزینه ها بالاست، اما به هر حال پایتخت قطب اقتصادی کشور است.
محدثی: به دنبال یک نیاز درونی
مصطفی محدثی خراسانی، یکی از شاعران کشورمان است که چند سالی است در تهران ساکن شده، او در مورد مهاجرتش به تهران می گوید: اول اینکه هجرت کردن و جا به جا شدن، یک نیاز درونی انسان است و توصیه های بزرگان دین ما هم در این خصوص وجود دارد که از جایی به جایی هجرت کنید تا به تجربه و شرایط دیگری برسید، اما سفر به تهران با شرایط شلوغی این شهر می تواند نظم زندگی معمول انسان را به هم بریزد، به خصوص برای کسی که کار هنری می کند و با آفرینش و خلاقیت سر و کار دارد. اما همین که بتواند عادتهایش را تغییر بدهد و در محیط دیگری زندگی را بگذراند باز، می تواند منشأ برکت باشد. به نوعی خانه تکانی در وجود یک هنرمند. و این مسأله یکی از مهمترین دلایل من برای هجرت به تهران بوده که البته در کنار آن تغییر در روند اقتصادی زندگی ام به وقوع پیوسته است. گذشته از این، مسایل فضای باز فرهنگی تهران، فعالیت را برای فرد بیشتر مهیا می کند که در مورد خودم هم مصداق دارد، چون دامنه فعالیتهایم در این شهر گسترده تر شده است.
این شاعر مشهدی در ادامه می گوید: اما تنها چیزی که تهران از یک هنرمند ممکن است بگیرد، خلوتهای اوست که به نظرم آن هم بستگی به توانایی ذاتی فرد دارد که بتواند در شلوغ ترین فضاها هم به خلوت درونی برسد. چه بسا کسانی که در تنهایی صرف زندگی می کنند و خلوت ندارند و باز در مقابل کسانی باشند که در شلوغ ترین فضای ممکن زندگی کنند، اما باز خلوتهای خوبی داشته باشند.
وی می افزاید: اما دلیل دیگری که من برای هجرت به تهران داشتم، این بوده که فضای خراسان و مشهد که حالا شاید بهتر شده باشد، کمتر به فرزندان خودش اهمیت می دهد. فضای فرهنگی مشهد به نوعی دافعه دارد و شرایط برای فعالیت فرهنگی بسیار محدود و البته مشکل است، اما حالا فضای بهتری برای کار کردن دارم و هر وقت هم که دلتنگ شهر و دیار و خانواده ام می شوم، در فرصتی سری به آنها می زنم.
شهیدی فر: تمرکز امکانات در پایتخت
اما محمدرضا شهیدی فر نویسنده، کارگردان و تهیه کننده برنامه های تلویزیونی در صدا و سیماست، او هم نزدیک به 20 سال است که در تهران ساکن شده است.
شهیدی فر قابلیتهای بسیاری در تولید و اجرای برنامه های تلویزیونی دارد، اما در تهران فعالیت می کند، در حالی که می توانست در فضای مشهد و در شبکه استانی فعالیت کند، او در مورد مهاجرتش به تهران می گوید: زمانی که در دانشگاه پذیرفته شدم، برای ادامه تحصیل به تهران رفتم و البته به خاطر شرایط ارتباطی در تهران و تمرکز امکانات جذب صدا و سیما شدم و از آن زمان تاکنون در این مجموعه فعالیت می کنم، اما احساس می کنم فضای فرهنگی مشهد هنوز در حد همان سالهای نوجوانی و جوانی من است. قبول کنید که در تهران قدرت مانور بیشتری وجود دارد و من می توانم در مجموعه صدا و سیما فعالیتهای متفاوت و مستمری داشته باشم، در حالی که اگر در مشهد و شبکه استانی مشغول بودم، این فضا بسیار محدود و تا حدودی تنگ می شد.
وی می گوید: همه انسانها تمایل به رشد و ارتقا دارند. متأسفانه در شهرستانها این مسأله دیده نمی شود و شاید نه برای من که برای همه آنهایی که به تهران مهاجرت کرده اند، تمرکز سازمانها در تهران، روند اقتصادی بهتر و شرایط کار بیشتر، مهمترین دلایل بوده اند.
این تهیه کننده تلویزیون در ادامه خاطرنشان می کند: اما علاقه هایم به شهر و دیارم هیچ وقت کم نشده و نمی شود و آرزو دارم زمانی در مشهد به شرایطی برسیم که من و همه همشهریانم در تهران به مشهد برگردیم و در کنار سایر مشهدی ها زندگی کنیم.
ترقی: تنگ نظریها، مانع بزرگ
اما حمیدرضا ترقی که هم اکنون در سمت معاونت فرهنگی کمیته امداد کشور و عضو شورای مرکزی حزب مؤتلفه اسلامی در تهران مشغول به فعالیت است، از شروع فعالیتهایش در مشهد و امتداد آن در تهران می گوید: از سال 60 به دعوت شهید هاشمی نژاد عهده دار مسؤولیت حزب جمهوری اسلامی در خراسان شدم و از سال 63 به عنوان مدیرکل کمیته امداد استان خراسان به مردم مشهد و خراسان خدمت می کردم و در کنار آن بحث رسیدگی به محرومین جنوب خراسان را از طریق آستان قدس پیگیری می کردم. از سال 74 با رأی مردم مشهد به مجلس شورای اسلامی راه پیدا کردم و به عنوان نماینده پنجمین دوره مجلس شورای اسلامی خدمتگزار مردم مشهد بودم. پس از اتمام این دوره عرصه های فعالیتی ام در تهران تمرکز بیشتری پیدا کرد و دیگر به مشهد بازنگشتم.
از ترقی می پرسم که چرا در مشهد به فعالیتهایش ادامه نداده که در ادامه می گوید: از من درخواست شد که فعالیتهایم را در تهران متمرکز کنم و به همین دلیل در تهران ماندم، اما آنچه مانع از فعالیت من و افرادی مثل من که تعلقات خاصی به خراسان و مشهد داریم، شده، روحیه غریب پرستی مردم مشهد است.
وی می افزاید: متأسفانه فرهنگ استان خراسان به نیروهای کارآمد و متخصص محلی بها نمی دهد، در حالی که همین نیروها در تهران جایگاه خوبی دارند. در استان خراسان و مشهد تنگ نظریهایی وجود دارد که باعث دافعه شده که هنوز هم ادامه دارد و متأسفانه این مسأله به یک فرهنگ تبدیل شده و همین بی رغبتی ها موجب عدم فعالیت نخبگان و فرهیختگان مشهد در این شهر شده است.معاون فرهنگی کمیته امداد به یکی از دلایل مهاجرت نخبگان به تهران اشاره کرد اما آیا این مسأله دلایل دیگری هم دارد؟! وی در این مورد می گوید: به هر حال این می تواند یکی از دلایل اصلی مهاجرت به تهران باشد، اما نمی شود جاذبه بالای مشهد را به لحاظ بارگاه ملکوتی ثامن الائمه(ع) از یاد برد، اما فرهنگ غلط حاکم بر این شهر موجب دافعه می شود. چرا که هیچ انسجام و تعصبی نسبت به نیروهای متخصص محلی وجود ندارد.
وی تصریح می کند: اما مسایل اقتصادی هم گاهی موجب این مهاجرتها هستند، اما کمرنگ تر از آنچه به آن اشاره کردم، می نمایند. چون در تهران نیروهای محلی مشهدی حاضرند شبانه روزی کار کنند و آنچه آنها را به کار ترغیب کرده، پول نیست، بلکه ابعاد معنوی حاکم بر کار است. به آنها احترام گذاشته می شود و همیشه مورد تجلیل واقع می شوند و همین مسأله یکی از دلایل مهم ماندن این افراد در تهران است، چون همیشه مادیات مطرح نیستند و گاهی معنویات هم در روحیات افراد تأثیرگذارند. ای کاش، فضای فرهنگی مشهد هم این طور بود، آن وقت همه نخبگان فرهنگی به شهرستان باز می گشتند!!
دیانی: مهاجرت برای آرزوهای بزرگ
حتماً شما هم تا حدودی به ابعاد مختلف مهاجرت به تهران پی برده اید، اما وقتی با محمدرضا شجریان خواننده نام آشنای کشورمان همصحبت شدم، به سؤال خوبی اشاره کرد، اینکه چرا برخی از استادان و فرهیختگان در مشهد مانده اند؟! سؤال جالبی است و برای رسیدن به جواب مناسب به سراغ دکتر محمد حسین دیانی استاد دانشگاه فردوسی مشهد می روم.
دکتر دیانی مدتی را خارج از ایران و چند سالی را در تهران ساکن بوده، اما به مشهد برمی گردد.
او سالهاست که در مشهد به تدریس در دانشگاه مشغول است. دکتر دیانی در مورد علت مهاجرت فرهیختگان می گوید: اول اینکه مهاجرت کردن یک پدیده شناخته شده است.اما یک استاد دانشگاه هم در تهران می تواند به درجه علمی بالاتر برسد و هم در مشهد. اما اگر در مشهد حقوق برابر کار استادان تهران را دریافت کند. خب شاید به همین مسأله بسنده کند. مهاجرت به انگیزه ها و آرزوهای بزرگ افراد بستگی دارد.
وی در ادامه می گوید: اما امکانات رشد برای اقشار تحصیل کرده اهمیت ویژه ای دارد و بخش قابل توجهی از این مهاجرتها به خارج از ایران هم به این دلیل است که در ایران بیشتر از این فضای رشد وجود ندارد، حالا چه برسد در شهرستانهای آن.
اما دکتر دیانی در مشهد مانده و کارش را دنبال می کند، او در مورد سیر کارش می گوید: من مدتی را خارج از کشور تحصیل کردم و پس از آن به تهران رفتم، ادامه تحصیل دادم و اما بازبرگشتم و در مشهد به زندگی ادامه می دهم. در این مورد برخی علقه های شهری و دلبستگی های خانوادگی مطرح است و مهمتر از همه خدمت به دانشجویان مشهدی و... است. اما تأکید می کنم کسی که می خواهد ارتقای کاری بیشتری پیدا کند مثلاً به پستهای بالا دست پیدا کند، قطعاً در شهرستان اتفاق نمی افتد، پس باید مهاجرت کند به تهران. مثلاً در تهران اگر رئیس شما بشود وزیر، پس شما می شوید مدیرکل. چون وزیر به افراد اطرافش ارتقا می دهد.
مهاجرت چرا؟!
نظرات فرهیختگان را جویا شدیم و می بینیم که مهمترین عامل مهاجرت به تهران به صورت مستقیم با تمرکز فعالیتهای فرهنگی و اقتصادی در تهران در ارتباط است. به نظر می آید اگر این فعالیتها به نقاط و شهرهای پیرامونی سوق داده شوند، بخشی از مهاجرتها به تهران از بین می روند. نکته دیگر این که یک برنامه ریزی جامع جهت رونق کسب و کار در این نقاط، توزیع عادلانه امکانات و درآمدها و دادن اختیارات مهم در شهرهای دیگر می تواند از روند رشد نامتعارف مهاجرت ها به تهران بکاهد.  

بنمایه:روزنامه قدس

حکایت استاد دانشگاه فردوسی مشهد از فراموشی یک هویت

حکایت استاد دانشگاه فردوسی مشهد از فراموشی یک هویت؛
بری چی با سواتا «مشدی» حرف نمزنن؟

  اشاره:
«... بچه خوردوای محل که با پلخموناشان مرفتن رو پوشت بوم خنه، کبله حسن گاری اخکوکش ره مزد کنار، یک شصتش ره مذاشت تو جیب جلزغش، چشای کلاجش ره گرد مکرد و از همونجه علی؛ نواسش ره صدا مزد که: ای باز رفتی چغوک بزنی، بیا پایین الانه که ننت دلشورا بیگیره .مگه کخ دری اقد ننت ره مجزنی؟ موگم ببورنت بزت سوزن بزنن ها»

امروزه دیگر تکرارعبارات و واژگانی از این قسم که گویای بخشی ازجغرافیای لهجه (dialect geography) و هویت تاریخی ماست بازخوردهای متفاوتی را بویژه در میان نسل جوان در پی دارد؛ به گونه ای که حتی برخی آن را با نمادهای عصر مدرنیته نیز در تضاد می دانند.
این حکایت محدود به شهر و یا کشور ما نیست؛ در کشور انگلستان متمولین فرزندانشان را به مدارس خصوصی می فرستند که در آنجا لهجه استاندارد به آنها تعلیم داده می شود. فارغ التحصیلان این مدارس وارد دانشگاه های معتبری نظیر آکسفورد و کمبریج شده و به مدارج بالا راه می یابند و اینها نیز فرزندان خود را به مدارس خصوصی فرستاده و این چرخه را تکرار می کنند. لهجه بوستون و کالیفرنیا، در آمریکا لهجه استاندارد قلمداد می شود و در فرانسه نیز علاوه بر لهجه پاریسی، لهجه نواحی جنوب فرانسه نیز مورد قبول است. در انگلستان به محض اینکه فردی شروع به صحبت می کند، وی را به لهجه شهری که از آن آمده می شناسند حتی اگر به یک اسکاتلندی بگویید انگلیسی، ناراحت می شود.
دکتر وحیدیان کامیار، استاد 34 ساله دانشگاه فردوسی که در «پاچنار» محله ای در شمال باغ نادری متولد شده است در گفتگو با ما با نیم نگاهی به جایگاه لهجه در میان مردم شهرش ، به بایدها و نبایدهایی که می تواند آن را از آسیب مصون دارد اشاره می کند.
***
* آقای دکتر، لهجه که بسیاری از مردم و حتی برخی از رسانه های ما به غلط آن را گویش می دانند، چه تفاوتی با این مفهوم اخیر زبان شناسی دارد؟
** ببینید؛ زبان پدیده یک شکل نیست.چون اگر در شرایط بعد مکان قرار گیرد، باعث تغییرات می شود؛ بلکه پدیده ای است پیوسته در حال تغییر و تحول و این تغییرات ممکن است از منطقه ای به منطقه دیگر رخ دهد و بنابراین باعث ایجاد اختلاف می شود؛ چنانکه مثلاً اگر یک زبان را مردم بکار ببرند و بین آن ارتباط نباشد، بعد از مدتی ممکن است به دو زبان متفاوت تبدیل شود. بنابراین زبان دایماً در حال تغییر و تحول است.
این تغییر و تحول نه به سوی کمال حرکت می کند و نه به سوی انحطاط؛ بنابراین در این میان از یک منطقه به منطقه دیگر و از یک روستا به روستای دیگر لهجه های مختلفی به وجود می آید.
* مرز بین آن و گویش مشخص است؟
** در زبان فارسی این تفاوت چندان تعریف شده نیست؛ یعنی نمی توانیم دقیقا مرز قاطع و مشخصی را برای آن تعریف کنیم.برخی از آنچه ما در زبان فارسی داریم، برگرفته از فارسی دری است، اما برخی دیگر ممکن است برگرفته از زبان پهلوی و برخی هم ممکن است از فارسی باستان باشد که دارای تثنیه و مذکر و مونث است .اما مسأله این است که با وجود اختلاف در لهجه ها قابل فهم است و مردم حرف یکدیگر را می فهمند .
* تنوع جمعیتی در برخی از کلان شهرها مثل مشهد می تواند تأثیری را در ساختار لهجه این شهر و یا شهرهای مشابه ایجاد کند؟
** مسأله این است که همیشه هر جا وضع مردم از نظر فرهنگی، اقتصادی برتر است، تصور این است که زبانشان هم بهتر است؛ مثلاً عده ای تصور می کنند چون تهران مرکز ایران است، بنابراین لهجه آنجا از همه جا بهتر است برای همین است که طبقات تحصیلکرده و بویژه خانمها تلاش می کنند زودتر لهجه آن منطقه را بیاموزند، چون گمان می کنند همین مسأله باعث برتری آنها می شود. در صورتی که ممکن است برخی از کلمات در برخی نقاط شهر به کار رود که در همان نقطه به کار نرود، مثلاً ممکن است مردم غرب مشهد واژه «مورم» را برای نشان دادن فعل رفتن به کار ببرند، ولی در جنوب شهر این واژه مورد استفاده قرار نگیرد.
* تمام زبانهای دنیا، این ساختار را در درون ماهیت زبانی خود دارند؟
** بله، تمام زبانهای دنیا لهجه دارند؛ چون پدیده ای یک شکل نیست.مثلاً در انگلیس لهجه ای وجود دارد به نام «کاکنی» که در بین طبقه بسیار پایین اجتماع استفاده می شود و کمتر کسی وجود دارد که از این لهجه استفاده کند اما قطعا با لهجه های اسکاتلندی، ایرلندی تفاوت هایی دارد. بنابراین می بینید که هیچ زبانی وجود ندارد که بدون لهجه باشد.
* در بعضی از نقاط دنیا از عنوان لهجه بد و خوب برای تمایز یکی بر دیگری استفاده می شود. در بین ما ایرانی ها هم این دو قیاس گاهی مورد استفاده قرار می گیرد. اصلاً چیزی به نام لهجه بد و خوب وجود دارد؟
** آنها خوبی و بدی لهجه را با انگلیسی معیار می سنجند، اگر با آن خیلی تفاوت داشته باشد و طبقه ای که از آن استفاده می کنند، خیلی پایین جامعه باشند دستکم گرفته می شوند. الان لهجه انگلیسی ها با آمریکایی ها تفاوت دارد، اما آنها خود را سطح کم نمی گیرند، اما انگلیسی ها آن لهجه را نمی پسندند و معتقدند لهجه واقعی همانی است که آنها استفاده می کنند. اکنون برای کسی که در فرانسه زندگی می کند، لهجه پاریسی مهم است.
* پس با وجود این زبان معیار ما ایرانی ها هم تهرانی است؟
** ببینید زبان معیار الان در تهران است اما قبل از اینکه تهران به عنوان پایتخت ایران انتخاب شود، این زبان وجود داشته است. تهران روستایی از شهرهای ری با مردمی که از نظر فرهنگی در سطح بسیار پایینی قرار داشته اند بوده است. زبان گفتاری فرهیختگان و دولتیان در همه مناطقی که فارسی نوشتاری رایج بوده، وجود داشته است؛ بنابراین، نظر بعضی که گمان می کنند فارسی گفتاری امروز همان گویش تهران قدیم است درست نیست، زیرا وقتی در دوره قاجاریان، که تهران رسماً مرکز ایران شد و درباریان شامل امرا و دیوانیان و سپاهیان مرکز و فضلا به آنجا رفتند، آنان گویش تهرانی را زبان گفتاری رسمی خود قرار ندادند، بلکه به فارسی گفتاری رسمی، یعنی زبان اهل فضل و تحصیلکردگان صحبت می کردند و اصولاً نیازی به گویش تهرانی نداشتند، بویژه که سخن گفتن به لهجه را دون شأن خود می دانستند.
از طرفی تهران شهری بزرگ نبوده است که گویش آن حتی به اندازه گویشهای دیگر اعتبار داشته باشد. یاقوت در قرن هفتم هجری نوشته که «تهران از روستاهای ری است و میان آن روستا و ری یک فرسخ فاصله است و آن آبادی بزرگی است که بیوتات آن را زیر زمین ساخته اند و احدی را به این قریه راه نمی باشد، مگر اینکه اهل قریه خود بخواهند و بارها بر سلطان وقت یاغی شده اند و سلطان جز مدارا کردن با ایشان چاره ای ندارد. این آبادی به دوازده محله تقسیم شده است. اهل هر محله با محله دیگر منازعه می نمایند و مردم هر محل به محله دیگر نمی روند. باغها و بستانهای زیادی دارد و همین نکته اسباب حراست اهالی و دفع دشمن از ایشان است آنان با گاو زراعت نمی کنند و زراعت ایشان دستی و به مرور است، زیرا می ترسند بعضی از آنها دواب بعضی دیگر را به غارت می برند». شاه عباس هنگام عزیمت به خراسان 51 روز در تهران می ماند و لعن و نفرین می کند کسی را که از خارج به تهران بیاید و شب را در آنجا بماند.
«پردولا واله» در سال 1027 قمری تهران را چنین توصیف می کند: «شهری است وسیع که از کاشان بزرگتر است ولی جمعیت آن زیاد نیست و خانه های بسیار هم ندارد، ولی در عوض دارای باغهای بسیار بزرگ است.»
البته فارسی گفتاری بی شک تأثیرات کمی هم از لهجه تهرانی پذیرفته و متقابلا لهجه تهرانی زیر نفوذ فارسی گفتاری رسمی سخت دگرگون شده و به فارسی گفتاری رسمی بسیار نزدیک شده است، با این همه هنوز بعضی از ویژگیهای خود را حفظ کرده است، مثلاً وجود شناسه سوم شخص مفرد در ماضی: «اومدش» به جای اومد. «کوشن»: بجای کجا هستند. «کوشی» بجای کجا هستی، «دیده تش» بجای «دیده او را،» کوشش،«کجاست»؟ «شکوندن» متعدی شکستن، «ایناهاشش» (اینجاست) «اوناهاشش» (اونجاست) واسه به جای برای، «آره» بجای آری (بلی) «اون یکی» کتاب به جای آن کتاب، «چش» بجای چشم...
در عین حال آنچه می دانیم این است که این گویش؛ گویش تحصیلکردگان و درباریان بوده است، به عبارتی دیگر در کنار زبان نوشتار و یک زبان گفتار وجود داشت و چون سلطنت به تهران رسید، این گونه از سخن گفتن در تهران رواج یافت.
* آقای دکتر لهجه مشهدی امروز با آنچه مثلاً در دهه 20 و یا 60 وجود داشته تغییر داشته است.گروهی معتقدند این تغییر در برخی از لهجه ها مثل همین لهجه تهرانی خیلی مشهود است؟
** این مسأله مهم است که چرا عده ای لهجه مشهدی را دستکم می گیرند؛ گاهی که من در منزل به لهجه مشهدی صحبت می کنم، برای خانواده ام غیرعادی است.مثلاً امروز دیگر کسی نمی گوید «مو خودم ای گل ره تیار موکنم» یعنی من خودم این گل را درست می کنم.یا مثلاً اگر کسی امروز بگوید «مو ایره مدنیستم» گوینده آن مورد تمسخر قرار می گیرد، در حالی که مثلاً اگر هموطن یزدی ما در شهر یزد به لهجه یزدی صحبت کند، کمتر کسی است که او را مورد تمسخر قرار دهد.
علت این است که رسانه های ما بویژه صدا و سیما به این مسأله دامن زده اند. امروز در مجموعه های تلویزیونی فردی به لهجه مشهدی صحبت می کند که از نظر فرهنگی در سطح پایین جامعه است .مدتها کاراکتر «عمه خانم»؛ زنی قدیمی و بیسواد که دایما با لهجه مشهدی سخن می گوید، در ذهن مخاطبان و بویژه نسل جدید جامعه باقی می ماند؛ به گونه ای که امروزه وقتی سخن از لهجه مشهدی به میان می آید و یا فردی به این لهجه صحبت می کند، در ذهن بسیاری از مردم «عمه خانم» و یا شخصیتهایی با ویژگی های او در ذهن متبادر می شود. در حالی که اگر تحصیلکردگان به لهجه مشهدی صحبت می کردند، این لهجه نیز جایگاه خود را در میان مردم حفظ می کرد. هیچ لهجه ای بد نیست و هیچ لهجه ای از نظر زبان شناسی بر دیگر لهجه ها برتری ندارد و هر یک ویژگی خاص خود را دارد، اما در عین حال هر چه از نظر اجتماعی افراد تحصیلکرده تر باشند، پس لهجه هم معتبرتر است در صورتی که این تصور مردم است و از نظر علمی اعتبار ندارد.
* این تصور در ذهن بسیاری وجود دارد که ریشه لهجه مشهدی در لهجه هایی مثل آبادانی، شیرازی و یا کرمانی نهفته است. این تصور می تواند صحیح باشد؟
** نه این تصور غلطی است. در حقیقت زبان فارسی دری به عصر اشکانیان بر می گردد، آنها هم در منطقه ابیورد که امروز در ترکمنستان در شمال خراسان قدیم تا حوالی طوس واقع است، ساکن بوده اند.یعنی زبان پارتها بوده است. بعد از بنای تیسفون توسط پارتها زبان آنها برآنجا حاکم می شود، چون تیسفون را آنها خود بنا می کنند و بنابر این زبان پارتی زبان مردم خراسان می شود .
بعد ازگذشت 500 سال که ساسانیان زمام امور را بر عهده می گیرند، زبان مردم این شهر بدون تغییر باقی می ماند. اصلا آنها نمی توانند زبان خود را جایگزین کنند و علاقه ای نیز به این کار نداشتند، لذا ترجیح می دهند همان زبان پارتی را بیاموزند. مثلاً از قول انوشیروان که از مردم فارس است نقل می کنند که «هر که رود چرد و هر که خسبد خواب بیند» یعنی هر کسی که تلاش کند موفق می شود و هر کس که تلاش نکند خواب آن را می بیند.این همان فارسی ما و فارسی پارت و خراسان است. بنابر این منشا فارسی دری همان زبان مردم خراسان و زبان دربار است در «احسن التقاسیم» که کتاب کهنی است گفته شده است که بهترین زبان، زبان مردم بلخ و بخارا و سپس زبان نیشابور و طوس است؛ «مقدسی» در احسن التقاسیم تصریح می کند که: زبان مردم بخارا دری است، بدین ترتیب، آشکار است که زبان دری در زمان ساسانیان زبان محاوره ای دربار و پایتخت بوده و نیز زبان بومی شمال خراسان و بخشی از ماوراءالنهر نیز به شمار می آمده است. عبارت «بهترین» به دلیل انتساب آن به دربار و نزدیکی آن به دربار است؛ بنابراین می توانیم بگوییم زبان درباریان اشکانیان و ساسانیان زبان مردم خراسان بوده است و نه زبان مردم فارس. من در حال تحقیق بر روی یکی از شاعران شیرازی قرن هشتم هستم که اگرشما اشعار وی را مرور کنید متوجه چیزی از این اشعار نمی شوید، در حالی که به راحتی متوجه زبان فارسی مردم خراسان در قرن دوم و سوم می شوید.در همان احسن التقاسیم آمده است که مردم فارس به زبان پهلوی سخن می گویند و نه زبان دری.
اینکه می بینید شباهتهایی نیز میان این لهجه با برخی از مناطق وجود دارد، به این دلیل است که این زبان در شرق ایران رایج بوده است و شباهتهای آن با برخی مناطق اجتناب ناپذیر است.
* بنابراین می توانیم بگوییم لهجه مشهدی از تغییرات زبانی در زبان و گویش پارتی ایجاد شده است؟
** دقیقا.
* پس تفاوتهای زیادی که در بین لهجه های همین منطقه وجود دارد برای چیست؟ مثلاً چرا لهجه نیشابوری با لهجه مشهدی اختلاف دارد؟
** ببینید ،منشا این تفاوت؛ تفاوتهایی مکانی است، به گونه ای که اختلاف در مکان باعث تفاوتهای زبانی می شود.مثلاً زمانی در مشهد همان واژه «تیار» به کار برده می شد اما امروز مورد استفاده قرار نمی گیرد، اما همین واژه در تاجیکستان مورد استفاده قرار می گیرد.من مادر پدربزرگم را به خاطر دارم که می گفت «گب مزن» همین عبارت را چندی پیش که به تاجیکستان رفته بودم، از یک تاجیکی عصبانی در فرودگاه تاجیکستان شنیدم.می بینید که آنها این واژگان و عبارات خود را حفظ کرده اند و ما آن را از دست داده ایم.هر چه ارتباط میان افراد و قرابت میان آنها بیشتر باشد این شباهتها نیز بیشترمی شود.برای اینکه روزی به لهجه خود افتخار کنیم، باید تحصیلکردگان ما به لهجه مشهدی صحبت کنند..
* و حرف آخر...
** در یک نتیجه گیری باید بگویم، کمرنگ شدن لهجه به معنی فراموش شدن هویت خویش است. نزدیک ترین گویش به فارسی معیار گویش مشهدی است، به طوری که اصیل ترین و ریشه دار ترین فارسی را می توان از مردم مشهد شنید. برخلاف تصور عامه که ریشه های زبان فارسی را از فارس و شیراز می دانند، فارسی دری اصیل از توس قدیم، نیشابور و مشهد کنونی انتشار یافته است.
دست کم گرفتن این لهجه، انتخاب شخصیتهای ضعیف و فرومایه برای استفاده کردن این گویش در آثار سینمایی، رادیویی و تلویزیونی عامل فاصله گرفتن مردم، از این گویش شده است و این فاصله گرفتن ضربه بزرگی به ادبیات و فهم ادبی نسلهای بعدی ما وارد می کند.
لهجه، عامل افزایش صمیمیت در جوامع است و عدم بی توجهی به این گنجینه های ادبی اصیل پیامدهای اجتماعی متعددی را در پی دارد. عدم صمیمیت، کاهش سطح مراودات اجتماعی و افسردگی از جمله مواردی است که در پی کاهش اصالتهای بومی و محلی پدید می آید.
و سرانجام فراموش نکنیم لهجه به سرعت قابل تعویض نیست، ضمن اینکه فراموش کردن یک لهجه یعنی فراموش کردن یک تمدن و یک هویت.

   بنمایه